چهارده سالگی
پرم از حرفهایی که برایم پر از غصه هستند٬ شبیه غصههای چهارده سالگی٬ انگار از چهاده سالگی همینطور با من جلو آمده٬ شاید جایی در چهاردهسالگیام بوده که باید این غصهها را همانجا میگذاشتم و میرفتم ولی فراموش کردم.
این روزها همان غصهها هر لحظه مرا میترسانند٬ یکی از ترسهایم این است که نکند ناگهان به سرم بزند و خودم را بکشم٬ نکند قبل از این که مترو برسد خودم را روی ریل پرت کنم٬ مثل آناکارنینا٬ یا نکند یکی از همین روزها وقتی وارد اتاقم شدم در را ببندم٬پنجره را باز کنم و خودم را پرت کنم.
میدانم از زندگیم کدام بخشهایش را دوست ندارم٬ میدانم برای تغییرشان باید چهکار کنم٬ ولی خواستههایم آنقدر برایم مهم نیستند که برایشان بجنگم٬ مردن را ترجیح میدهم.
کاش چهازدهسالگیام تمام میشد٬کاش من را ول میکرد و میرفت دنبال زندگی خودش٬برمیگشت همانجا که تمام شده...
به یاد آمنه زنگنه
"آمنه زنگنه" در حمام کارگران نظافتچی مرد دانشگاه فوت کرد
یک خط خبر برای خیلیها
برای من ولی یک خط خبر نیست.
روز بعد از فوت آمنه جلو دانشکدهء پلیمر جمع شده بودیم٬ منتظر تا کسی بیاید و پاسخگو باشد٬ و شاید همه میدانستیم که هیچکس نخواهد آمد. یکی آن بالا ایستاده بود و میخندید. هنوز هم با یادآوریاش عصبی میشوم٬ یادم نیست بعدش چه شد فقط میدانم که نمیتوانستم روی پاهایم بایستم و فقط اشک میریختم ٬ نفهمیدم زمان چهطور گذشت تا ساعت سه شد٬ آخرین باری که به ساعت نگاه کرده بودم ساعت یک بود.
هنوز نتوانستم ماجرا را هضم کنم. و از دوشنبه به بعد حس خیلی بدی دارم که به راحتی قابل توصیف نیست٬ انگار یکی از فامیلها فوت شده باشد و من در مجلس عزاداریاش نباشم٬دلم میخواهد هر لحظه کسی کنارم باشد٬میخواهم گریه کنم ولی نمیتوانم. راجع به این قضیه که حرف میزنم حالت تهوع دارم٬ راجع به این قضیه که حرف نمیزنم حالت تهوع دارم. اشکها زیر پلکم صف کشیدهاند که بیایند بیرون ولی نمی آیند. میخواهم سیگار بکشم میخواهم مست کنم میخواهم بمیرم
مادرش...
دوستانش...
خودش٬ آرزوهایش٬ آدمی که سه روز پیش بود و دیگر نیست
از ذهنم بیرون نمیروند
میخواهم بروم یک جای خلوت و فریاد بکشم
نظرات ()
