آیدا

بی عرضگی

این که من احساس خوشبختی نمی‌کنم تقصیر هیچ‌کس نیست به جز خودم. اگر از بیرون به خودم نگاه کنم و ببینم که ناراضیم حتما با خودم می‌گویم این دیگر چه سرخوشی است. با این شرایط مگر می‌شود آدم ناراضی هم باشد؟

اما از بیرون به خودم نگاه نمی‌کنم.من از سرجای خودم دارم شرایط خودم را می‌بینم...خب هرکسی دلایلی پیدا می‌کند برای احساس بدبختی٬ من هم دلایل مسخرهء خودم را دارم که از حوزهء اختیارات من خارج هستند.مثلا من انتخاب نکردم که وضعیت کشورم این‌طوری باشد. این که وضعیت زنان در جامعهء ما همین‌طوری هست که هست دست من نبوده.

عواملی هم هست که با در نظر گرفتن آنها من خوشبختم. اما در آنها هم من نقشی نداشته‌ام.دیگران برای آنها زحمت کشیده‌اند.

من یک بی‌عرضه‌ء تمام عیار هستم. در تمام ۲۱ سال زندگیم چیزی وجود ندارد که بگویم من برایش تلاش کرده ام.اکثر دستاوردهایم حاصل زحمات پدر و مادرم است.اگر آنها این‌طور نبودند احتمالا الان معتادی بودم گوشه‌ء خیابان.ولی نیستم و تلاشی هم برای نبودنش نکرده ام.

تا این لحظه حتی هزار تومن هم درآمد نداشته‌ام.خیلی حس بدی است. دلم نمی‌خواهد بی عرضه باشم.می‌توانم این‌ها را هم تقصیر عواملی که دست من نبوده بیندازم.مثلا کار نیست.وضع اقتصادی خراب است و از همین چیزها. اما بالاخره یک روزی باید با  واقعیت بی‌عرضگی خودم کنار بیایم تا بتوان برطرفش کنم!

نمی‌دانم روزی که نوبت خودم بشود زندگی ام را بچرخانم چه می‌شود ولی به شدت از آن روز می‌ترسم.

   + آیدا ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٩
comment نظرات ()

رویا

من هزار تا رویا دارم٬یکی از آنها به قرار زیر است!

دلم می‌خواهد بروم در یک جای دور خوش آب و هوا که هر روز آسمانش آبی است زندگی کنم.یک کلبه داشته باشم٬یا خانه‌ام در غار باشد. یا یک خانهء خشتی و گلی. چند تا گاو و گوسفند داشته باشم. صبح ها از خواب بیدار شوم ٬صبح زود مثلا کمی قبل از طلوع خورشید همان موقع که پرنده‌ها آواز خواندن را شروع می کنند٬ بعد خمیر درست کنم٬ نان بپزم در تنور خودم. بعد شیر گاو و گوسفند‌هایم را بدوشم بعد ببرمشان چرا٬یا یک چوپان ببردشان چرا٬بعد من از شیر آنها پنیر و ماست و سایر لبنیات را درست کنم.بعد هم ظهر شده و نهار بخورم بعد چون از صبح کار کرده ام و خسته‌ام کمی بخوابم. بعد بیدار شوم و مثلا از پشم گوسفندها چیزی درست کنم... یا همین‌جوری بروم بگردم. بعد هم هوا تاریک بشود و  جیرجیرک‌ها صدایشان در بیاید و چون چراغ نیست مجبورم بخوابم!صبح هم زود از خواب بیدار می‌شوم چون شب به موقع خوابیده‌ام!بله!

آسمان تهران هیچ وقت آبی نمی‌شود...خسته شدم.

