آیدا

کیمیاگر

کتاب کیمیاگر را خواندم برای بار نمی‌دانم چندم...دلم یک افسانهء شخصی می‌خواهد٬شبیه همانی که چوپان در آن کتاب داشت...دلم می‌خواهد که چیزی را بخواهم٬خسته شدم از زندگی بی هدف...

   + آیدا ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱
comment نظرات ()

رویا

من هزار تا رویا دارم٬یکی از آنها به قرار زیر است!

دلم می‌خواهد بروم در یک جای دور خوش آب و هوا که هر روز آسمانش آبی است زندگی کنم.یک کلبه داشته باشم٬یا خانه‌ام در غار باشد. یا یک خانهء خشتی و گلی. چند تا گاو و گوسفند داشته باشم. صبح ها از خواب بیدار شوم ٬صبح زود مثلا کمی قبل از طلوع خورشید همان موقع که پرنده‌ها آواز خواندن را شروع می کنند٬ بعد خمیر درست کنم٬ نان بپزم در تنور خودم. بعد شیر گاو و گوسفند‌هایم را بدوشم بعد ببرمشان چرا٬یا یک چوپان ببردشان چرا٬بعد من از شیر آنها پنیر و ماست و سایر لبنیات را درست کنم.بعد هم ظهر شده و نهار بخورم بعد چون از صبح کار کرده ام و خسته‌ام کمی بخوابم. بعد بیدار شوم و مثلا از پشم گوسفندها چیزی درست کنم... یا همین‌جوری بروم بگردم. بعد هم هوا تاریک بشود و  جیرجیرک‌ها صدایشان در بیاید و چون چراغ نیست مجبورم بخوابم!صبح هم زود از خواب بیدار می‌شوم چون شب به موقع خوابیده‌ام!بله!

آسمان تهران هیچ وقت آبی نمی‌شود...خسته شدم.

   + آیدا ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٦
comment نظرات ()