﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>آیدا</title>
    <description>aidaa's description</description>
    <link>http://aidaa.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>آیدا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 08 Apr 2012 19:15:51 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;گاهی دلم می&amp;zwnj;خواهد کسی باشد که بنشیند و به تمام حرف&amp;zwnj;هایم گوش بدهد٬منظورم این است که واقعا گوش بدهد٬ وگرنه هر موجود بی&amp;zwnj;جانی می&amp;zwnj;تواند ساعت&amp;zwnj;ها بدون هیچ سخنی کنار من بنشیند و مثلا به حرف&amp;zwnj;هایم گوش دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودم در زندگی زیاد به حرف&amp;zwnj;های دیگران گوش&amp;zwnj; داده&amp;zwnj;ام( یا حداقل این طور فکر می&amp;zwnj;کنم!). دوست&amp;zwnj;هایم بیشتر هنگامی که سختی ای در زندگی&amp;zwnj;شان داشته باشند دلشان می&amp;zwnj;خواهند که حرف بزنند و درد دل کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تازگی&amp;zwnj;ها اینقدر افکار عجیب و غریب داشته ام که فکر می&amp;zwnj;کنم یکی از غیرعادی ترین آدم&amp;zwnj;ها روی کرهء زمین هستم. دلم می خواهد بدانم مردم عادی چه&amp;zwnj;طور فکر می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من می&amp;zwnj;ترسم که با آدم&amp;zwnj;ها حرف یزنم٬ یا نمی&amp;zwnj;خواهم٬ یا چیزی درونم نمی&amp;zwnj;خواهد. با خودم می&amp;zwnj;گویم مردم یا دوستانم چه علاقه&amp;zwnj;ای به شنیدن حرف&amp;zwnj;های من دارند؟ یا مگر مشکل&amp;zwnj;های خودشان کم است که بخواهند به مشکل&amp;zwnj;های من گوش بدهند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من آن&amp;zwnj;قدر پول ندارم که هر بار که داشتم از حرف لبریز می&amp;zwnj;شدم بروم پیش روانشناس یا مشاور یا هر موجود دیگری که به حرف&amp;zwnj;های من گوش بدهد. اگر هم داشتم آن موجود نمی&amp;zwnj;خواست به حرف&amp;zwnj;های من راجع به این که دیروز در سینما چه اتفاقی افتاد با نظرم راجع به آخرین کتابی که خواندم چه بود را گوش بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من حتی چند روز با خودم کلنجار رفتم که این چند خط را اینجا بنویسم٬ آدم&amp;zwnj;های زیادی اینجا را نمی&amp;zwnj;خوانند ولی من حتی از نوشتن حرف&amp;zwnj;هایم در وبلاگ خودم می&amp;zwnj;ترسم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من یکی از این روزها از حرف می&amp;zwnj;ترکم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aidaa.persianblog.ir/post/352</link>
      <author>آیدا</author>
      <comments>http://aidaa.persianblog.ir/comments/63756/9238984/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-63756.post-9238984</guid>
      <pubDate>Sun, 08 Apr 2012 19:15:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;اسم آدم ریحانه باشد و کسی به آدم بگوید ریحان...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aidaa.persianblog.ir/post/351</link>
      <author>آیدا</author>
      <comments>http://aidaa.persianblog.ir/comments/63756/9210153/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-63756.post-9210153</guid>
      <pubDate>Tue, 03 Apr 2012 16:39:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;دوست عزیزم٬&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزها برای تو شاید بهترین روزهای زندگیت باشد٬ به کسی که دوستش داشتی رسیدی و هر بار که می&amp;zwnj;بینمت خوشحالی از چشمهایت می&amp;zwnj;بارد٬&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید برایت خوشحال باشم٬ شاید هم باشم ولی کنار این خوشحالی غمی هست که آن&amp;zwnj;قدر آزارم می&amp;zwnj;دهد که خوشحالی مجالی برای خودنمایی در برابرش ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزها هرکدام از دوست&amp;zwnj;های تو