آیدا

نیاز

نوجوان که بودم کتابی در خانه داشتیم به اسم « سوپ مرغ برای روح نوجوانان»٬ در آن داستان‌هایی بود که مردم از تجربه‌هایی که در دوران نوجوانی داشته‌اند نوشته بودند. در آن کتاب نویسندهء یکی از داستان‌ها از وقتی که مادرش باردار شده بود به نظرش آدم‌های باردار بیش‌تری در مقابلش ظاهر می‌شدند. نویسنده‌ می‌گفت که قبل از اینکه مادرش باردار شود اصلا آدم‌های باردار به چشمش نمی‌آمدند. 

مدتی‌ است که احساس می‌کنم در زندگیم یک دوست‌پسر کم دارم٬ احتمالا از همان زمانی که این فکر در ذهنم پدید آمده همه‌ جا پر از زوج است. دانشگاه٬ خیابان٬ مترو و تمام مکان‌‌های دیگری که از آنها می‌گذرم. انگار آدمهای تنها را جمع کرده‌اند و در دریا ریخته‌اند. یا از دیدرس من دورشان کرده‌اند. قبل از پدید آمدن این احساس فکر می‌کنم اطرافم آدم‌های تنهایی هم وجود داشتند.

کتاب این‌ روز‌های من شب‌های روشن داستایفسکی است.

   + آیدا ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳
comment نظرات ()

درس خواندن

می‌خواهم شروع کنم به درس خواندن٬ جزوه را که باز می‌کنم لشکری از افکار مختلف به ذهنم حمله می‌کنند. 

به این فکر می‌کنم که چه‌قدر آدمی که دوست دارم باشم نیستم٬ چه‌قدر کارهایی که می‌کنم را دوست ندارم٬ چه‌قدر نسبت به رشته‌ام بی تفاوت هستم. چه قدر سخت است که تغییر کنم.

به این فکر می‌کنم که چه‌قدر آدم زردی هستم. من آکادمی موسیقی گوگوش را دنبال می‌کنم٬ مسابقهء رقص تی‌وی‌پرشیا را هم گاهی می‌بینم. این‌ها باعث می‌شود پیش خودم احساس شرمندگی‌ کنم. احساس بعدی این است که چرا از هر کار کوچکی که انجام می‌دهم خجالت می‌کشم. انگار با خودم هنوز کنار نیامده‌ام. هر لحظه در حال سرزنش کردن خودم هستم.

به دیشب فکر می‌کنم که با دوست‌های قدیمی‌ام رفته بودیم شهربازی٬به این فکر می‌کنم که آنها فهمیده‌اند از زندگی چه‌ می‌خواهند٬ ولی من هنوز دارم در افکارم دست و پا می‌زنم.

به آینده فکر می‌کنم که هیچ تصوری از آن ندارم٬ هیچ برنامه‌ای هم برایش ندارم٬ برایم ترسناک است. می‌ترسم آخرش هم همین‌طور سردرگم بمانم.

از خیر درس خواندن می‌گذرم٬ حداقل فایده‌ای که دارد باعث می‌شود ذهنم از این همه افکار ناراحت کننده خالی شود.

الان هم دارم فکر می‌کنم که نوشتن این مطلب چه‌ فایده‌ای داشت؟به نظرم تنها باعث شد مقداری برق مصرف شود که اگر مصرف نمی‌شد محیط زیست کمی کمتر آلوده می‌شد.

   + آیدا ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۸
comment نظرات ()

انتقال پیام ممکن نیست

می‌خواهم مطلبی بنویسم٬دلم می‌خواهد راجع به یکی از ایرادهایم بنویسم اما نمی‌توانم با خودم کنار بیایم. فکر کنم کسی از آشنایانم اینجا را نمی‌خواند اما باز هم اعتماد به نفس اندکم اجازه نمی‌دهد که بنویسم...شاید می‌ترسد آدمهایی که مرا نمی‌شناسند و نمی‌بینند بدانند؟

قبلا راجع به جمع گریزی‌ام صحبت کرده‌ بودم. مشکلی که دارم شبیه همین جمع گریزی است با این تفاوت که حوزهء عملکردش فقط دانشگاه است و خارج از دانشگاه این مشکل را ندارد. من در دانشگاه نمی‌توانم با پسرها صحبت کنم.نمی‌توانم با آنها هیچ رابطه‌ای برقرار کنم. پیش می‌اید که با دوستانم نشسته‌ایم و مشغول صحبت هستیم و پسری وارد جمع ما می‌شود و من بعد از آن حرف نمی‌زنم.جمله‌ام را تمام می‌کنم و دهانم را می‌بندم. گاهی اوقات با خودم فکر می‌کنم که این رفتارم دور از نزاکت است .

گاهی اوقات با خودم می‌گویم خب من هیچ دلیلی برای ارتباط با آنها ندارم. مثل اینکه با خیلی از دخترها حرف نمی‌زنم و دنبال اینکه با آنها دوست شوم نیستم.بعد می‌گویم تو داری خودت را توجیه می‌کنی٬یک جای کارت می‌لنگد.

الان سه سال است که دانشجو هستم ولی پسرهایی که با آنها در این مدت دوست شده‌ام (منظورم دوست پسر نیست) از ده نفر بیشتر نیستند.

دوست نداشتم اینجوری باشد ولی هست و من تا این زمان نتوانسته‌ام این مشکلم را حل کنم.

   + آیدا ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٥
comment نظرات ()