آیدا

 

آخ که این روز‌ها چه‌قدر سخت می‌گذرند

دوستم پنجشنبه می‌رود.نمی‌دانم جمعه دنیا چه شکلی خواهد بود٬ نمی‌دانم وقتی نباشد من چه خواهم کرد. اصلا می‌خواهم بعد از رفتنش نباشم٬همانجا توی فرودگاه بمیرم و تمام شود.

می‌خواهم با کسی حرف بزنم. کسی که به نظرش مسخره نباشد این همه دلتنگی برای یک دوست.

می‌خواهم یک نفر باشد که مرا در آغوش بکشد و چند ساعت٬چند روز٬ چند هفته٬ چند ماه٬ چند سال در آغوشش گریه کنم

می‌خواهم تمام روزهای دوستیمان را گریه کنم

تمام خاطرات مشترکمان را

تمام هدیه‌هایی که به هم دادیم

تمام احساس های خوبی که با او داشتم را

عمر یک نفر برای این همه گریستن کم است٬ باید از خدا جانی دیگر بخواهم.

از رفتنش می‌ترسم. 

می‌ترسم طاقت نیاورم نبودنش را

آنقدر خوب بود٬ آنقدر احساس خوبی در کنارش داشتم که فکر می‌کنم حس بهتری برای تجربه کردن نمانده

حوصله هیچ کس را ندارم.

دوست داشتم جایی بود که می‌رفتم و با خیال راحت گریه می‌کردم٬بدون اینکه نگران این باشم که کسی اشک‌هایم را ببیند.

خوشحالم که فرصت داشتن همچین دوستی در زندگی‌ام به من داده شده...ولی می‌ترسم از اینکه بعد از مدتی دیگر در زندگی‌ام نباشد

می‌خواهم نگهش دارم

تا به حال به کسی در زندگی‌ام اینقدر احساس وابستگی نکرده‌ام٬اینقدر کسی را دوست نداشته ام

کاش می‌م

   + آیدا ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢
comment نظرات ()