آیدا

بقيهء داستان

1_سلام
2_یادتونه می گفتین با وجود این همه پیام که دیگه تنها نیستی پس کو بعد از چهار روز فقط شش تا خیلی ناراحت شدم خسته نشین این همه به من پیام دادین معین راست می گفت چه قدر بعضیا خسیسن این همه را میاین مگه یه پیام دادن چه قدر طول می کشه زود منو یادتون رفت ناراحت نشین ها ولی فکر کنم اینهایی هم که پیام میدن برا اون قصه میدن نه واصه نوشته های من اگه خیلی از من بدتون میاد وخیلی نوشته هام مضخرفن بگین دیگه ننویسم از همکاری همتون ممنون
3_اینم واسه اونهای که قصه می خوان
اما همه این تصورات در یک ماجرای مهمانی خوانوادگی از میان رفت من در ان شب با جنبه ای از شخصیت حمید روبرو شدم که پسر عمویم بعد از مدتها از خارج برگشته بود و همه افراد فامیل به مناسبت بازگشت او من هم به اصرار از حمید خواستمهدیه ای گرانقیمت تهیه کنداو را در کمجلس رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم در مورد اینده و خارج از کشور صحبت کند در لابلای صحبتها و در حالی که حمید برای ارام کردن بچه ها در طول اتاق راه می رفت پسر عمویم با لبخند و جسارتی که خارج رفته ها بیشتر از نرفته ها دارند با اشاره به من گفت اگر دختر عمو ازدواج نمی کردحتما از او خواستگاری می کردم و زندگی با شکوهی را با او شروع می کردم
بدون توجه به اینکه جمله من چع قدر می تواند زشت و تکان دهنده باشد گفتم افسوس که دیر شد و من قر بانی مو جود بی عرضه ای مثل حمید شدم چه کنم که دو تا بچه هم دارم
جمله من انقدر بی شرمانه و توهین امیز بود که ناگهان سکوتی سهمگین در مجلس حاکم شد حمید مردی که همیشه برای من سمبل بی عرضگی و تسلیم بودناگهان چهره اش دگرگون شد شانه هایش به سمت عقب رفت سرش را بلند کرد و با نگاهی که دیگر نگاه ان عاشق شوریده نبود خطاب به من گفت:"هنوز دیر نشده نکبت خانم!تو از الان ازادی که هر غلطی که می خواهی بکنی !نگران بچه ها هم نباش چون انها دیگر متعلق به تو نیستند
4_ به قول کتبالوی عزیز دوستون دارم خوش بگذره به امید دیدار

   + آیدا ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٩
comment نظرات ()