   + آیدا ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٦
comment نظرات ()

انتقال پیام ممکن نیست

می‌خواهم مطلبی بنویسم٬دلم می‌خواهد راجع به یکی از ایرادهایم بنویسم اما نمی‌توانم با خودم کنار بیایم. فکر کنم کسی از آشنایانم اینجا را نمی‌خواند اما باز هم اعتماد به نفس اندکم اجازه نمی‌دهد که بنویسم...شاید می‌ترسد آدمهایی که مرا نمی‌شناسند و نمی‌بینند بدانند؟

قبلا راجع به جمع گریزی‌ام صحبت کرده‌ بودم. مشکلی که دارم شبیه همین جمع گریزی است با این تفاوت که حوزهء عملکردش فقط دانشگاه است و خارج از دانشگاه این مشکل را ندارد. من در دانشگاه نمی‌توانم با پسرها صحبت کنم.نمی‌توانم با آنها هیچ رابطه‌ای برقرار کنم. پیش می‌اید که با دوستانم نشسته‌ایم و مشغول صحبت هستیم و پسری وارد جمع ما می‌شود و من بعد از آن حرف نمی‌زنم.جمله‌ام را تمام می‌کنم و دهانم را می‌بندم. گاهی اوقات با خودم فکر می‌کنم که این رفتارم دور از نزاکت است .

گاهی اوقات با خودم می‌گویم خب من هیچ دلیلی برای ارتباط با آنها ندارم. مثل اینکه با خیلی از دخترها حرف نمی‌زنم و دنبال اینکه با آنها دوست شوم نیستم.بعد می‌گویم تو داری خودت را توجیه می‌کنی٬یک جای کارت می‌لنگد.

الان سه سال است که دانشجو هستم ولی پسرهایی که با آنها در این مدت دوست شده‌ام (منظورم دوست پسر نیست) از ده نفر بیشتر نیستند.

دوست نداشتم اینجوری باشد ولی هست و من تا این زمان نتوانسته‌ام این مشکلم را حل کنم.

   + آیدا ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٥
comment نظرات ()

وقت گذرانی

دیروز داشتم با یکی از دوستانم که آخرین بار دو سال پیش دیدمش حرف می‌زدم. از هم پرسیدیم که این روزها چه کار می کنیم. دوستم پاسخ داد و من گفتم هیچی!

دوستم گفت یعنی چی هیچ کاری نمی‌کنی؟گفتم یعنی صبح منتظر می‌شوم ظهر بشود و ظهر منتظر می‌شوم شب بشود و می‌خوابم و از اوّل.

دوستم شروع کرد به پیشنهاد دادن فعالیت‌های مختلفی که می‌توان انجام داد مثل بیرون رفتن با دوستان٬کتاب خواندن٬فیلم دیدن و چیزهای دیگر

من دیدم که تمام این کارها جزء فعالیتهای من هستند ولی واقعا به نظرم نمی‌رسد که در طول روز کار مفیدی انجام داده باشم...کارهایی هم که هست فقط برای وقت گذرانی است.

برای من محیط زیست خیلی اهمیت دارد٬هرکاری که بخواهم انجام دهم اول با خودم فکر می‌کنم که چه‌قدر روی محیط زیست تاثیر دارد و آیا راهی برای کاهش ضررش هست یا نه٬به نظرم کارهایم این روزها فقط و فقط محیط زیست را‌ آلوده می‌کند ولی اگر همین کارها را هم نکنم فقط باید منتظر بنشینم تا زمان بگذرد...حتما روش‌های دیگری هم برای وقت گذرانی هست ولی به ذهن من نمی‌رسد...دوست ندارم این حالتی را  که کارهایم باعث ناراحتی خودم می‌شوند.

   + آیدا ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۳
comment نظرات ()

کشمکش

نمی‌توانم با خودم کنار بیایم.دلم می‌خواهد شبها بخوابم و روزها بیدار باشم ولی نمی‌شود.همین که می‌روز بخوابم هزار و یک فکر به مغزم هجوم می‌اورند و هر لحظه زیادتر می‌شوند هرشب یکی دو ساعت در تختم غلت می‌زنم تا خوابم ببرد.موبایلم را بین ساعت 8 تا 9 صبح کوک می‌کنم چون دلم نمی‌خواهد بیشتر بخوابم ولی نمی‌توانم آن ساعت بیدار شوم چون شب قبلش دیر خوابم برده است. حدودا ساعت 11 بیدار می‌شوم و کسل هستم، همیشه وقتی دیر از خواب بیدار می‌شوم حالم خوب نیست.

