آیدا

بقيهء اون داستانه ....

1_سلام
2_ کی فکر می کنه این قصهء منه هان بابا من 12 سالمه نه اونقدر که این قصه برام اتفاق افتاده باشه حالا بقیهء قصه رو بشنوین
3_حتی یک روز در جمع فامیل نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و با خنده گفتم حمید خر خودم است و هرچه بگویم گوش می کند صورت سرخ و چشمان شرمنده حمید نشان داد که او از این جمله من ناراحت شده است اما با همهء اینها هیچ چیزنگفت و با مهارت مصیر صحبت را عوض کرد شب که به منزل خود بر گشتیم حمید در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که من درست و حسابی معنایش را نفهمیدم ولی به هر حال با مهذرت خواهی و گفتن اینکه یک شوخی ساده بود قضیه را به فراموشی سپردم ان شب حمید گفت عشق موجود حساسی است و از اینکه کسی به او شک کند و مهمتر از همه او را امتحان کند به شدت بدش می آید کم کم این فکر به مخیله ام راه افتاد که حمید در عشق ومهمتر از همه در زندگی مردی بی عرضه و بی خاصیت است و من موجودی بسیلر برتر و والاتر از او هستم حتی بعضی اوقات به این فکر می افتادم که شاید اگر مدتی دندان روی جگر می گذاشتم و به حمید بله نمی گفتم حتما مرد بهتری نصیبم می شد و زندگی با شکوه تری داشتم
بقیه اش واسه دفعهء بعد
4_اینم بگم که دلم خنک بشه اون چیزهایی اون پایینها نوشتم واقعی یه ذره هم دروغ نداره اگه از هرکی شنیدین از خودم درش اوردم دروغه اینم واسه همونی که خودش میدونه اگه از وبلاگه من خوشت نمیاد نیا توش اگه دفعهء دیگه پشت سر من واسه این و اون حرف در اوردی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی فکر کردی من خنگم نمی فهمم پشت سرم چی میگی نه خیراقا خبرا به گوش من هم میرسه هر خبری که پشت سرم در میاری اول به گوش خودم میرسه خوبه خودم می فهمم و یه جوری ماس مالیش می کنم ولی اگه یه دفعه دیگه چیزی شنیدم خودت می دونی
5_به قول کتبالوی عزیز دوستون دارم خوش بگذره به امید دیدار

   + آیدا ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٤
comment نظرات ()