یا دوست&amp;zwnj;های مشترکمان من را می&amp;zwnj;بینند به من برای ازدواج تو تبریک می&amp;zwnj;گویند٬نمی&amp;zwnj;دانستم بقیه هم عمق دوستی ما را درک می کنند. هر کدام از این تبریک&amp;zwnj;ها برای من یاد آور یک چیز است : تو داری می&amp;zwnj;روی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عزیزم می&amp;zwnj;توانم تا روز رفتن تو برای نبودنت گریه کنم٬ لباس مشکی بپوشم برای اینکه دیگر نخواهی بود٬ این روزها برای من خیلی خیلی سخت می&amp;zwnj;گذرند٬ دلم می&amp;zwnj;خواهد تو را نبینم یا کمتر ببینم شاید یادم برود که تو هم بوده&amp;zwnj;ای٬ نمی&amp;zwnj;شود٬ نمی توانم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم می&amp;zwnj;خواهد جایگزینی برایت پیدا کنم٬ کسی که مثل تو باشد٬ کسی که کنارش آن&amp;zwnj;ظوری باشم که با تو هستم٬ بین دوست&amp;zwnj;هایم کسی نیست...یاد می&amp;zwnj;آید که چه&amp;zwnj;قدر &amp;nbsp;دلم می&amp;zwnj;خواست با تو دوست باشم٬ برای این دوستی تلاش کردم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;امروز از من پرسیدی می&amp;zwnj;خوای نرم؟ معلوم است که نمی&amp;zwnj;خواهم و می خواهم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;خواهم تو را از کسی که دوستش داری جدا کنم٬&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;خواهم بهترین دوستم برود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;خواهم بفهمی که چه&amp;zwnj;قدر ناراحتم٬ نمی&amp;zwnj;خواهم شادی این&amp;zwnj; روزهایت را به هر دلیلی کمرنگ کنم ولی نمی&amp;zwnj;توانم وقتی می&amp;zwnj;بینمت بغض نکنم٬ نمی&amp;zwnj;توانم به رفتنت فکر نکنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوست خوبم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;دانی چه قدر دلم می خواست که تو &amp;nbsp;کسی باشی که برای اولین بار چیزهایی را از زندگی من می&amp;zwnj;شنوی٬همان&amp;zwnj;طور که من اولین کسی بودم که خبرهای خوبت را به او می گفتی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;دانی چه&amp;zwnj;قدر دلم می&amp;zwnj;خواهد باشی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلتنگیم برایت تمامی ندارد...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aidaa.persianblog.ir/post/350</link>
      <author>آیدا</author>
      <comments>http://aidaa.persianblog.ir/comments/63756/9055408/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-63756.post-9055408</guid>
      <pubDate>Sun, 04 Mar 2012 19:38:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;سخت این است که در شادی دیگری ندانی که چه&amp;zwnj;طور رفتار کنی چون دلیل شادی برای عزیزانت برای تو منجر به از دست دادن چیزهای ارزشمند زندگی&amp;zwnj;ات می&amp;zwnj;شود...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aidaa.persianblog.ir/post/349</link>
      <author>آیدا</author>
      <comments>http://aidaa.persianblog.ir/comments/63756/9016361/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-63756.post-9016361</guid>
      <pubDate>Tue, 28 Feb 2012 18:14:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آدم‌‌ها</title>
      <description>&lt;p&gt;بله&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من امروز طی یک حساب و کتابی که با خودم داشتم متوجه شدم که تا سال آینده این موقع سه الی چهار نفر از آدم&amp;zwnj;هایی که این روز&amp;zwnj;ها باهاشون رفت و آمد دارم باقی موندن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احساسی که در این لحظه دارم کم و بیش شبیه همون ترسی هست که بچگی از گم شدن داشتم.آدم&amp;zwnj;ها تو زندگی هر کسی میان و میرن٬ ولی فکر می&amp;zwnj;کنم این تعداد رفتن٬خصوصا وقتی هیچ فرد جدیدی قرار نیست اضافه بشه٬ تحملش برام سخته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینقدر ترسیدم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتی به این فکر می&amp;zwnj;کنم که به خاطر این که موقع رفتنشون خداحافظی برام سخت نباشه کم کم این آدم&amp;zwnj;ها رو کمرنگ کنم تو زندگیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی همینم بی نهایت برام سخته&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aidaa.persianblog.ir/post/348</link>
