کیمیاگر
کتاب کیمیاگر را خواندم برای بار نمیدانم چندم...دلم یک افسانهء شخصی میخواهد٬شبیه همانی که چوپان در آن کتاب داشت...دلم میخواهد که چیزی را بخواهم٬خسته شدم از زندگی بی هدف...
نیاز
نوجوان که بودم کتابی در خانه داشتیم به اسم « سوپ مرغ برای روح نوجوانان»٬ در آن داستانهایی بود که مردم از تجربههایی که در دوران نوجوانی داشتهاند نوشته بودند. در آن کتاب نویسندهء یکی از داستانها از وقتی که مادرش باردار شده بود به نظرش آدمهای باردار بیشتری در مقابلش ظاهر میشدند. نویسنده میگفت که قبل از اینکه مادرش باردار شود اصلا آدمهای باردار به چشمش نمیآمدند.
مدتی است که احساس میکنم در زندگیم یک دوستپسر کم دارم٬ احتمالا از همان زمانی که این فکر در ذهنم پدید آمده همه جا پر از زوج است. دانشگاه٬ خیابان٬ مترو و تمام مکانهای دیگری که از آنها میگذرم. انگار آدمهای تنها را جمع کردهاند و در دریا ریختهاند. یا از دیدرس من دورشان کردهاند. قبل از پدید آمدن این احساس فکر میکنم اطرافم آدمهای تنهایی هم وجود داشتند.
کتاب این روزهای من شبهای روشن داستایفسکی است.
پراکنده ار گذشته و حال
.سلام
. یک روزی از روزهای سال ۸۹ یا ۹۰ که یادم نیست کی بود با دوستانم رفته بودیم به کتابفروشی اگر -به همین خاطر باید یادم باشد تاریخ روزی که کتابها را میخرم را روی صفحهء اولش بنویسم- و من چشمم خورد به کتاب اعترافات اثر ژان ژاک روسو که انتشارات نیلوفر آن را چاپ کرده و مثلا در قطع جیبی است اما خدا میداند جیب چه کسی کتاب ۸۴۵ صفحهای را در خود جا میدهد. و چون خیلی کتاب تپل و بامزهای بود و اسم نویسدهاش هم دو تا حرف ژ داشت آن را خریدم.
تابستان چند بار تلاش کردم بخوانمش ولی نمیتوانستم از صفحهء ۲۰ یا ۳۰ جلوتر بروم. تا اینکه دیشب کتاب را در دست گرفتم و شروع کردم به خواندش و کم کم زیباییهایش را کشف کردم. تا اینجایش که من خواندم ژان ژاک روسو احساسات بسیار لطیفی داشته و سختی هم زیاد کشیده. خیلی هم جالب و تا حدی بدون اینکه متوجه شویم از اتفاقات زندگیاش به خوانندهء کتاب درس میدهد که من شیفتهء این روشش شدهام.
.واقعا روز آخر تابستان رسید؟ من که هنوز آمادگیاش را ندارم. تازه داشتم عادت میکردم.
این روزی آخری به قدری بیقرار و بیحوصله هستم که گاهی از خودم میپرسم آیدا نکند عاشق کسی شدهای و از من پنهان میکنی؟
یاد دوستپسری که در دوران طفولیت داشتم افتادم. سوم راهنمایی بودم یا اول دبیرستان. حتی یادم نمیآید با این دوست پسرم کجا آشنا شده بودم. فقط یادم است که یک روز به خودم آمدم و دیدم همواره در حال فکر کردن به شخص مذکور هستم.در هر لحظه دلم میخواست با او صحبت کنم. با خودم گفتم شاید عاشق شدن همین باشد. از آن زمان به بعد با چند نفر هم دوست شدم ولی دیگر آنطور فکرم مشغولشان نشد بعدش هم که از آن مسیر بیرون آمدم و هنوز نفهمیدم آیا عاشق آن دوست پسرم بودم یا نه.گاهی با خودم میگویم خب مگر میشود ادم در آن سن عاشق کسی شود؟ ولی جوابی ندارم.
به نظرم اکثر حسها برای هر فرد متفاوت هستند.مثلا برای من دلتنگی یعنی تنگی نفس و چیزی که گلویم را فشار میدهد و اگر خیلی دلتنگ باشم اشکها مانع دیدن اطرافم میشوند زیر چشمهایم هم در این حالات یکطور خاصی میشود که نمیتوانم توضیح دهم. شاید برای یکی دیگر طور دیگری باشد.
کتابخانه
دیروز با دوستم رفتیم به کتابفروشی اگر چند تا کتاب برای بچه های فامیل خریدم و چندتا کتاب هم برای خودم. شاید یکی از دلایل علاقه ی من به کتابفروشی ها مرتب بودن قفسه های کتاب باشد. کتابخانه ی خودم خیلی نامرتب بود٬کتابهای با اندازه های مختلف کنار هم بودن یه عالمه کاغذ هم بینشون بود که به شلخته بودنش کمک می کرد.امروز ولی مرتبش کردم الان هی دلم می خواد برم نگاش کنم.
کلیدر
امروز کتاب کلیدر را تمام کردم٬بهمن سال گذشته خواندنش را شروع کرده بودم .
عالی بود. شخصیتهایش به قدری زنده بودند که می شد با تک تکشان زندگی کرد . پردازش صحنه ها هم آدم را به همان جا می کشاند. انگار نشسته ای و داری اتفاق ها را از نزدیک تماشا می کنی .
راجع به داستانش چیزی نمی گویم٬هرکس می خواهد برود بخواند.
دلم برای تک تک شخصیتهایش تنگ می شود. خداحافظ گل محمد٬بیگ محمد و ستار٬خداحافظ نادعلی
خداحافظ مارال ٬خداحافظ بلقیس٬خداحافظ شیرو
و از آقای دولت آبادی تشکر می کنم که به من تجربهء زیستن میان عشایر را داد و تجربهء بودن با کلمیشی ها
همین
نظرات ()
