آیدا

 

دوست عزیزم٬

این روزها برای تو شاید بهترین روزهای زندگیت باشد٬ به کسی که دوستش داشتی رسیدی و هر بار که می‌بینمت خوشحالی از چشمهایت می‌بارد٬

باید برایت خوشحال باشم٬ شاید هم باشم ولی کنار این خوشحالی غمی هست که آن‌قدر آزارم می‌دهد که خوشحالی مجالی برای خودنمایی در برابرش ندارد.

این روزها هرکدام از دوست‌های تو یا دوست‌های مشترکمان من را می‌بینند به من برای ازدواج تو تبریک می‌گویند٬نمی‌دانستم بقیه هم عمق دوستی ما را درک می کنند. هر کدام از این تبریک‌ها برای من یاد آور یک چیز است : تو داری می‌روی

عزیزم می‌توانم تا روز رفتن تو برای نبودنت گریه کنم٬ لباس مشکی بپوشم برای اینکه دیگر نخواهی بود٬ این روزها برای من خیلی خیلی سخت می‌گذرند٬ دلم می‌خواهد تو را نبینم یا کمتر ببینم شاید یادم برود که تو هم بوده‌ای٬ نمی‌شود٬ نمی توانم

دلم می‌خواهد جایگزینی برایت پیدا کنم٬ کسی که مثل تو باشد٬ کسی که کنارش آن‌ظوری باشم که با تو هستم٬ بین دوست‌هایم کسی نیست...یاد می‌آید که چه‌قدر  دلم می‌خواست با تو دوست باشم٬ برای این دوستی تلاش کردم

 امروز از من پرسیدی می‌خوای نرم؟ معلوم است که نمی‌خواهم و می خواهم

نمی‌خواهم تو را از کسی که دوستش داری جدا کنم٬

نمی‌خواهم بهترین دوستم برود

نمی‌خواهم بفهمی که چه‌قدر ناراحتم٬ نمی‌خواهم شادی این‌ روزهایت را به هر دلیلی کمرنگ کنم ولی نمی‌توانم وقتی می‌بینمت بغض نکنم٬ نمی‌توانم به رفتنت فکر نکنم.

دوست خوبم

نمی‌دانی چه قدر دلم می خواست که تو  کسی باشی که برای اولین بار چیزهایی را از زندگی من می‌شنوی٬همان‌طور که من اولین کسی بودم که خبرهای خوبت را به او می گفتی

نمی‌دانی چه‌قدر دلم می‌خواهد باشی...

دلتنگیم برایت تمامی ندارد...

   + آیدا ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

 

سخت این است که در شادی دیگری ندانی که چه‌طور رفتار کنی چون دلیل شادی برای عزیزانت برای تو منجر به از دست دادن چیزهای ارزشمند زندگی‌ات می‌شود...

   + آیدا ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٩
comment نظرات ()

آدم‌‌ها

بله

من امروز طی یک حساب و کتابی که با خودم داشتم متوجه شدم که تا سال آینده این موقع سه الی چهار نفر از آدم‌هایی که این روز‌ها باهاشون رفت و آمد دارم باقی موندن.

احساسی که در این لحظه دارم کم و بیش شبیه همون ترسی هست که بچگی از گم شدن داشتم.آدم‌ها تو زندگی هر کسی میان و میرن٬ ولی فکر می‌کنم این تعداد رفتن٬خصوصا وقتی هیچ فرد جدیدی قرار نیست اضافه بشه٬ تحملش برام سخته.

اینقدر ترسیدم!

حتی به این فکر می‌کنم که به خاطر این که موقع رفتنشون خداحافظی برام سخت نباشه کم کم این آدم‌ها رو کمرنگ کنم تو زندگیم...

ولی همینم بی نهایت برام سخته

   + آیدا ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٤
comment نظرات ()

کیمیاگر

کتاب کیمیاگر را خواندم برای بار نمی‌دانم چندم...دلم یک افسانهء شخصی می‌خواهد٬شبیه همانی که چوپان در آن کتاب داشت...دلم می‌خواهد که چیزی را بخواهم٬خسته شدم از زندگی بی هدف...

   + آیدا ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱
comment نظرات ()