آیدا

نمایشگاه کتاب

من میانهء خوبی با نمایشگاه کتاب ندارم٬ در واقع از شلوغی‌اش بدم می‌آید. اصولا با حجم زیاد آدم‌ها مشکل دارم. حتی اگر تعداد زیادی آدم ببینم و فقط به آنها نگاه کنم هم تمام عضلاتم خسته می‌شوند٬ پلک‌هایم شروع به افتادن می‌کنند و دهانم میلی بی‌پایان به خمیازه کشیدن پیدا می‌کند.

همین باعث شده بود که در طول زندگی‌ام سه یا چهار بار بیشتر به نمایشگاه کتاب نرفته باشم. البته از وقتی دانشجو شدم نزدیکی دانشگاهم به انقلاب٬ بازار دائمی کتاب مزید بر علت شده بود. امسال گفتم سال آخر دانشجویی‌ام است٬ بروم که بعد‌ها در دلم نماند٬ یکی از ترسهای من در زندگی این است که در آینده چیزی در دلم بماند!

نمایشگاه کتاب خوب بود٬ اولین خریدی که در آنجا داشتیم یخ در بهشت بود٬ بعد از تحمل شلوغی مترو و بالا رفتن از پله‌ها و پیاده روی و گرما خیلی می‌چسبید.

بعد همین‌جوری در غرفه‌ها گشتیم٬ من و دوستی که با او رفته بودم از مدتها پیش کتابهای زیادی را می‌خواستیم با هم بخوانیم ولی هیچکدامشان را بادمان نبود٬ آنهایی هم که یادمان بود موجود نبود.

این شد که من یک کتاب از آگاتا کریستی خریدم٬

کتابی از نویسنده وقتی نیچه گریست به نام «مامان معنی زندگی» که مجموعه داستان کوتاه است.

مائده‌های زمینی از آندره ژید٬

قدرت حال از اکهارت تله٬

بازی آخر بانو از بلقیس سلیمانی٬

چرا ببخشیم احتمالا از جان کریستوف آرنولد٬ ( این کتاب را برای یکی از دوستانم خریدم که به نظر می‌رسد به سختی آد‌م‌ها را می‌بخشد٬ ولی می‌ترسم که برنجد و نمی‌دانم که کتاب را به او هدیه کنم یا نه! نظر شما چیست؟)

صحیفه سجادیه٬

شکرآب از سمیه خالو٬

نیایش از دکتر علی شریعتی٬

یک کتاب دیگر هم خریدم که چون دوستم اشتباهی برد اسمش الان یادم نیست :دی

می‌خواستم که کتابی هم از آلن دو باتن بخرم که یا پول نداشتم یا نبود٬ شاید هم خریدم دست دوستم باشد!

بعد هم خسته و کوفته و گرسنه رفتیم با دوستم ساندویچ خوردیم و از منظرهء آنجا لذت بردیم٬ انگار کوه‌‌هادر یک قدمی ما بودند و آسمان هم خیلی قشنگ بود٬‌دم غروب بود و پر از رنگهای مختلف.

و برگشتم خانه با کلی کتاب که دلم بی‌تاب خواندنشان بود و کوه کارهایی که انجام نداده بودم٬ بماند که آخر هم نه کارها انجام شد نه کتاب ها خوانده!

   + آیدا ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۱
comment نظرات ()