گاهی دلم میخواهد کسی باشد که بنشیند و به تمام حرفهایم گوش بدهد٬منظورم این است که واقعا گوش بدهد٬ وگرنه هر موجود بیجانی میتواند ساعتها بدون هیچ سخنی کنار من بنشیند و مثلا به حرفهایم گوش دهد.
خودم در زندگی زیاد به حرفهای دیگران گوش دادهام( یا حداقل این طور فکر میکنم!). دوستهایم بیشتر هنگامی که سختی ای در زندگیشان داشته باشند دلشان میخواهند که حرف بزنند و درد دل کنند.
تازگیها اینقدر افکار عجیب و غریب داشته ام که فکر میکنم یکی از غیرعادی ترین آدمها روی کرهء زمین هستم. دلم می خواهد بدانم مردم عادی چهطور فکر میکنند.
من میترسم که با آدمها حرف یزنم٬ یا نمیخواهم٬ یا چیزی درونم نمیخواهد. با خودم میگویم مردم یا دوستانم چه علاقهای به شنیدن حرفهای من دارند؟ یا مگر مشکلهای خودشان کم است که بخواهند به مشکلهای من گوش بدهند؟
من آنقدر پول ندارم که هر بار که داشتم از حرف لبریز میشدم بروم پیش روانشناس یا مشاور یا هر موجود دیگری که به حرفهای من گوش بدهد. اگر هم داشتم آن موجود نمیخواست به حرفهای من راجع به این که دیروز در سینما چه اتفاقی افتاد با نظرم راجع به آخرین کتابی که خواندم چه بود را گوش بدهد.
من حتی چند روز با خودم کلنجار رفتم که این چند خط را اینجا بنویسم٬ آدمهای زیادی اینجا را نمیخوانند ولی من حتی از نوشتن حرفهایم در وبلاگ خودم میترسم.
من یکی از این روزها از حرف میترکم
وقت گذرانی
دیروز داشتم با یکی از دوستانم که آخرین بار دو سال پیش دیدمش حرف میزدم. از هم پرسیدیم که این روزها چه کار می کنیم. دوستم پاسخ داد و من گفتم هیچی!
دوستم گفت یعنی چی هیچ کاری نمیکنی؟گفتم یعنی صبح منتظر میشوم ظهر بشود و ظهر منتظر میشوم شب بشود و میخوابم و از اوّل.
دوستم شروع کرد به پیشنهاد دادن فعالیتهای مختلفی که میتوان انجام داد مثل بیرون رفتن با دوستان٬کتاب خواندن٬فیلم دیدن و چیزهای دیگر
من دیدم که تمام این کارها جزء فعالیتهای من هستند ولی واقعا به نظرم نمیرسد که در طول روز کار مفیدی انجام داده باشم...کارهایی هم که هست فقط برای وقت گذرانی است.
برای من محیط زیست خیلی اهمیت دارد٬هرکاری که بخواهم انجام دهم اول با خودم فکر میکنم که چهقدر روی محیط زیست تاثیر دارد و آیا راهی برای کاهش ضررش هست یا نه٬به نظرم کارهایم این روزها فقط و فقط محیط زیست را آلوده میکند ولی اگر همین کارها را هم نکنم فقط باید منتظر بنشینم تا زمان بگذرد...حتما روشهای دیگری هم برای وقت گذرانی هست ولی به ذهن من نمیرسد...دوست ندارم این حالتی را که کارهایم باعث ناراحتی خودم میشوند.
تفکر؟
اطراف من آدمهایی هستند که خیلی فکر می کنند٬یا حداقل این طور ادعا میکنند.
من ولی علاقهء چندانی به فکر کردن دربارهء چیزهایی که آنها به آن میاندیشند را ندارم٬ شاید هم نمیتوانم.
در اطراف من مجلاتی مثل مهرنامه و شهروند امروز و از این دست طرفدار دارد که من حتی نمیخواهم بروم عکسهایش را ببینم و اصلا برایم قابل درک نیست که چهطور آن همه مطالب غیرقابل فهم چاپ میشود. ۱۰۰ صفحه مجله که یک مطلب خواندنی ندارد. تمامش راجع به ایدئولوژی فلان و از این چیزهاست.نظریههای به درد نخور!اه
دلم میخواست در این مورد غر بزنم که زدم٬البته حق مطلب ادا نشد.
نظرات ()
