رویش

من به گیاهان علاقه خاصی دارم٬ می‌توانم مدت زیادی به هر گیاهی خیره شوم بدون این که متوجه گذر زمان شوم. می‌توانم در گیاه غرق شوم. از لمس کردن برگ‌هایشان لذت می‌برم و اگر بیمی از آسیب رسیدن به گل‌هایشان نداشته باشم٬ دستانم را از لذت لمسشان بی‌بهره نمی‌گذارم.

من در اتاقم گلدانی دارم که نمی‌دانم اسم گیاه داخلش چیست. برگهای سبز خوشرنگی دارد٬ هر چند روز یکبار برگ جدیدی می‌دهد. من شیفته این برگ‌های جدید و فرآیندی که طی می‌کنند هستم.

از آنجا شروع می‌شود که ساقه‌ی برگ شروع به پرورش دادن برگ جدیدی درون خود می‌کند٬ برگ کوچک که کمی جا گرفت لایهء نازکی که برگ کوچک در آن بود کم کم شروع به باز شدن می‌کند و برگ وارد دنیای اتاق من می‌شود. اولش مثل یک کاغذ است که در خودش لوله شده٬ به مرور زمان باز می‌شود. روزهای اول خیلی لطیف است. رنگ سبز شفافی دارد که من را یاد زیستن می‌اندازد. پر طراوت و شاداب است٬ به مرور سبزش جاندارتر می‌شود٬ تیره‌تر. رشد می‌کند و محکم می‌شود. ساقه و برگ با هم نیرو می‌گیرند. زمانی که به حد کافی محکم شد٬ شروع به پرورش دادن برگ چدیدی درون خود می‌کند...

این چرخه تکرار می‌شود در گلدان کوچک اتاق من٬ ولی برای من هر بار پدیدهء جدیدی است. هربار از دیدنش شگفت‌زده می‌شوم.

در زندگی خودم٬ خیلی که طولانی باشد٬ شاید برای یک انسان بتوانم این چرخه را به طور کامل ببینم ولی گیاه دوست داشتنی من مدام برایم تکرارش می‌کند.

/ 4 نظر / 8 بازدید
نگار آشنا

باسلام از شما برای مطالعه آخرین نوشته وبلاگ «نگار آشنا» با عنوان "هزاران دو راهی تو در تو" دعوت میکنم : "...با اینهمه روغنی که میزبان بر سر این غذای بیچاره ریخته است، نه دوغ ترش فایده دارد و نه نوشابه گاز دار، دوای این درد چای داغ است..." با تشکر نگار آشنا: http://lahootian9257.persianblog.ir

سندباد

خیلی خیلی جالب بود ! این نگاه و خیره شدن به گیاه رو که نوشتی وقتی می خوندمش یه جورایی حسش کردم . یاد خودم افتادم که ساعتها محو تماشای بازی عصرگاهی مرغابیای توی حیاطمون یم شدم خیلی سال پیش . منم گذر زمانو حس نمی کردم :) از این گیاهه هم ندید خوشم اومد . من مدتهاست به گل و گلدون و گیاه توجه خاصی ندارم و این متنو که خوندم دوباره برای خودم متاسف شدم :/

شاهرخ سروری

دل روشنی دارم ای عشق صدایم کن از هر کجا می توانی صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازی است؟ بگو با کدامین افق می توان تا کبوتر سفر کرد؟ بگو با کدامین نفس می توان تا شقایق خطر کرد؟ مرا می شناسی تو ای عشق من از آشنایان نزدیک آبم و همسایه ام مهربانی است و طوفان یک گل مرا زیر و رو کرد پرم از عبور پرستو ، صدای صنوبر سلام سپیدار و در من تپش های قلب علف ریشه دارد دل من گره گیر چشم نجیب گیاهست صدای نفس های سبزینه را می شناسم و نجوای شبنم مرا می برد تا افق های باز بشارت...

تابان

چه روحیه ی سبزی! خدا گیاهتُ برات حفظ کنه.... یه مصرع شعرُ تو نت سرچ کردم و رسیدم به وبت..واسه همین رو پستِ شهریور 90 کامنت گذاشتم.... خوشحالم از آشناییت.