آیدا

متولد که می‌شوم...

پس فردا تولدم هست٬ اینقدر اتفاق‌های بد روز تولدم برایم افتاده که دیگر نزدیک این‌روزها خود به خود حالم بد می‌شود٬روزهایم بد هستند٬امتحان هم که داریم...اه اه اه

دلم می‌خواهد بروم سوار اتوبوس بشوم و یک شهر دیگر پیاده‌شوم٬ترجیحا هوایش خنک باشد٬ نبود هم نبود!

یکی دو هفته همانجا بمانم٬که از روز تولدم به قدر کافی دور شوم بعد برگردم به همین زندگی‌ای که هست

دلم می‌خواهد روز تولدم را هیچ‌کس یادش نباشد٬هیچ هدیه‌ای نگیرم و هیچ تبریکی نشنوم نکنم٬انگار اصلا تولدم نیست٬ یک روز عادی مسخره است مثل بقیه روزها

یک فانتزی جدید هم پیدا کرده‌ام٬این که از ایران بروم کار کنم پول‌ در بیاورم یک ماشین صورتی خوشگل بخرم بعد یک اسلحهء ظریف هم بخرم٬بعد اگر یک روز دلم خواست با همان اسلحه که خیلی هم نو و تروتمیز است خودم را بکشم...

اگر هم دلم نخواست که هیچی٬با ماشین صورتی و اسلحهء قشنگم به زندگی ادامه می‌دهم

   + آیدا ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۸
comment نظرات ()