پلیس

قدیم ها از پلیس نمی ترسیدم٬گاهی حتی با دیدنش احساس امنیت می کردم .خاطره ای در ذهنم هست که دور نیست ٬شب بود و من تاکسی گرفتم و پلیس آمد که ببیند آن تاکسی واقعا تاکسی بوده یا نه٬یادم است که نترسیده بودم. این روزها اما وضع فرق کرده .با دیدن پلیس احساس بدی به من دست می دهد. و گاهی شبها کابوسش را میبینم . دیشب هم جزء آن شبها بود . اول یک پلیس بود با ۲۰۶ی که مخصوص پلیسها است و یک موتور بود که تبدیل به هواپیما هم می شد و پلیس با آن من را دنبال میکرد٬الان خنده دار است اما در خواب برای من بسیار ترسناک بود٬بعد جایی بود که گاردها بودند٬گاردها از پلیس هم بدترند برای من٬زیاد بودند . کنار خیابان صف کشیده بودند . بعد در خانه بودیم و راجع به آنها که در حصر خانگی هستند حرف می زدیم و غمگین بودیم. بعد از خواب بیدار شدم و آرامش بود.

دارم کتاب کلیدر را می خوانم یکی از شخصیتهایش گفت «حق با کسی است که می کشد .»

/ 0 نظر / 10 بازدید