آیدا

چاقو!

1_سلام

2_ادیشب تو خواب کم مونده بود بمیرم!عجب بادی میومد خیر سرم اومده بودم زود بخوابم که صبح ساعت چهار اینا بیدار شم علوم بخونم آخه فق دو فصلش و خونده بودم فیزیک و زیست مونده بودن شیشه ها به هم میخورد پرده هم رنگش قرمز شده بود!خیلی ترسیده بودم در اتاقم رو هم همیشه میبندم بعد تاریک شده بود خیلی بد بود...بعد نمی دونم از کدوم ابر رعد و برق میزد آخه هوا ابری نبود که خیلی بد بود....نمیدونم چرا اینقدر میترسم...میو!

3_امروز امتحان علوم خیلی آسون بود کلی حال کردم بعد از امتحان با تربچه رفتیم بعد دیدیم کل ملت پایین تشریف دارن آزاده هم بود بعد تربچه رو اغفال کردیم که بیاد بریم کلوچه بخریم تا پسرا نیستن روی اون سکویی که میشینن خالی کنیم رفتیم همین کارو کردیم ولی نموندیم قیافشونو ببینم یه ذره بعد برگشتیم یه توپ اونجا بود آراده شوتش کرد طرف پسرا یکی از پسرا گفت چیه میلولی؟ من گفتم همون کاری که تو میکنی میکنه....یهو افتاد چی گفتم بعد پسره  گفت میخوای بخوابونمت....خیلی اعصابم خورد شد تازه بعدشم چاقوشو در آورده برای ما هی میزد کف دستش حیف که چاقوم همراهم نبود وگرنه حالشو میگرفتم....

4_چهارشنبه امتحان جغرافی داریم....میو!

5_تا بعد...

 

   + آیدا ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/۱۱
comment نظرات ()