که چه بشود؟

یک که چه بشود بزرگ در ذهنم ظاهر شده که هرگونه تلاش من برای نادیده گرفتنش کاری بیهوده است. 

می‌روم دانشگاه٬ نزدیک دانشگاه یک ون به همرا ارشاد کنندگانی است که انسان‌ها را له می کنند. عزت آدم‌ها را می‌کشند٬ هر بار که می‌بینمش٬ هر بار که عزتی می‌میرد دلم می‌خواهد مراسم سوگواری برایش برگزار کنم٬ولی نمی‌شود٬ نمی‌توانم. به خودم می‌گویم غصه نخور آیدا٬ می‌رویم٬ می‌رویم جایی که این‌طور نباشد٬ که راحت باشیم٬ ناگهان که چه بشود یادش می‌افتد که به وظیفه‌اش عمل کند٬ خودش را نشان می‌دهد و دلایلی می‌آورد که من را منصرف می‌کند.

رشته‌ام را دوست ندارم٬ هربار می‌خواهم راجع به رشته‌ای دیگر فکر کنم که شاید به آن علاقه داشته باشم٬که چه بشود اجازه نمی‌دهد٬ رشته‌ات را عوض کنی که چه بشود؟ باید کلی زحمت بکشی٬ مگر چه‌قدر می‌خواهی عمر کنی؟ آخرش که چه؟

که چه بشود البته پیشنهادی هم برای من دارد٬‌صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم٬ پنجره را که می‌بینم به من می‌گوید٬ بلند شو٬ زیاد طول نمی‌کشد خودت را از همین‌جا پرت کن پایین. بعدش همه چیز تمام می‌شود. بعد از آن برای هیچ‌چیز نباید تلاش کنی.تمام.

می‌گوید یک‌بار بدون هیچ فکر وسط اتوبان بایست. زیاد زجر نمی‌کشی٬ فقط شوک ناشی از ضربه است. 

می‌خواهم که چه بشود را از ذهنم پرت کنم بیرون. 

نمی‌شود.

/ 13 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاهرخ سروری

لبت شکفت نسیم تو بی قرارم کرد تنت تپید شمیمت شکوفه بارم کرد وزید پیرهنت هوش را رها کردم جنون جاذبه ات خارج از مدارم کرد گرفت نم نم باران بوسه هات مرا کویر بودم و لبخند تو بهارم کرد

شاهرخ سروری

ابیاتی از دلسروده بی بدیل استاد فرج الله کمالی با گویش برازجانی اسیرم کرده عشق نازنینی دریغا وش ندارم دس رسینی...

شاهرخ سروری

امشب که نصیب من نشد چیدن تو تنها عطشم شکفت با دیدن تو بگذار که چند روز دیگر باشم در وسوسه قشنگ بوسیدن تو رضا معتمد

شاهرخ سروری

بریز تو بوده است همه فاصله هایم بگذار بگریم و بگویم گله هایم هر چند که پرسش به مقامت عددی نیست اما چه کنم با تپش مسئله هایم...

شاهرخ سروری

لبریز تو بوده است همه فاصله هایم بگذار بگریم و بگویم گله هایم هر چند که پرسش به مقامت عددی نیست اما چه کنم با تپش مسئله هایم...

شاهرخ سروری

کمانچه ات را بردار کمی بنواز برگی سپید بردار کمی بنویس .....صدا می آید آنچه می شنوی بخوان بزن بنویس

شاهرخ سروری

کمانچه ات را بردار کمی بنواز برگی سپید بردار کمی بنویس .....صدا می آید آنچه می شنوی بخوان بزن بنویس

شاهرخ سروری

رفته رفته محو می شود رد پای کودکی که سال ها شعرهای غربت مرا خوشه خوشه شروه می کند قطره قطره آب می شود روزهای خیس و سرد کودکی که هر طلوع بوی نان کوچه های روبرو لقمه لقمه سیر می شود...

شاهرخ سروری

هوا واویده بارونی ، زمسّون اومده انزو بُزل رفتن تو کَه دونی ، زمسّون اومده انزو شوول انزو می ریزه سوم ، صو گَه کره دید ویمو لُول انزو می خاره قاش ، زمسّون اومده انزو...

شاهرخ سروری

روزهاست از سقف لحظه هایم یاد تو می چکد اگر باران بند بیاید از این خانه می روم...