نامه‌ای برای تو

این ترانه بوی نان نمی‌دهد 
بوی حرف دیگران نمی‌دهد 
سفره‌ی دلم دوباره باز شد 
سفره‌ای که بوی نان نمی‌دهد 
نامه‌ای که ساده وصمیمی است 
بوی شعر و داستان نمی‌دهد  
با سلام و آرزوی طول عمر 
که زمانه این زمان نمی‌دهد 
کاش این زمانه زیر و رو شود 
روی خوش به ما نشان نمی‌دهد 
یک وجب زمین برای باغچه 
یک دریچه آسمان نمی‌دهد 
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد، زمان نمی‌دهد 
فرصتی برای دوست داشتن 
نوبتی به عاشقان نمی‌دهد 
هیچ کس برایت از صمیم دل 
دست دوستی تکان نمی‌دهد 
هیچ کس به غیر ناسزا تو را 
هدیه‌ای به رایگان نمی‌دهد 
کس ز فرط‌های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی‌دهد 
جز دلت که قطره‌ای است بی‌کران 
کس نشان ز بیکران نمی‌دهد 
عشق نام بی‌نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی‌دهد 
جز تو هیچ میزبان مهربان 
نان و گل به میهمان نمی‌دهد 
نا امیدم از زمین و از زمان 
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی‌دهد 
پاره‌های این دل شکسته را 
گریه هم دوباره جان نمی‌دهد 
خواستم که با تو درد دل کنم 
گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد 
...

این شعر قیصر امین‌پور همراه صدای حسین زمان (اگر اشتباه نکنم) برای من یادآور دوره‌ای مشخص از زندگیم است٬در ماشین این آهنگ را گوش می‌کردیم یا در خانه با واکمن...آن موقع هنوز ام.پی.تری پلیر نیامده بود.

شعر خیلی غمگینی است٬حتی اگر در خوشحال‌ترین وضعیت ممکن هم آن را بخوانم یا به آهنگش گوش دهم ناراحتم می‌کند چه برسد به حالا که ساعت از ۱۲ شب گذشته و من به طور خودبه‌خودی غصه دار هستم.

گاهی اوقات از خودم تعجب می‌کنم که چه‌طور این‌قدر با خودم فرق دارم٬هنگامی که با دوستان هستم آدم شوخ‌طبعی هستم کلا هم خوشحالم. ولی در خانه کاملا برعکس هستم٬بداخلاقم و زود عصبانی می‌شوم کلا هم حوصله ندارم.یکی از دغدغه‌هایم این است که اگر یکی از دوستانم و یکی از اعضای خانواده‌ام همزمان در یکجا حضور داشته باشند چگونه آدمی خواهم بود؟جوابش را نمی دانم.

من از جمع گریزانم .گروه‌هایی هستند که من با تک تک افرادشان دوست هستم ولی از این که در جمعشان قرار بگیرم می‌ترسم. می‌توانم با هر یک از افراد گر.ه به تنهایی چند ساعت به صحبت بپردازم٬دو سه نفرشان را هم با هم تحمل می‌کنم ولی اگر تعدادشان به حدی برسد که با آن گروه بگویند حتی جواب سلامشان را هم به زور می‌دهم.در جمع‌ها غیب‌ می‌شوم به گوشه‌ای می‌روم و اینقدر با خودم فکر‌ می‌کنم تا زمان رفتن از آن جمع برسد٬حتی نمی‌توانم همان اول خداحافظی کنم.

نگرانم می‌کند این جمع‌گریزیم!

/ 2 نظر / 10 بازدید
ایرانی

یه درد مشترک .... حتی موقع صحبت با تلفن تو شرایط متضاد قرار می گیرم ....