آیدا

سنگدل بودن...

1_سلام

2_امروز رفتم مدرسه اینقدره یه جوری بود که نگو بعد نه آزاده اومده بود نه تربچه خیلی بد بود ولی حال داد اول که

رفتم تو مدرسه هی اینوری رفتم اونوری رفتم تا زنگو زدن بعدش مثل بچه دبستانیا صف بستیم بعد که رفتم سر کلاس دیدم تخته اینقدر تمیز شده که نمیدونین بعد کمی خوشم اومد رفتم نشستم سر جام دیدم نه سیاوش اومده نه نسیم اینا هم به جز آزاده و تربچه از بقیه ردیف قابل تحملترن!بعدش زبان داشتیم معلم اکبیری اومده تاجیک حل میکنه معلم زبانمون عاشق پسرشه که اسمش علی است بعد اینجوریو اینا بعدش قرآن داشتیم که معلمه از اولش وقت آزاد میده تا آخرش بعد یه ذره خوابیدم نمیدونین چه قدر خوابم میومد زنگ اولم همش خواب بودم بعدش ریاضی داشتیم معلمه درس داد خیلی آسون بود یاد گرفتم بعد فارسی داشتیم معلمه اومد سر کلاس و گفت اول سالی یه گیر درست حسابی به این آیدا بدم و اینا بعد معلمه گفت مثلا یکی ساله دیگه میخواد بره کانادا منو آزاده با هم گفتیم خوش به حالش بعد من موهاشو کشیدم بعد معلمه گفت آیدا بیا نیمکت اول بشین بعد من هرچی نگاه کردم نیمکت اول و ندیدم بعد رفتم جلوتر دیدمش بعد نشستم اونجا یه ذره بعد معلمه گفت من میرم شما برین سالن بعد ما رفتیم تو حیاط این دختره سام داشت تعریف میکرد که رفته خونهء کام چه کرده بعد من حوصلم سر رفت رفتم نسیم و پیدا کنم نسیم زنگ دوم اومد بعد با نسیم رفتیم پیشه گل من گلی پاچه خواری و اینا بعدش هم زنگ خورد من گفتم امروز با اتوبوس برگردم خونه بعد یه جایی نزدیکه خونمون نگه داشت بعد همیشه جلوتر هم نگه میداشت من گفتم اونجا پیاده میشم بعد دیدم رفت یه جاهایی خونهء ما کجا اونجا کجا بعد مجبور شدم همشو برگردم و اینا بعدش تازه همه راه رو هم پیاده رفتم خونه پدرم در اومد.....

3_جبر و حساب و هندسه گورپدر مدرسه....ای ول گل گفتی اصلا حوصلشو ندارم خیلی بده خوبه فقط یک ماه و نیم مونده....راستی اگه امروز پونزدهم باشه هفتاد و هفت روز تا تولدم مونده....آخ جون!راستی سنگ دل بودن هم هنره ها بعضیا هرچی تلاش میکنن نمیتونن سنگ دل باشن خوش به حال اونا که میتونن!

4_تا بعد....

 

   + آیدا ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱٥
comment نظرات ()