چند سال است که تابستان‌ها این جنگ روانی را با خودم دارم وهیچ کدام از طرفین خودم هم راضی به کنار آمدن نمی‌شوند.

   + آیدا ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٩
comment نظرات ()

نامه‌ای برای تو

این ترانه بوی نان نمی‌دهد 
بوی حرف دیگران نمی‌دهد 
سفره‌ی دلم دوباره باز شد 
سفره‌ای که بوی نان نمی‌دهد 
نامه‌ای که ساده وصمیمی است 
بوی شعر و داستان نمی‌دهد  
با سلام و آرزوی طول عمر 
که زمانه این زمان نمی‌دهد 
کاش این زمانه زیر و رو شود 
روی خوش به ما نشان نمی‌دهد 
یک وجب زمین برای باغچه 
یک دریچه آسمان نمی‌دهد 
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد، زمان نمی‌دهد 
فرصتی برای دوست داشتن 
نوبتی به عاشقان نمی‌دهد 
هیچ کس برایت از صمیم دل 
دست دوستی تکان نمی‌دهد 
هیچ کس به غیر ناسزا تو را 
هدیه‌ای به رایگان نمی‌دهد 
کس ز فرط‌های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی‌دهد 
جز دلت که قطره‌ای است بی‌کران 
کس نشان ز بیکران نمی‌دهد 
عشق نام بی‌نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی‌دهد 
جز تو هیچ میزبان مهربان 
نان و گل به میهمان نمی‌دهد 
نا امیدم از زمین و از زمان 
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی‌دهد 
پاره‌های این دل شکسته را 
گریه هم دوباره جان نمی‌دهد 
خواستم که با تو درد دل کنم 
گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد 
...

این شعر قیصر امین‌پور همراه صدای حسین زمان (اگر اشتباه نکنم) برای من یادآور دوره‌ای مشخص از زندگیم است٬در ماشین این آهنگ را گوش می‌کردیم یا در خانه با واکمن...آن موقع هنوز ام.پی.تری پلیر نیامده بود.

شعر خیلی غمگینی است٬حتی اگر در خوشحال‌ترین وضعیت ممکن هم آن را بخوانم یا به آهنگش گوش دهم ناراحتم می‌کند چه برسد به حالا که ساعت از ۱۲ شب گذشته و من به طور خودبه‌خودی غصه دار هستم.

گاهی اوقات از خودم تعجب می‌کنم که چه‌طور این‌قدر با خودم فرق دارم٬هنگامی که با دوستان هستم آدم شوخ‌طبعی هستم کلا هم خوشحالم. ولی در خانه کاملا برعکس هستم٬بداخلاقم و زود عصبانی می‌شوم کلا هم حوصله ندارم.یکی از دغدغه‌هایم این است که اگر یکی از دوستانم و یکی از اعضای خانواده‌ام همزمان در یکجا حضور داشته باشند چگونه آدمی خواهم بود؟جوابش را نمی دانم.

من از جمع گریزانم .گروه‌هایی هستند که من با تک تک افرادشان دوست هستم ولی از این که در جمعشان قرار بگیرم می‌ترسم. می‌توانم با هر یک از افراد گر.ه به تنهایی چند ساعت به صحبت بپردازم٬دو سه نفرشان را هم با هم تحمل می‌کنم ولی اگر تعدادشان به حدی برسد که با آن گروه بگویند حتی جواب سلامشان را هم به زور می‌دهم.در جمع‌ها غیب‌ می‌شوم به گوشه‌ای می‌روم و اینقدر با خودم فکر‌ می‌کنم تا زمان رفتن از آن جمع برسد٬حتی نمی‌توانم همان اول خداحافظی کنم.

نگرانم می‌کند این جمع‌گریزیم!

   + آیدا ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۸
comment نظرات ()

تنفر

مشاهده یادداشت خصوصی

   + آیدا ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٦
comment نظرات ()

تفکر؟

اطراف من آدم‌هایی هستند که خیلی فکر می کنند٬یا حداقل این طور ادعا می‌کنند.

من ولی علاقهء چندانی به فکر کردن دربارهء چیزهایی که آنها به آن می‌اندیشند را ندارم٬ شاید هم نمی‌توانم.

