آیدا

زيرزمين...

۱ـسلام

۲ـمسافرت بسيار خوش گذشت جای شما بسيار خالی...يه عروسی هم رفتيم که فکر کنم عزا ميرفتيم بيشتر خوش ميگذشت...همه که با هم قهر بودن اونجا پدربزرگ عروسه با بابای عروسه قهر بود نيومده بود داداشه عروس با زنش قهر بود باهاش نميرقصيد از اون ور هم يکی که با خانوادهء عروس قهر بود اومده بود عروسی خوشحال و خندون!اينچنين!

۳ـ همين سفری که رفته بوديم من رفتم زير زيرزمين خونهء مامان بزرگمو به شدت به هم ريختم ولی خيلی چيزای باحالی پيدا کردم...يه خطکش آهنی که سانتيمتر نداشت...يه چيزی که وقتی صاف و صوفش کنيم تبديل به يه چيزی ميشه که ميشه زيرش آتيش روشن کرد و روش قابلکه ای چيزی گذاشت يه انگشتر بامزه که وقتی از بالا بهش نگاه کنيم بنفش و يکمی سزه ولی از اينور اونورش که نگاش کنم مثل يه الماس گندست...خيلی باحال بود...

۴ـ تا بعد...

پ.ن:قيافم يه جوريه انگار با ماهيتابه کوبيدن تو صورتم وقتی داشتم ميخنديدماينو که خوندم همهء کيفی که تو اين هفته کرده بودم از تنم بيرون رفت

   + آیدا ; ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٤
comment نظرات ()