      <author>آیدا</author>
      <comments>http://aidaa.persianblog.ir/comments/63756/8981251/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-63756.post-8981251</guid>
      <pubDate>Thu, 23 Feb 2012 19:32:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کیمیاگر</title>
      <description>&lt;p&gt;کتاب کیمیاگر را خواندم برای بار نمی&amp;zwnj;دانم چندم...دلم یک افسانهء شخصی می&amp;zwnj;خواهد٬شبیه همانی که چوپان در آن کتاب داشت...دلم می&amp;zwnj;خواهد که چیزی را بخواهم٬خسته شدم از زندگی بی هدف...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aidaa.persianblog.ir/post/346</link>
      <author>آیدا</author>
      <comments>http://aidaa.persianblog.ir/comments/63756/8960358/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-63756.post-8960358</guid>
      <pubDate>Mon, 20 Feb 2012 18:08:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;کاش می&amp;zwnj;شد یک بار برای همیشه نباشم...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aidaa.persianblog.ir/post/345</link>
      <author>آیدا</author>
      <comments>http://aidaa.persianblog.ir/comments/63756/8795723/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-63756.post-8795723</guid>
      <pubDate>Wed, 25 Jan 2012 21:30:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>که چه بشود؟</title>
      <description>&lt;p&gt;یک که چه بشود بزرگ در ذهنم ظاهر شده که هرگونه تلاش من برای نادیده گرفتنش کاری بیهوده است.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;روم دانشگاه٬ نزدیک دانشگاه یک ون به همرا ارشاد کنندگانی است که انسان&amp;zwnj;ها را له می کنند. عزت آدم&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;کشند٬ هر بار که می&amp;zwnj;بینمش٬ هر بار که عزتی می&amp;zwnj;میرد دلم می&amp;zwnj;خواهد مراسم سوگواری برایش برگزار کنم٬ولی نمی&amp;zwnj;شود٬ نمی&amp;zwnj;توانم. به خودم می&amp;zwnj;گویم غصه نخور آیدا٬ می&amp;zwnj;رویم٬ می&amp;zwnj;رویم جایی که این&amp;zwnj;طور نباشد٬ که راحت باشیم٬ ناگهان که چه بشود یادش می&amp;zwnj;افتد که به وظیفه&amp;zwnj;اش عمل کند٬ خودش را نشان می&amp;zwnj;دهد و دلایلی می&amp;zwnj;آورد که من را منصرف می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رشته&amp;zwnj;ام را دوست ندارم٬ هربار می&amp;zwnj;خواهم راجع به رشته&amp;zwnj;ای دیگر فکر کنم که شاید به آن علاقه داشته باشم٬که چه بشود اجازه نمی&amp;zwnj;دهد٬ رشته&amp;zwnj;ات را عوض کنی که چه بشود؟ باید کلی زحمت بکشی٬ مگر چه&amp;zwnj;قدر می&amp;zwnj;خواهی عمر کنی؟ آخرش که چه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که چه بشود البته پیشنهادی هم برای من دارد٬&amp;zwnj;صبح&amp;zwnj;ها که از خواب بیدار می&amp;zwnj;شوم٬ پنجره را که می&amp;zwnj;بینم به من می&amp;zwnj;گوید٬ بلند شو٬ زیاد طول نمی&amp;zwnj;کشد خودت را از همین&amp;zwnj;جا پرت کن پایین. بعدش همه چیز تمام می&amp;zwnj;شود. بعد از آن برای هیچ&amp;zwnj;چیز نباید تلاش کنی.تمام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گوید یک&amp;zwnj;بار بدون هیچ فکر وسط اتوبان بایست. زیاد زجر نمی&amp;zwnj;کشی٬ فقط شوک ناشی از ضربه است.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;خواهم که چه بشود را از ذهنم پرت کنم بیرون.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aidaa.persianblog.ir/post/344</link>
