آیدا

چهارده سالگی

پرم از حرف‌هایی که برایم پر از غصه هستند٬ شبیه غصه‌های چهارده سالگی٬ انگار از چهاده‌ سالگی همین‌طور با من جلو آمده‌٬ شاید جایی در چهارده‌سالگی‌ام بوده که باید این غصه‌ها را همانجا می‌گذاشتم و می‌رفتم ولی فراموش کردم. 

این‌ روزها همان غصه‌ها هر لحظه مرا می‌ترسانند٬ یکی از ترس‌هایم این است که نکند ناگهان به سرم بزند و خودم را بکشم٬ نکند قبل از این که مترو برسد خودم را روی ریل پرت کنم٬ مثل آناکارنینا٬ یا نکند یکی از همین روزها وقتی وارد اتاقم شدم در را ببندم٬پنجره را باز کنم و خودم را پرت کنم.

می‌دانم از زندگیم کدام بخش‌هایش را دوست ندارم٬ می‌دانم برای تغییرشان باید چه‌کار کنم٬ ولی خواسته‌هایم آن‌قدر برایم مهم نیستند که برایشان بجنگم٬ مردن را ترجیح می‌دهم.

کاش چهازده‌سالگی‌ام تمام می‌شد٬کاش من را ول می‌کرد و می‌رفت دنبال زندگی‌ خودش٬برمی‌گشت همانجا که تمام شده...

   + آیدا ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٧
comment نظرات ()