گاهی دلم میخواهد کسی باشد که بنشیند و به تمام حرفهایم گوش بدهد٬منظورم این است که واقعا گوش بدهد٬ وگرنه هر موجود بیجانی میتواند ساعتها بدون هیچ سخنی کنار من بنشیند و مثلا به حرفهایم گوش دهد.
خودم در زندگی زیاد به حرفهای دیگران گوش دادهام( یا حداقل این طور فکر میکنم!). دوستهایم بیشتر هنگامی که سختی ای در زندگیشان داشته باشند دلشان میخواهند که حرف بزنند و درد دل کنند.
تازگیها اینقدر افکار عجیب و غریب داشته ام که فکر میکنم یکی از غیرعادی ترین آدمها روی کرهء زمین هستم. دلم می خواهد بدانم مردم عادی چهطور فکر میکنند.
من میترسم که با آدمها حرف یزنم٬ یا نمیخواهم٬ یا چیزی درونم نمیخواهد. با خودم میگویم مردم یا دوستانم چه علاقهای به شنیدن حرفهای من دارند؟ یا مگر مشکلهای خودشان کم است که بخواهند به مشکلهای من گوش بدهند؟
من آنقدر پول ندارم که هر بار که داشتم از حرف لبریز میشدم بروم پیش روانشناس یا مشاور یا هر موجود دیگری که به حرفهای من گوش بدهد. اگر هم داشتم آن موجود نمیخواست به حرفهای من راجع به این که دیروز در سینما چه اتفاقی افتاد با نظرم راجع به آخرین کتابی که خواندم چه بود را گوش بدهد.
من حتی چند روز با خودم کلنجار رفتم که این چند خط را اینجا بنویسم٬ آدمهای زیادی اینجا را نمیخوانند ولی من حتی از نوشتن حرفهایم در وبلاگ خودم میترسم.
من یکی از این روزها از حرف میترکم
نیاز
نوجوان که بودم کتابی در خانه داشتیم به اسم « سوپ مرغ برای روح نوجوانان»٬ در آن داستانهایی بود که مردم از تجربههایی که در دوران نوجوانی داشتهاند نوشته بودند. در آن کتاب نویسندهء یکی از داستانها از وقتی که مادرش باردار شده بود به نظرش آدمهای باردار بیشتری در مقابلش ظاهر میشدند. نویسنده میگفت که قبل از اینکه مادرش باردار شود اصلا آدمهای باردار به چشمش نمیآمدند.
مدتی است که احساس میکنم در زندگیم یک دوستپسر کم دارم٬ احتمالا از همان زمانی که این فکر در ذهنم پدید آمده همه جا پر از زوج است. دانشگاه٬ خیابان٬ مترو و تمام مکانهای دیگری که از آنها میگذرم. انگار آدمهای تنها را جمع کردهاند و در دریا ریختهاند. یا از دیدرس من دورشان کردهاند. قبل از پدید آمدن این احساس فکر میکنم اطرافم آدمهای تنهایی هم وجود داشتند.
کتاب این روزهای من شبهای روشن داستایفسکی است.
چهارده سالگی
پرم از حرفهایی که برایم پر از غصه هستند٬ شبیه غصههای چهارده سالگی٬ انگار از چهاده سالگی همینطور با من جلو آمده٬ شاید جایی در چهاردهسالگیام بوده که باید این غصهها را همانجا میگذاشتم و میرفتم ولی فراموش کردم.
این روزها همان غصهها هر لحظه مرا میترسانند٬ یکی از ترسهایم این است که نکند ناگهان به سرم بزند و خودم را بکشم٬ نکند قبل از این که مترو برسد خودم را روی ریل پرت کنم٬ مثل آناکارنینا٬ یا نکند یکی از همین روزها وقتی وارد اتاقم شدم در را ببندم٬پنجره را باز کنم و خودم را پرت کنم.
میدانم از زندگیم کدام بخشهایش را دوست ندارم٬ میدانم برای تغییرشان باید چهکار کنم٬ ولی خواستههایم آنقدر برایم مهم نیستند که برایشان بجنگم٬ مردن را ترجیح میدهم.
کاش چهازدهسالگیام تمام میشد٬کاش من را ول میکرد و میرفت دنبال زندگی خودش٬برمیگشت همانجا که تمام شده...
دلتنگی
هستهء کوچک میوهای را تصور کن که قرار است درخت بزرگی شود.
نطفهء تازه بسته شدهء جنینی را تصور کن که قرار است نامی شود که سالها در تاریخ بماند.
لحظهء خوردن سیب توسط حوا را تصور کن٬تمام لحظههای بعد از آن را هم تصور کن.
دلم به اندازهء آن هسته٬
دلم به اندازهء آن نطفه٬
دلم به اندازهء آن لحظه٬
برایت تنگ شده است.
دلم برایت تنگ شده است.
نظرات ()
