آیدا

دکتر

۱ـسلام

۲ـامروز صبح که بيدار شدم ديدم گلوم درد ميکنه ولی چون امتحان رياضی داشتيم رفتم مدرسه ولی مقادير زيادی از اونواع مايعات که هرکی پيشنهاد داد خوردم بعد رفتم مدرسه ولی قيافم اينجوری بودرفتم به ناظممون گفتم که من امتحانمو بدم بعد برم خونه اونم گفت فعلا بمون ببينم چی ميشه!يعنی نه!زنگ اول معلممون دير اومد منم حوصلم سر رفت رفتم تو نماز خونه خوابدم ولی نماز خونه خيلی شلوغ بود همش نيم ساعت خوابم برد بعدش بيدار شدم ولی حالم بهتر شده بود بعد رفتم بيرون ناظمه گفت دکتر اومده برو پيشش گفتم نه خوبم بعدش اون گفت برو ديگه!منم رفتم. رفتم تو اتاقه دکتره دو سه نفر قبل از من بودن صبر کردم اونا مشکلاشونو بگن برن بعدش من بگم بعد ديدم يه دختره اومده بود نوار قلبشو آورده بود که دکتره ببينه دکتره يه ذره معاينش کرد يه چيزی گفت که من فقط از حرفش فهميدم که قلب دختره يه مشکل داره بعد گفتم من برم الان اين دکتره ميگه اين هيچيش نيست فقط اومده اينجا منو علاف کنه!ولی نرفتم مريضای ديگش که رفتن رفتم رو صندلی  جلوش نشستم گفتم گلوم درد ميکنه گفت آآآکن بعد نور انداخت تو دهنم بعد گويا خيلی گلوم چرک کرده بود چون خيلی خفن گفت اوه!بعدش يه چيزی شبيه آبنبات داد با يه قرص يه نسخه هم نوشت که بر بخرم ولی خيلی حال داد!بعدشم رفتم جشن و اينا بعدشم رياضی داشتيم!معلمش خيلی باحال شده تازگيا!همين!

۳ـتا بعد...

   + آیدا ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱٠
comment نظرات ()