سیر و سفر

سفر را دوست دارم. آدم را برای مدتی کوتاه از هرچیزی که در زندگی‌اش است دور می‌کند. در سفر انگار می‌شود تمام نزیستنی‌ها را زیست.

سفری به شمال کشور داشتم. خیلی کوتاه بود. من ولی از تک تک لحظه‌هایش لذت بردم. دو روز آنجا بودم. یک روز هوا بارانی بود. سه چهار ساعت در شهر زیر باران قدم زدم٬ باران به قدری تند بود که چتری که داشتم کمکی به من نمی‌کرد و خیس شدم٬ اما خوب بود.

عاشق خانه‌های قدیمی هستم و آنجا یک خانه قدیمی زیبای متروکه دیدم که چشمانم رضایت نمی‌دادند ترکش کنم.

سفرهای دیگری به مشهد و کرمان هم داشتم٬ ماجراهای پیچیده‌ای هم داشتند هرکدام که از حوصله نوشتن من خارج است ولی هرکدام با وجود کوتاهی‌شان پر از لحظه‌های به یاد ماندنی بودند.

من از بودن در خانه دیگران لذت می‌برم٬ دوست دارم بدانم سایر افراد چگونه زندگی می‌کنند٬ روزمره‌هایمان چه قدر از هم دور است. به همین خاطر زیاد در خانه‌ افراد مختلف بوده‌ام. چیزی که خیلی سریع احساسش می‌کنم رایحه‌ای است که در هر خانه متفاوت است. مخلوطی از احساسات و حالات آدمهایی که در آن خانه زندگی می‌کنند و بوی غذاهایی که طبخ می‌شود و احتمالا تاریخچه‌ای که دارند.

دوستی دارم که اهل دزفول است٬ تقریبا مدتی در خانه‌ آنها زندگی کردم. سال گذشته که به دزفول رفتم بارقه‌هایی از همان بویی که در تمام خانه‌شان پخش شده بود را حس کردم.

ولی هیچ وقت نمی‌فهمیدم خانه‌ای که خودم در آن زندگی می‌کنم چه بویی دارد. مثل بوی عطری که خودت زده باشی و بعد از مدتی دیگر حسش نکنی. این بار که از سفر برگشتم ولی حسش کردم. دلم برایش تنگ شده بود.

این هم یک عکس از شمال در روز بارانی

/ 5 نظر / 29 بازدید
شاهرخ سروری

سلام دلنوشته های شما،بی درنگ مرا بیاد این ترانه "ستار" انداخت بوی موهات زیر بارون ،بوی گندمزار نمناک بوی سبزه زار خیس، بوی خیس تن خاک جاده های مهربونی، رگای آبی دستات غم بارون غروب، ته چشمات تو صدات قلب تو شهر گل یاس، دست تو بازار خوبی اشک تو بارون روی مرمر دیوار خوبی ای گل الوده گل من، ای تن آلوده دل پاک دل تو قبله این دل ،تن تو ارزونی خاک یاد بارون و تن تو، یاد بارون و تن خاک بوی گل تو شوره زار ،بوی خیس تن خاک همیشه صدای بارون ،صدای پای تو بوده همدم تنهاییام، قصه های تو بوده وقتی که بارون میباره، تو رو یاد من میاره یاد گلبرگای خیس روی خاک شوره زاره ای گل آلوده گل من، ای تن آلوده دل پاک دل تو قبله این دل، تن تو ارزونی خاک

شاهرخ سروری

بیا با من قدم بردار به زیر نم نم باران در این پاییز دل مرده در این غوغای بی پایان بیا با من تنفس کن به زیر آسمان سرد به گرمی تپش هایت بدون هیچ فکر درد

شاهرخ سروری

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم همین خوش است همین حال خواب و بیداری همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می معاشران بفشارید پنبه در گوشم شبیه بار امانت که بار سنگینی است سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم ...

لیلا

همیشه به خوشی و سفر :)