آیدا

گریه‌هام تموم شدن کاری بکن...

گفته بودم دلم نمی‌خواهد هیچ تبریکی دریافت کنم،هیچ هدیه ای، مثل یک روز عادی

دوست عزیزم اما نقشه‌ء دیگری برایم کشیده بود.

امروز امتحان داشتیم، مثل همیشه امتحانم را بد دادم، بعد از امتحان داشتم به دوستانم غر می‌زدم و راهی می‌شدم که بروم خانه که یکی از دوستان اصرار کرد نه برویم بگردم من می‌خواهم حال و هوایم عوض شود. من اصلا حوصله نداشتم و وقتی نخواهم جایی بروم کم پیش می‌آید کسی زورش به من برسد، لجباز هستم خیلی!

دوست دیگرم بین راه زنگ زد که قول داده بودی تولدت به ما شیرینی بدهی داری و آدرس یک کافه را داد که بروم آنجا٬دوست اولی هم قبلش گفته بود برویم آنجا با این وجود من آن‌قدر گیج هستم که هنوز نفهمیده بودم چه خبر است

دم در کافه که بودیم داشتم با خودم غر می‌زدم که اه چرا ولم نمی‌کنند به حال خودم وارد کافه که شدیم دیدم دوستان دیگر در کافه نشسته‌اند و کیک و بادکنک و حتی یک دانه کلاه بوقی هم برایم خریده‌اند.

این چیزها می توانند تا سرحد مرگ من را خوشحال کنند.

خیلی خوب بود٬بیشتر‌ از آنچه که فکرش را می کردم.تا به حال کسی روز تولدم من را این‌طور غافلگیر نکرده بود

ولی هر لحظه اش برای من تلاش بی‌پایانی بود که جلوی اشک‌هایم را بگیرم.

برنامه ریزی این تولدم با دوستم بود که می خواهد از ایران برود

تقریبا یک ماه دیگر می‌رود...

انگار بزرگترین هدیهء امروز اشک‌هایی بودند که تمام نمی‌شوند 

گاهی فکر می‌کنم دوستم که برود می‌میرم از غصه!

   + آیدا ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۳٠
comment نظرات ()