آیدا

من با همتون قهرم چرا پيام نميدين

1_سلام
2_مطالبی در مورد طرز لباس پوشیدن تو وبلاگ خواهرم خوندم به نطر من ما نباید تو طرز لباس پوشیدن بقیه دخالت کنیم هرکی هرجور که دلش می خواد می تونه بیاد تو خیابون و حتی ما حق قضاوت در مورد اونها رو نداریم و هیچ ربطی به ما نداره که بقیه چی می پوشن روسری شون باز یا بسته جلو یا عقبه هرکی که بدش میاد هم میتونه نگاه نکنه نه این که اعصاب خودش رو با بد نگاه کر دن به طرف خورد کنه
3_بقیهءقصه این دفعه تا بیست نفر نیان تو وبلاگم پیام بدن نمینویسم که نمینویسم حالا خودتون میدونید
احساس قربانی شدن وبه قول حمید حیف بودن به تدریج بر من قالب شد و کار به جایی رسید که هرچه حمید بیشتر نازم را می کشید و برای بر اوردن ارزوهایم تلاش میکرد در نظرم خوار تر و حقیر تر می شد کار به جایی رسید که حتی دیگر صبح ها برای بدرقه اش از خواب بیدار نمی شدم و شبها برایش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد حمید همهء این بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل میکرد و هنوز هم قربان صدقه ام میرفت به خصوص در مقابل فامیل مرا در کنار خود می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حسابی می ترسد و کاملا مرید و برده بی اراده من است همه دخترها و زنهای فامیل به این عشق شور انگیز حمید غبطه می خوردند و من همیشه او را از خود می راندم و با لحنی نا حوشایند در مقابل جمع با او سخن می گفتم
بالاخره من بار دار شدم و بعد از دو ماه یک دختر و پسر دوقلو به دنیا اوردم دخترک شباهت عجیبی به حمید و پسرک شباهت غریبی بع من داشت دوران بارداری و دو سال بعد از ان هیکل و اندام مرا به کلی تغییر داد و من مقصر ان را حمید می دانستم بهد از ان من حمید را بار ها تحقیر کردم اما او مرا تحمل می کرد
4_نیلو هم رفت جاش اینقدر خالی که نمیدونین دلم کلی واسش تنگ شده
5_اینوا اگه نخوندین هم نخوندین دارم غرغر می کنم یه عالمه کار دارم فردا باید برم واسه زبان تعیین سطح هیچی هم بلد نیستم دوستام رو باید دعوت کنم خونمون تا قبل از چهار شنبه شنبه و دوشنبه و چهارشنبه هم کلاس قران دارم شنبه و دوشنبه کلاس ریاضی هم دارم نمیدونم چیکار کنم شبها نمی رسم فیلمهایی که دلم میخواد رو نگاه کنم چون کسی با من بیدار نمی مونه و همه ساعت 11 خوابن حتی شبا وقت نمی کنم خوابم رو هم درست ببینم تا میام سرو ته خوابمو بفهمم می بینم بیدار شدم و همشو یادم رفته اونم چه خوابهای شیرینی حالا همهء اینها یه طرف اینکه باید تو وبلاگم هم بنویسم یه طرف کلی حرف دارم که واسطون باید بنویسم ولی وقت نمی کنم اگر هم بنویسم کم مینویسم و با کلی حذف کردن از ترس اینکه زیاد بشه و نتونین بخونین مثلا همین مطلب بالایی شمارهء 4 ده خط شده بود که همشو پاک کردم تازه همهء روز از اینکه بیکارم حوصلم سر میره ارشیو همهء وبلاگ ها رو هم باید بخونم به کلی نفر هم باید لینک بدم

   + آیدا ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٧
comment نظرات ()