      <author>آیدا</author>
      <comments>http://aidaa.persianblog.ir/comments/63756/8595795/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-63756.post-8595795</guid>
      <pubDate>Sun, 25 Dec 2011 09:19:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نیاز</title>
      <description>&lt;p&gt;نوجوان که بودم کتابی در خانه داشتیم به اسم &amp;laquo; سوپ مرغ برای روح نوجوانان&amp;raquo;٬ در آن داستان&amp;zwnj;هایی بود که مردم از تجربه&amp;zwnj;هایی که در دوران نوجوانی داشته&amp;zwnj;اند نوشته بودند. در آن کتاب نویسندهء یکی از داستان&amp;zwnj;ها از وقتی که مادرش باردار شده بود به نظرش آدم&amp;zwnj;های باردار بیش&amp;zwnj;تری در مقابلش ظاهر می&amp;zwnj;شدند. نویسنده&amp;zwnj; می&amp;zwnj;گفت که قبل از اینکه مادرش باردار شود اصلا آدم&amp;zwnj;های باردار به چشمش نمی&amp;zwnj;آمدند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدتی&amp;zwnj; است که احساس می&amp;zwnj;کنم در زندگیم یک دوست&amp;zwnj;پسر کم دارم٬ احتمالا از همان زمانی که این فکر در ذهنم پدید آمده همه&amp;zwnj; جا پر از زوج است. دانشگاه٬ خیابان٬ مترو و تمام مکان&amp;zwnj;&amp;zwnj;های دیگری که از آنها می&amp;zwnj;گذرم. انگار آدمهای تنها را جمع کرده&amp;zwnj;اند و در دریا ریخته&amp;zwnj;اند. یا از دیدرس من دورشان کرده&amp;zwnj;اند. قبل از پدید آمدن این احساس فکر می&amp;zwnj;کنم اطرافم آدم&amp;zwnj;های تنهایی هم وجود داشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتاب این&amp;zwnj; روز&amp;zwnj;های من شب&amp;zwnj;های روشن داستایفسکی است.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aidaa.persianblog.ir/post/342</link>
      <author>آیدا</author>
      <comments>http://aidaa.persianblog.ir/comments/63756/8402952/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-63756.post-8402952</guid>
      <pubDate>Thu, 24 Nov 2011 17:08:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چهارده سالگی</title>
      <description>&lt;p&gt;پرم از حرف&amp;zwnj;هایی که برایم پر از غصه هستند٬ شبیه غصه&amp;zwnj;های چهارده سالگی٬ انگار از چهاده&amp;zwnj; سالگی همین&amp;zwnj;طور با من جلو آمده&amp;zwnj;٬ شاید جایی در چهارده&amp;zwnj;سالگی&amp;zwnj;ام بوده که باید این غصه&amp;zwnj;ها را همانجا می&amp;zwnj;گذاشتم و می&amp;zwnj;رفتم ولی فراموش کردم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این&amp;zwnj; روزها همان غصه&amp;zwnj;ها هر لحظه مرا می&amp;zwnj;ترسانند٬ یکی از ترس&amp;zwnj;هایم این است که نکند ناگهان به سرم بزند و خودم را بکشم٬ نکند قبل از این که مترو برسد خودم را روی ریل پرت کنم٬ مثل آناکارنینا٬ یا نکند یکی از همین روزها وقتی وارد اتاقم شدم در را ببندم٬پنجره را باز کنم و خودم را پرت کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;دانم از زندگیم کدام بخش&amp;zwnj;هایش را دوست ندارم٬ می&amp;zwnj;دانم برای تغییرشان باید چه&amp;zwnj;کار کنم٬ ولی خواسته&amp;zwnj;هایم آن&amp;zwnj;قدر برایم مهم نیستند که برایشان بجنگم٬ مردن را ترجیح می&amp;zwnj;دهم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش چهازده&amp;zwnj;سالگی&amp;zwnj;ام تمام می&amp;zwnj;شد٬کاش من را ول می&amp;zwnj;کرد و می&amp;zwnj;رفت دنبال زندگی&amp;zwnj; خودش٬برمی&amp;zwnj;گشت همانجا که تمام شده...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aidaa.persianblog.ir/post/341</link>
      <author>آیدا</author>
      <comments>http://aidaa.persianblog.ir/comments/63756/8360249/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-63756.post-8360249</guid>
      <pubDate>Fri, 18 Nov 2011 12:08:19 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