در اطراف من مجلاتی مثل مهرنامه و شهروند امروز و از این دست طرفدار دارد که من حتی نمی‌خواهم بروم عکسهایش را ببینم و اصلا برایم قابل درک نیست که چه‌طور آن همه مطالب غیرقابل فهم چاپ می‌شود. ۱۰۰ صفحه مجله که یک مطلب خواندنی ندارد. تمامش راجع به ایدئولوژی فلان و از این چیزهاست.نظریه‌های به درد نخور!اه

دلم می‌خواست در این مورد غر بزنم که زدم٬البته حق مطلب ادا نشد.

   + آیدا ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٩
comment نظرات ()

افکار ترس آور من

دیشب خواب به چشمم نمی‌آمد چون صبحش دیر از خواب بیدار شده بودم،همین‌طور که منتظر بودم خوابم ببرد هزارویک فکر به ذهنم آمد که اکثرشان ناراحت کننده بودند.

گاهی اوقات از خودم تعجب می‌کنم که چه‌طور می‌توتنم این همه نتیجه‌گیری‌های ترسناک بکنم .حتی از این که افکارم را بنویسم می ترسم. 

انیمیشن‌های Happy three friends را دیده‌اید؟افکار من همانقدر فجیع هستند.گاهی اوقات از ترس افکارم می خواهم خودم را بگذارم و بروم جایی که خودم نباشم.

نمی‌شود که!

   + آیدا ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٤
comment نظرات ()

رسد آدمی به جایی...

زمانی در زندگی هر شخصی هست که غذای به خصوصی را دوست ندارد و غذای دیگری را مورد علاقه می نامد٬بعضی کارها هست که دلت نمی خواهد انچام دهی٬بعضی کارها که نمی توانی...حواست به گذشت زمان که نباشد میبینی همهء غذاها را می خوری ٬همهء کارها را انجام میدهی...میبینی که دیگر آن آدمی که برای خودت تعریف کرده بودی نیستی٬عوض شدی

   + آیدا ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٢
comment نظرات ()

کتابخانه

دیروز با دوستم رفتیم به کتابفروشی اگر چند تا کتاب برای بچه های فامیل خریدم و چندتا کتاب هم برای خودم. شاید یکی از دلایل علاقه ی من به کتابفروشی ها مرتب بودن قفسه های کتاب باشد. کتابخانه ی خودم خیلی نامرتب بود٬کتابهای با اندازه های مختلف کنار هم بودن یه عالمه کاغذ هم بینشون بود که به شلخته بودنش کمک می کرد.امروز ولی مرتبش کردم الان هی دلم می خواد برم نگاش کنم.

   + آیدا ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢۱
comment نظرات ()

ایدز

مکانهایی هستنده که به خاطر زیبایی بی حدشان گفته می شود قطعه ای از بهشت هستند روی زمین، من جایی را می شناسم گویی قطعه ای از خارج است که به اشتباه در ایران قرار داده شده...همین

کتاب آیینه های ناگهان قیصر امین پور را خریده ام٬گویی قیصر امین پور تمام غصه هایش را در شعرهایش ریخته و با خواندنش به تو منتقل می شود.

روزنامهء شرق ویژه نامه ای با موضوع ایدز منتشر کرده بود...در آن با مردمی که ایدز دارند هم مصاحبه کرده بود اکثرشان از خانواده رانده شده بودند و البته از جامعه هم!

خواستم همینجا بیان کنم که انسانهایی که ایدز دارید٬شما برای من با مردم عادی فرقی ندارید.

   + آیدا ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٩
comment نظرات ()

فکر کردن به آینده بماند برای آینده!

امروز رفتم اولین پست هایی که تو این وبلاگ نوشته بودم را خواندم هشت سال پیش...

دنیایم به کلی عوض شده٬الان میدانم که در زندگی به هرچیزی که برسم برایم شادی

نمی آورد . می دانم اگر فارغ التحصیل بشوم ٬کار کنم و ثروتمند بشوم از زندگی راضی نخواهم بود . می دانم اگر ازدواج کنم و بچه دار بشوم از زندگی راضی نخواهم بود . می دانم اگر رشته ام را عوض بکنم و به دنبال علاقه ای که نمی دانم چیست بروم از زندگی راضی نخواهم بود .

