آیدا

ناظم

۱ـسلام دوستان!

۲ـبه شدت دلم و حالم گرفته است ول هم نمی کند فکر ميکنم بايد خيلی خوشحالتر باشم خيلیاصلا هم حال و هوای عيد ندارم انگار نه اگار مثلا عيد نزديکه تازه فکر کنم آرزوی اينو که ماهی گلی بخريمو بايد به گور ببرم....بعدش اينکه چهارشنبه سوريو بگو مادر!اصلا حوصلشو ندارمبيخيال

۳ـامروز صبح تو مدرسمون دعا داشتيم بعدشم سخنرانی!من و سه چهارتا ديگه از بچه ها سر کلاس مونديم نرفتيم آخه حوصله نداشتيم بعدش که تموم شد ناظممون اومد سر کلاس هيچ وقت نميومدا اين دفعه از شانس ما اومد بعد هانيه بلند شد رفت سرجاش ناظممون می گفت مگه شما تافتهء جدا بافته اين يک نگاهای بدی هم ميکرد!خدا نصيب گرگ بيابون نکنه!بعد يکی گفت خانوم مريض بوديم بعد ناظمه صداشو بلند کرد مريض بودی نميومدی مدرسه همين شکلی شده بود بعدش من سکته کردم هر دفعه هم که از جلوش رد ميشم دوباره سکته ميکنم!آخه خيلی ناظممون سگه!خدا نصيب نکنه

۴ـ فعلا

 

   + آیدا ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٦
comment نظرات ()