انتخاب

تابستان هم تمام شد.

تقریبا هیچ‌کدام از کارهایی را که دلم می‌خواست انجام بدهم انجام ندادم. به جایش کتاب خواندم. البته نه آنقدر که دلم می‌خواست... 

دلم می‌خواد وبلاگم را زود به زود به‌روز کنم. به اندازهء کافی برای این کار وقت دارم ولی همتش را ندارم.

برای من تصمیم گیری خیلی سخت است. حتی تصمیم‌های کوچک مثلا اگر دو تا بستنی جلوی من بگذارند و بگویند یکی را انتخاب کن می‌توانم ساعت‌هت طولش بدهمًَُ،تصمیم های بزرگ که جای خود دارند. این روزها ولی باید برای زندگی‌ام تصمیم بگیرم، یکی از راه‌های پیش رویم را انتخاب کنم، هدفی داشته باشم و برای رسیدن به آن وقت بگذارم.

ولی سخت است. به نظرم خیلی زود بود. من هنوز آمادهء انتخاب نیستم. دوست داشتم هنوز دبیرستانی بودم و مسیر زندگی‌ام تا چند سال مشخص بود.

باید زود تصمیم بگیرم...فرصت‌ها چون ابر در گذرند...

/ 5 نظر / 8 بازدید
فرید

با عرض سلام و خسته نباشید از ظاهر وبلاگتان این طور به نظر می رسد که برای آن زحمت کشیده اید ما هم می خواهیم شما را در این زمینه یاری برسانیم شما یقینا محدودیت هایی که یک وبلاگ دارد را به خوبی می دانید با این حال بد نیست مجددا آنها را با هم مرور کنیم: وجود یک تبلیغ ناخواسته و نامربوط با محتوای وبلاگ محدودیت در قالب های وبلاگ نداشتن فضای مناسب برای قرار دادن فیلم و عکس و فایل و ... سخت بودن افزودن یک امکان ساده، مانند نظرسنجی،آمارگیر جدید و ... عدم پشتیبانی از امکانات پیشرفته تر با این حال راهی ساده برای حل تمامی این مشکلات وجود دارد تبدیل وبلاگ به سایت به آدرس سایت مراجعه کنید و مراحل را دنبال نمایید و ظرف 24 ساعت از تمامی این مشکلات برای همیشه خلاصی پیدا کنید موفق باشید 683901386

شاهرخ سروری

سلام هرچه هست با دید مثبت نگاهش کن زندگی و مجال لذت بردن از خوبی هایش چندان طولانی نیست باید همت کرد حضرت حق ما را خلق کرده تا از نعمت هایش بهره ببریم و مهربانی و عشق و صفا و دوستی را تا اوج بودن تجربه کنیم،جفاست اگر زندگی نکنیم هرچه هست خیر است شک نکن شاد و سلامت باشید

شاهرخ سروری

درود هیچ می دانستی زیباترین عاشقانه ای که برایم گفتی وقتی بود که اسمم را با "میم" به انتها رساندی

شاهرخ سروری

باران باش باران باش تا هيچ چتري نتواند تو را از مردم دريغ كند باران باش در يك روز آفتابي تا مردم ندانند چتر از براي چه بر مي دارند بارش باران؟ يا گرماي خورشيد؟ مهربانترين! بگذار مردم لباسهاي خيسشان را در گرماي نگاه تو خشك كنند هر چند دلت هميشه بارانيست بگذار باران ببارد آفتاب بتابد و من لبخندهايم را ببارم اشكهايم را پنهان كنم در نگاه آفتابي ديروزت باران باش تا بي دريغ بباري بر سنگ ها كه با آرزوي ديدنت سال هاست سكوت كرده اند تا بي دريغ بباري بر گياهان كه بي گناه متولد مي شوند.

شاهرخ سروری

سلام مهربان اگر می خواهی مرا ببينی پلكهايت را روی هم بگذار و چشمهايت را ببند... من همان كسی هستم كه هيچ وقت مرا نديدی امشب که یک ساعت به زمانم اضافه شده از همیشه غمگین ترم... میدانی چرا؟ به این فکر میکنم که یک ساعت اضافه را بی تو چه کنم...؟ فنجان چای توام ببین چگونه قند در دلم آب می شود به شوق لبت "خشم کانه" باشما برای شما