آیدا

هرگز عشق را امتحان نکنيد

۱_سلام
2-امیدوارم همتون قد یه دنیا خوب باشین بهدشم بی معرفت های بدجنس گفتم شاید شاید نتونم یه هفته بیام نگفتم که نیاین تو وبلاگم ولی خوب امروز میخوام یه قصهء واقعی براتون بنویسم قصهء قشنگیه از تو مجلهء موفقیت خوندمش شاید شما خوشتون نیاد چون من خیلی بد سلیقه هستم و سلیقهء من با هیچ ادمی جور در نمیاد اسم این فصه هست:
هرگز عشق را امتحان نکنید
روزی که حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و سراسیمگی پذیرفتم.یافتن همسری مانند حمید با شرایط او شانسی بود که همیشه به سراغ ادم نمی امد من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجیبی مانند حمید پیدا کنم
"حمید مرد زندگی است و میتواند در سخت ترین شرایط همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!"این عین جملاتی بود که پدرم بهد از چند روز تحقیق در مورد حمید به من و مادرم گفت.بالاخره با یک توافق جمعی و با رعایت تمام اداب و رسوم سنتی من و حمید به عقد هم در امدیم و زندگی مشترک خود را شروع کردیم حمید با من بسیار محبت امیز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می کرد از القاب نازنینم و جانم و...استفاده می کرد و تمام سعی و تلاش خود را می کرد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر اورده می کرد همان ماههای اول ازدواج نیمه شب یکی از روزهای تعطیل من از خمید تقاضای شیرینی تازه کردم و حمید تمام شهر را زیر و رو کرد و حتی یکی از دوستان قنادش را از خواب بیدار کرد و در عرض چند ساعت برای من شیرینی قابل تصوری فراهم کرد
بقیه اش باشه واسه بعد
3_به قول کتبالوی عزیز دوستون دارم خوش بگذره به امید دیدار

   + آیدا ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢
comment نظرات ()