یادم رفته از زندگی لذت بردن را و هر کار می کنم یادم نمی آید.

می دانم در حال گذراندن بهترین دوران عمرم هستم و می دانم روزی خواهد آمد که از کارهای این روزهایم پشیمان خواهم بود اما چاره ای برایش ندارم .

امیدوارم زود از این وضع در بیایم٬ باید چیزی پیدا کنم که سرم را حداقل برای تابستان گرم کند...فکر کردن به آینده بماند برای آینده!

   + آیدا ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۳
comment نظرات ()

مهندس

در مغزم تعداد زیادی آیدا وجود دارند .

نشسته ام دارم روی پارچه نقاشی می کشم .کسی در می زند ٬می روم در را باز کنم خانم همسایه مان است. می گوید :«به به نمی دانستم خانم مهندس هنرمند هم هست .»

ناگهان همهء آیداها ساکت می شوند ٬بعد یک آیدای عصبانی می گوید :«این چی گفت؟گفت مهندس؟ مهندس خودتی٬مهندس پسرته٬ حرفو اول تو دهنت مزمزه کن بعد بگو٬ آیدا اون تیزی رو بده من حسابشو برسم.»

آیداهای دیگه بلند میشن میگیرنش میگن بابا چیزی نگفت که اینقدر عصبانی میشی٬

یکی از آیداها میگه از دهنش در رفت قول میده دیگه نگه شما خون خودتو کثیف نکن بیا این آبقندو بخور حالت بهتر شه

من به همسایه مان لبخند می زنم و دعوتش می کنم بیاید داخل

هنوز باورم نشده که سه سال است دارم رشته مهندسی می خوانم

   + آیدا ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٢
comment نظرات ()

۱۵ دقیقه ای

تصمیم گرفتم در ۱۵ دقیقه متنی راجع به چیزی که همیشه ذهنم درگیرش است بنویسم

امروز مطلبی خواندم راجع به متلک پرانی به دختران و زنان٬که اشاره ای دارد به این که اکثرا کسی که مورد متلک قرار گرفته! مقصر شناخته می شود یا به مدارا و تحمل وضع موجود خوانده می شود.

امروز با دو تا از دوستهایم رفته بودم بیرون که یکیشان پدری داشت که از جنس مونث بدش می آمد٬من نمی دانم چه شده که دوست من هم-که یک دختر است-  همین حس را دارد و در صحبتهایش می توان جمله هایی مثل دختر چیه اه و زنها مشکل دارند را شنید . 

دوستم از وقتی که وارد دانشگاه شده البته دیدش بسیار وسیع تر شده و درک می کند که می شود دختری مشکل نداشته باشد اما افراد مشکل داری باشند که برایش مزاحمت ایجاد کنند.

بی ربط است اما معلم زبانمان می گفت حتی یک اسپری هم برای دفاع موثر است٬وقتی کسی در خیابان به من متلک می پراند واکنش غالب من این است که وانمود کنم نشنیده ام  در حالی که احتمالی حرفی که زده مرا آزرده کرده است ٬دلم می خواهد یک بار در چشم یک متلک پران اسپری بپاشم 

دو دقیقه از وقتم باقی مانده٬دوست داشتم در جامعه ای بود که وقتی قبل از بیرون رفتن در آینه نگاه می کنم نگران این نباشم که آیا متلک پران راجع به لباسم چه خواهد گفت٬ یا آیا چیزی در من هست که متلک پران بتواند مسخره ام کند. ولی نیستم!

وقتم تمام شد

   + آیدا ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۱
comment نظرات ()

کلیدر

امروز کتاب کلیدر را تمام کردم٬بهمن سال گذشته خواندنش را شروع کرده بودم .

عالی بود. شخصیتهایش به قدری زنده بودند که می شد با تک تکشان زندگی کرد . پردازش صحنه ها هم آدم را به همان جا می کشاند. انگار نشسته ای و داری اتفاق ها را از نزدیک تماشا می کنی . 

