سال جدید

سال قبل برای من با یک سفر به پایان رسید و سال جدید امتداد همان سفر بود.

ما اهل یکی از شهرهای کویری کشور هستیم٬ سفرمان هم به همانجا بود. با ماشین رفتیم و من بسیار بسیار از جاده لذت بردم. جاده پر از تپه‌ها و کوه‌های رنگارنگی بود که انگار پنجه‌هایشان را در زمین فرو کرده‌اند. آسمان هم آبی زیبایی بود که ابرهای سفید در‌آن پراکنده بودند و زیبایی‌ش دوچندان شده بود.

در راه به شهر عقدا سر زدیم٬ شهر قشنگی بود. دلم می‌خواهد یک بار سفری به آنجا داشته باشم. معماری شبیه آنچه در یزد دیده بودم داشت. من دیوانه‌ی یزدم٬ هرچند باری هم که به آنجا سفر کنم از دیدنش سیر نمی‌شوم.

سفر خیلی خوب بود. پیش افراد خانواده که فرصت دیدنشان کم است. پر از عید دیدنی و شیرینی‌های خوشمزه و البته عیدی!

حیف که لحظات سفر زود می‌گذرند...

/ 8 نظر / 9 بازدید
جلال

سلام ایدا سال نو مبارک خوبید؟ چه خبرا کجا هستید؟ تعطیلات خوش میگذره؟ ایدا بالاخره به ارزوت رسیدی؟ امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشید

لیلا

سلام آیدای عزیز سال نو مبارک من هم امیدوارم راهمون رو پیدا کنیم :)

رفا

سال خوبی رو برات آرزپ میکنم. کویر کلن زیباست و مخصوصن شبهاش رو دوست دارم. امسال هم سری به کلوتهای شهداد زدیم با اینکه سالها کرمان زندگی کردم ولی تا امسال ندیده بودمشون.

شاهرخ سروری

روزگاری یک نگه،گرمای صد آغوش داشت اشک عاشق مزه گل چشمه های نوش داشت یک نوازش می زد آتش بر دل هر بی قرار یک سخن پویایی یک بستر گل پوش داشت خنده ها بوی خوش عشق و محبت داشتند چشمها گیرایی یک چشمه خود جوش داشت ای که آغوشت ز سردی می زند پهلو به غم یاد آن روزی که آغوشت تب آغوش داشت

سندباد

سلام آیداجان امیدوارم شما هم سال خوبی داشته باشی منم عاااشق بیشتر کارای مرحوم ناصر عبداللهی م و خودش :) امسال عید ما هم رفتیم به کویر و شهر مادری م

شاهرخ سروری

قصه ی ما آدم ها... خدا گفت: چیزی بگو ! گنجشک گفت: خسته ام. خدا گفت: از چه ؟ گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی. خدا گفت: مگر مرا نداری ؟ گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند . خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟ گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود. خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده. چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟ گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود . خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا ! گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود . گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود...

شاهرخ سروری

بـاران مـ ی بـارد با ابـرهاے بهـانـﮧ گیـرش... و من ، خیس ِ رویـاے تـو مـ ی شـوم در اردیبــهـــــ♥ــشت...♥

ابراهیم سبحانی(ناظر)

درود توفیقی بود برای من تا از حضورتان بیاموزم