چهارده سالگی

پرم از حرف‌هایی که برایم پر از غصه هستند٬ شبیه غصه‌های چهارده سالگی٬ انگار از چهاده‌ سالگی همین‌طور با من جلو آمده‌٬ شاید جایی در چهارده‌سالگی‌ام بوده که باید این غصه‌ها را همانجا می‌گذاشتم و می‌رفتم ولی فراموش کردم. 

این‌ روزها همان غصه‌ها هر لحظه مرا می‌ترسانند٬ یکی از ترس‌هایم این است که نکند ناگهان به سرم بزند و خودم را بکشم٬ نکند قبل از این که مترو برسد خودم را روی ریل پرت کنم٬ مثل آناکارنینا٬ یا نکند یکی از همین روزها وقتی وارد اتاقم شدم در را ببندم٬پنجره را باز کنم و خودم را پرت کنم.

می‌دانم از زندگیم کدام بخش‌هایش را دوست ندارم٬ می‌دانم برای تغییرشان باید چه‌کار کنم٬ ولی خواسته‌هایم آن‌قدر برایم مهم نیستند که برایشان بجنگم٬ مردن را ترجیح می‌دهم.

کاش چهازده‌سالگی‌ام تمام می‌شد٬کاش من را ول می‌کرد و می‌رفت دنبال زندگی‌ خودش٬برمی‌گشت همانجا که تمام شده...

/ 4 نظر / 13 بازدید
شاهرخ سروری

در اعماق تهی قلبت ای دوست ! تنها منشین کوچه ها امروز پر از مردمانی است قلبهاشان سرشار دستهاشان پر .... درود بر بانو آیدا فکر می کنم باید دنیای چهارده سالگی را پذیرفت و با ماجراهایش کنار آمد. راه حل فراموشی نیست. باید فصلی دیگر را رقم زد. آدمی آمده تابا هرچه نامرادیست بجنگد.آمده تا آنفدربایستد تا شاهد مقصود رادر آغوش بکشد مانا باشی عزیز

ایرانی

یه راه ساده تر پیدا کردی منم پایم !!!!

شیدا

خیلی خوشگل مینویسی ایدا جان. مثل تو کتاب هایی که دوسشون دارم. با چیزهایی که گفتی یعنی خیلی احساس بی تفاوتی یا بی معنی شدن زندگی میکنی. اولش که ادم بعد از یه کشمکش بزرگ دچار این حس میشه احساس سبکی میکنه اما بعد دیگه نه. فکر کنم یا باید یه دغدغه برات ایجاد شه یا ایجادش کنی. لطفا انقدر هم به راههای خودکشی فکرنکن چون احتمالا اینم حسش نمیاد. فقط باید بگردی دنبال هیجان و هدف. امیدوارم موفق باشی