واژه‌های دوست داشتنی

دلم می‌خواهد زمانم را مدیریت کنم. هزار و یک ایده در ذهنم هست که هیچ وقت اجرا نمی‌شوند. غصه می‌خورم به خاطر زمانی که دور می‌ریزم ولی نمی‌دانم چه‌گونه از این آیدایی که الان هست به آیدایی که زرنگ‌تر است تغییر کنم. از دفعه‌ قبلی که وبلاگم را به روز کردم هزار بار خواسته‌ام که مطلب جدیدی بنویسم ولی هیچ وقت اولین کلمه‌اش را تایپ نمی‌کنم که ادامه‌اش بیاید.

کتاب دفاع لوژین نوشتهء ناباکوف را خواندم. جوری نوشته (و ترجمه) شده بود که باید کتاب را یکسره تمام کنید. بعضی‌ جاهای کتاب تشبیه‌های بسیار بسیار دلنشینی داشت که دلم می‌خواهد دوباره کتاب را بخوانم و پیدایشان کنم و یک جا برای خودم ثبتشان کنم.

کتاب بیگانهء آلبرکامو را هم امروز خریدم که بخوانم. توی کتابفروشی وقتی اندازه کتاب را دیدم جا خوردم راستش انتظار کتاب بزرگ‌تری را داشتم.

دلم می‌خواهد بنویسم. بازی با کلمات را دوست دارم. کوچک که بودم به یک کلمه آنقدر فکر می‌کردم که معنایش را از دست می‌داد و آنقدر به فکر کردنم ادامه می‌دادم که دوباره معنا دار می‌شد. کلمات سحر آمیزند چند تایشان را کنار هم می‌چینی و یک مفهموم پدید آمده. یک داستان شاید٬ سرنوشتی که قبلا نبوده و آدم خودش پدیدش آورده. آزادی که هرچه می‌خواهی بسازی و ویران کنی بدون هیچ چهارچوبی... واژه‌های دوست داشتنی.

همین دیگر

/ 5 نظر / 14 بازدید
شاهرخ سروری

سلام مهربان بنویس سخت نگیر "الف" را بنویس و بعد قلم را بده به دست قلبت تا ادامه دهد می بینی به "ی" رسیده ای و هنوز سر خطی بنویس؛ نوشتن فوق العاده است رشد می کنی بالغ می شوی بزرگ و بزرگ تر می شوی نفس می کشی مبارزه می کنی عاشق می شوی گریه می کنی می خندی شاد می شوی بیمار می شوی درمان می شوی با نوشتن زندگی می کنی بنویس نقطه سر خط دوباره آغاز می کنم ساده و صمیمی سلام می کنم به آدم هایی که صبحگاهان بوی نان و نماز می دهند ...

شاهرخ سروری

درود من هنوز هم ایمان دارم بـه چشم هـایت کـه روزی کــافرم کرد و آغوشی کـه بی جواب گذاشت دنیــایم را٬ کـه امتدادش آغوش تو بود همان جـایی کـه همه ی زخم های من را شراب چند ساله ی لب های « تـو » مرهم می شد من هنوز هم ایمان دارم به خنده هـای دوست داشتنی ات و دوست داشتن هـای خنده دارم...

شاهرخ سروری

عجـــــــــایب هشت گانه است... آغــــــــوشِ "تـــــــــو" هیچ بُعـــــــدی ندارد ... واردش کــــــــــه شوی، زمــــــان بی معنــــــــا میشـود... بی آنکـه نفـــــس بکشی روحـــــــــــت تازه می شود

شاهرخ سروری

سلام مهربان گاهی نفس هایم به شماره می افتد از ندیدن و نبودن تو

سندباد

منم شدیدا عاشق کلماتم ! منم بچگیام _چون خیلی تنها بودم _ خیلی وقتا با کلمات سرگرم می شدم :)