چهارده سالگی
پرم از حرفهایی که برایم پر از غصه هستند٬ شبیه غصههای چهارده سالگی٬ انگار از چهاده سالگی همینطور با من جلو آمده٬ شاید جایی در چهاردهسالگیام بوده که باید این غصهها را همانجا میگذاشتم و میرفتم ولی فراموش کردم.
این روزها همان غصهها هر لحظه مرا میترسانند٬ یکی از ترسهایم این است که نکند ناگهان به سرم بزند و خودم را بکشم٬ نکند قبل از این که مترو برسد خودم را روی ریل پرت کنم٬ مثل آناکارنینا٬ یا نکند یکی از همین روزها وقتی وارد اتاقم شدم در را ببندم٬پنجره را باز کنم و خودم را پرت کنم.
میدانم از زندگیم کدام بخشهایش را دوست ندارم٬ میدانم برای تغییرشان باید چهکار کنم٬ ولی خواستههایم آنقدر برایم مهم نیستند که برایشان بجنگم٬ مردن را ترجیح میدهم.
کاش چهازدهسالگیام تمام میشد٬کاش من را ول میکرد و میرفت دنبال زندگی خودش٬برمیگشت همانجا که تمام شده...
پراکنده ار گذشته و حال
.سلام
. یک روزی از روزهای سال ۸۹ یا ۹۰ که یادم نیست کی بود با دوستانم رفته بودیم به کتابفروشی اگر -به همین خاطر باید یادم باشد تاریخ روزی که کتابها را میخرم را روی صفحهء اولش بنویسم- و من چشمم خورد به کتاب اعترافات اثر ژان ژاک روسو که انتشارات نیلوفر آن را چاپ کرده و مثلا در قطع جیبی است اما خدا میداند جیب چه کسی کتاب ۸۴۵ صفحهای را در خود جا میدهد. و چون خیلی کتاب تپل و بامزهای بود و اسم نویسدهاش هم دو تا حرف ژ داشت آن را خریدم.
تابستان چند بار تلاش کردم بخوانمش ولی نمیتوانستم از صفحهء ۲۰ یا ۳۰ جلوتر بروم. تا اینکه دیشب کتاب را در دست گرفتم و شروع کردم به خواندش و کم کم زیباییهایش را کشف کردم. تا اینجایش که من خواندم ژان ژاک روسو احساسات بسیار لطیفی داشته و سختی هم زیاد کشیده. خیلی هم جالب و تا حدی بدون اینکه متوجه شویم از اتفاقات زندگیاش به خوانندهء کتاب درس میدهد که من شیفتهء این روشش شدهام.
.واقعا روز آخر تابستان رسید؟ من که هنوز آمادگیاش را ندارم. تازه داشتم عادت میکردم.
این روزی آخری به قدری بیقرار و بیحوصله هستم که گاهی از خودم میپرسم آیدا نکند عاشق کسی شدهای و از من پنهان میکنی؟
یاد دوستپسری که در دوران طفولیت داشتم افتادم. سوم راهنمایی بودم یا اول دبیرستان. حتی یادم نمیآید با این دوست پسرم کجا آشنا شده بودم. فقط یادم است که یک روز به خودم آمدم و دیدم همواره در حال فکر کردن به شخص مذکور هستم.در هر لحظه دلم میخواست با او صحبت کنم. با خودم گفتم شاید عاشق شدن همین باشد. از آن زمان به بعد با چند نفر هم دوست شدم ولی دیگر آنطور فکرم مشغولشان نشد بعدش هم که از آن مسیر بیرون آمدم و هنوز نفهمیدم آیا عاشق آن دوست پسرم بودم یا نه.گاهی با خودم میگویم خب مگر میشود ادم در آن سن عاشق کسی شود؟ ولی جوابی ندارم.
به نظرم اکثر حسها برای هر فرد متفاوت هستند.مثلا برای من دلتنگی یعنی تنگی نفس و چیزی که گلویم را فشار میدهد و اگر خیلی دلتنگ باشم اشکها مانع دیدن اطرافم میشوند زیر چشمهایم هم در این حالات یکطور خاصی میشود که نمیتوانم توضیح دهم. شاید برای یکی دیگر طور دیگری باشد.
نظرات ()