راجع به داستانش چیزی نمی گویم٬هرکس می خواهد برود بخواند.

دلم برای تک تک شخصیتهایش تنگ می شود. خداحافظ گل محمد٬بیگ محمد و ستار٬خداحافظ نادعلی

خداحافظ مارال ٬خداحافظ بلقیس٬خداحافظ شیرو

و از آقای دولت آبادی تشکر می کنم که به من تجربهء زیستن میان عشایر را داد و تجربهء بودن با کلمیشی ها

همین

   + آیدا ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٠
comment نظرات ()

پلیس

قدیم ها از پلیس نمی ترسیدم٬گاهی حتی با دیدنش احساس امنیت می کردم .خاطره ای در ذهنم هست که دور نیست ٬شب بود و من تاکسی گرفتم و پلیس آمد که ببیند آن تاکسی واقعا تاکسی بوده یا نه٬یادم است که نترسیده بودم. این روزها اما وضع فرق کرده .با دیدن پلیس احساس بدی به من دست می دهد. و گاهی شبها کابوسش را میبینم . دیشب هم جزء آن شبها بود . اول یک پلیس بود با ۲۰۶ی که مخصوص پلیسها است و یک موتور بود که تبدیل به هواپیما هم می شد و پلیس با آن من را دنبال میکرد٬الان خنده دار است اما در خواب برای من بسیار ترسناک بود٬بعد جایی بود که گاردها بودند٬گاردها از پلیس هم بدترند برای من٬زیاد بودند . کنار خیابان صف کشیده بودند . بعد در خانه بودیم و راجع به آنها که در حصر خانگی هستند حرف می زدیم و غمگین بودیم. بعد از خواب بیدار شدم و آرامش بود.

دارم کتاب کلیدر را می خوانم یکی از شخصیتهایش گفت «حق با کسی است که می کشد .»

   + آیدا ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۸
comment نظرات ()

حجاب

هوا گرم که می شود بیشتر حجاب اجباری آزارم میدهد،کمتر پسری را تابستانها در خیابان می توان با لباس آستین بلند مشاهده کرد، همه لباسهای روشن و خنک را انتخاب می کنند...دلم برای خودمان می سوزد،در تابستان درصد مشکی پوشها کمتر می شود اما باز هم به ندرت می توان دخترها را با لباس روشن دید.

برای من بیشتر از وجود زندانیانی که آزار می بینند حجاب اجباری آزار دهنده است (گفتم برای من ،نه خودشان!)چند نفر در زندان هستند؟ فکر می کنم کمتر از نصف جامعه باشند ولی حجاب اجباری گریبان گیر نیمی از جامعه است

   + آیدا ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٧
comment نظرات ()

سالروز

اومدم اینجا بنویسم دو سال پیش این موقع چه قدر مزخرف بود

 

تلویزیون زیرنویس می کرد درصد رای ها رو.هی می نوشت این یارو ۶۳٪ تغییر می کرد می شد ۶۲.۵٪ هی گفتیم اول شهرستانا رو شمردن...خیلی جاها مونده...ولی هیچ جا نمونده بود .اصلا شروع نشده بود...بابام هی می خوابید هی بیدار می شد...اشک بود...دو روز بهدش روز مادر بود و ما مثل اینکه یکی از اعضای خونوادمونو از دست داده باشیم...غصه...

روزای مزخرف تری هم اومد بعدش....ولی برای من ۲۲ خرداد ۸۸ شروعش بود...بعدشم کم کم بی حس شدم....

نوشتم که یادم نره

 

   + آیدا ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٢
comment نظرات ()

امتحان

زمان امتحانات که نزدیک می شود...همان احساس نزدیک شدنش هم کافی است تا هزار و یک فعالیت متفرقه به ذهن آدم هجوم بیاورند و تا روز آخر امتحانات برای لحظه ای هم رهایش نکنند...اما با پایان یافتن امتحان ها انگار مغز آدم از هر فعالیتی که موجب سرگرمیش است پاک می شود...انگار سر جلسه آخرین امتحان می مانند

بله من تصمیم گرفته ام وبلاگم را به روز کنم...آخر می دانید زمان امتحانات است.

   + آیدا ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →