آیدا

سیر و سفر

سفر را دوست دارم. آدم را برای مدتی کوتاه از هرچیزی که در زندگی‌اش است دور می‌کند. در سفر انگار می‌شود تمام نزیستنی‌ها را زیست.

سفری به شمال کشور داشتم. خیلی کوتاه بود. من ولی از تک تک لحظه‌هایش لذت بردم. دو روز آنجا بودم. یک روز هوا بارانی بود. سه چهار ساعت در شهر زیر باران قدم زدم٬ باران به قدری تند بود که چتری که داشتم کمکی به من نمی‌کرد و خیس شدم٬ اما خوب بود.

عاشق خانه‌های قدیمی هستم و آنجا یک خانه قدیمی زیبای متروکه دیدم که چشمانم رضایت نمی‌دادند ترکش کنم.

سفرهای دیگری به مشهد و کرمان هم داشتم٬ ماجراهای پیچیده‌ای هم داشتند هرکدام که از حوصله نوشتن من خارج است ولی هرکدام با وجود کوتاهی‌شان پر از لحظه‌های به یاد ماندنی بودند.

من از بودن در خانه دیگران لذت می‌برم٬ دوست دارم بدانم سایر افراد چگونه زندگی می‌کنند٬ روزمره‌هایمان چه قدر از هم دور است. به همین خاطر زیاد در خانه‌ افراد مختلف بوده‌ام. چیزی که خیلی سریع احساسش می‌کنم رایحه‌ای است که در هر خانه متفاوت است. مخلوطی از احساسات و حالات آدمهایی که در آن خانه زندگی می‌کنند و بوی غذاهایی که طبخ می‌شود و احتمالا تاریخچه‌ای که دارند.

دوستی دارم که اهل دزفول است٬ تقریبا مدتی در خانه‌ آنها زندگی کردم. سال گذشته که به دزفول رفتم بارقه‌هایی از همان بویی که در تمام خانه‌شان پخش شده بود را حس کردم.

ولی هیچ وقت نمی‌فهمیدم خانه‌ای که خودم در آن زندگی می‌کنم چه بویی دارد. مثل بوی عطری که خودت زده باشی و بعد از مدتی دیگر حسش نکنی. این بار که از سفر برگشتم ولی حسش کردم. دلم برایش تنگ شده بود.

این هم یک عکس از شمال در روز بارانی

   + آیدا ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢۸
comment نظرات ()

دوستی

باکتری‌ها را در محیط کشت مناسب خودشان پرورش می‌دهند و من یک محیط کشت مناسب برای غم و غصه هستم.

یعنی باید تمام مدت با تمام وجود مراقب خودم باشم که چیزی خاطرم را مکدر نکند. یکی دو هفته پیش ولی هرچه سعی می‌کردم نمی‌شد. البته برای من چیز تازه ای نبود٬ ولی تکراری بودنش دلیلی برای دست کشیدن من از تلاش نمی‌شد.

به این پست برخودم٬ که در به کسانی که احساس افسردگی می‌کنند توصیه شده بود اگر نمی‌توانید خودتان را شاد کنید٬ بیایید دیگران را شاد کنید و از خدا بخواهید شما را شاد کند. سعی کردم به توصیه گیس‌گلابتون عمل کنم. 

الان اتفاقی افتاد که حس بسیار خوبی به من داد٬ دلم خواست این حس را ثبت کنم.

امروز به اسمی برخودم که شبیه اسم دوستی بود که تنها یک بار دیده بودمش٬ فرصتی برای گذران وقت بیشتر با هم نداشتیم٬ موضوع مشترکی هم. آشنای مشترکی هم نبود که بهانه‌ای بشود برای دیدار مجدد. برایش پیام کوتاهی فرستادم.

پاسخی که داد بی اندازه خوشحالم کرد. علاوه بر حس خوبی در پیامش پنهان بود٬ به بهترین روش از واژه‌ها استفاده کرده بود٬ از شعر کمک گرفته بود و چیزی را که خودم با چند جمله ساده تهیه می کردم در قالب یک اثر هنری زیبا به من هدیه داد.

نمی‌توانم به هیچ طریقی بفهمم که دوست یاد شده چه‌قدر از احوال‌پرسی ساده من خوشحال شده٬ ولی پاسخی که من دریافت کردم٬ من را در حس خوبی غوطه‌ور ساخت.

چرخ خیاطی را هم هنوز ندادم برای تعمیر.

   + آیدا ; ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٧
comment نظرات ()

کار با دست

امشب از آن شبهاییست که پر از حرفم.

یکی از تفریحات من گشت زدن در میان وبلاگ‌هاست. ساعات زیادی را به این‌کار می‌گذرانم. اوج لذتش زمانی است که وبلاگ تازه‌ای را کشف می‌کنم و شروع می‌کنم به خواندن آرشیوش.

این وسط بعضی وبلاگها را گم می‌کنم٬ نشانی‌ و اسم نویسنده‌ها یادم نمی‌ماند. داستان‌ها ولی خوب در خاطرم حک می‌شوند.

خیلی از وبلاگهایی که می‌خوانم از زندگی روزمره و طبعا مشکلاتشان می‌نویسند.

من هنوز بخش زیادی از زندگی را تجربه نکردم و ذهنم نسبت به خیلی از موضوعات پاکِ پاک است. در بعشی از وبلاگها تجربه‌های ناراحت کننده خشم‌برانگیز و ترسناکی را راجع به موضوعاتی که تجربه‌شان نکرده‌ام می‌خوانم که فکر می‌کنم مثل یک سم که کم کم اثر می‌کند دارد مرا می‌کشد. جرات زندگی کردن را از من می‌گیرد.

دلم می‌خواهد دیگر گذرم به آنها نیفتد.

دیروز و امروز در گشت گذارم با دو وبلاگ آشنا شدم.

یکی این یا ٬le monde de sucrette دیگری هم هنرهای دستی.

دیدن این دو وبلاگ باعث شد یادم بیاید که چه قدر عاشق درست کردن چیزی با دست خودم هستم٬ از دیدن دست‌سازهای موجود در این دو وبلاگ به قدری لذت بردم که قادر به توصیفش نیستم. هر دستورالعملی را که می‌دیدم در ذهنم برای درست کردنش برنامه ریزی می‌کردم.

قبلا گفته بودم که از بافتن لذت می‌برم؟ و متاسفانه تنها چیزی که بلدم ببافم کلاه و شال گردن است. در وبلاگ اول چیزهای زیادی را با قلاب بافی یاد داده٬ دلم می‌خواهد قلاب بافی یاد بگیرم و تک تک‌شان را برای خودم درست کنم.

دلم می‌خواهد چرخ خیاطی‌مان را تعمیر کنم و از آن استفاده کنم.

امیدوارم در به‌روز کردن بعدی وبلاگم چرخ خیاطی تعمیر شده باشد و من قلاب بافی یاد گرفته باشم...

راستی آقای کلاس روزنامه نگاری که اسمت یادم نیست حتی٬ من دارم تمام سعی خود را می‌کنم که افعال شکسته به کار نبرم. 

 

 

   + آیدا ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢
comment نظرات ()