نیاز
نوجوان که بودم کتابی در خانه داشتیم به اسم « سوپ مرغ برای روح نوجوانان»٬ در آن داستانهایی بود که مردم از تجربههایی که در دوران نوجوانی داشتهاند نوشته بودند. در آن کتاب نویسندهء یکی از داستانها از وقتی که مادرش باردار شده بود به نظرش آدمهای باردار بیشتری در مقابلش ظاهر میشدند. نویسنده میگفت که قبل از اینکه مادرش باردار شود اصلا آدمهای باردار به چشمش نمیآمدند.
مدتی است که احساس میکنم در زندگیم یک دوستپسر کم دارم٬ احتمالا از همان زمانی که این فکر در ذهنم پدید آمده همه جا پر از زوج است. دانشگاه٬ خیابان٬ مترو و تمام مکانهای دیگری که از آنها میگذرم. انگار آدمهای تنها را جمع کردهاند و در دریا ریختهاند. یا از دیدرس من دورشان کردهاند. قبل از پدید آمدن این احساس فکر میکنم اطرافم آدمهای تنهایی هم وجود داشتند.
کتاب این روزهای من شبهای روشن داستایفسکی است.
نظرات ()
