آیدا

 

من اين زنديگیو نميخوام!چرا وقتی اين همه زمين آزاد هست من بايد برم توی ورزشگاهی که وجود داره يا نداره ورزش کنم؟چون دخترم؟

نميخوام!

   + آیدا ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

 

پاسورد آی ديمو يادم رفته!

   + آیدا ; ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

چهارشنبه سوريانه!

۱ـسلام

۲ـ مدرسمون تازه چهارشنبه سوريشو شروع کرده...يه ذره ديره نه؟

۳ـامتحانای ميان ترممون هم شروع شده گفتم بهتون که؟حالا من امروز جلوی ناظممون نشستم بعد ناظممون رفت با بقيه معلما وراجی کنه تلفنش زنگ زد همون موقع بعدش از اون دور ميگه آيدا.آيدا خودتی چه قدر هم زود خودمونی ميشه .گوشيو بر دار بعدشم نيششو تا ته حلقش باز ميکنه.ببند اون نيشتو هی هيچی نميگم پررو ميشه!.

۴ـفعلا!

   + آیدا ; ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

 

دارم بوی تو رو حس ميکنم...يکی يه پيشنهاد بده که بوی اينو ديگه حس نکنم...

   + آیدا ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

کچل

روزی که موهامو کچل کنم به اون چيزی که ميخواستم رسيدم...

   + آیدا ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

ساد!

۱ـسلام

۲ـ اين دو روز زندگي بسيار شيرينی داشتم ديروز که همه ازم پرسيدن شيمی و فارسی()رو که بلد بودم ولی دينی حتی يه سوال هم جواب ندادم!امروز هم امتحام تست از همهء درسا داشتيمکه توی ميانترم و در نتيجه ترم تاثير دارهخيلی بد دادم...من خودمو ميکشم آی يکی بياد منو بگيرهتازه گلوم هم درد گرفته نذر کردم اگه گلوم خوب شد يه لواشک بخورملواشکه رو هم خريدم تو کيفمه ولی هنوز که خوب نشدم...

۳ـدلم برای درس تاريخ و جغرافی تنگ شدهتازه مدرسه ها هم کم کم داره تموم ميشه

۴ـتا بعد...

   + آیدا ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱٠
comment نظرات ()

اندر باب اسفند اينا!

۱ـسلام

۲ـيه چيزايی راجع به اسفند پيدا بکردم! گفتم بنويسم شماها هم فيض ببرين حالا اگه دلتون ميخواد هم فيض نبرين

اسفند يا اسپند{اسپندارمذ-اسفندارمذ}:۱-ماه دوازدهم سال شمسی و ماه سوم زمستان۲(اسدارمذ روز)روز پنجم هر ماه شمسی۳ـيکی از امشاسپندان نمايندهء بردباری و سازش اهورا و نگهبان زمين

اسپندار جشن:جشنی بوده در ايران باستان به سپندارمذ روز از سپندارمذ.ابوريحان بيرونی می گويد اين جشن مخصوص به زنان بوره و در اين روز از شوهران خود هديه می گرفته اند از اين رو به جشن مژده گيران معروف بوده است البته تو يه کتاب ديگه که مربوط به تاريخ بود خوندم که اين جشن مانه زمانه ساسانيان استو برای يکديگر هديه می فرستادند ولی خب حتما همون اوليه بوده ديگه ابوريحان بيرونی که تا مطمئن نباشه حرفی نميزنه که ميزنه؟

لذت ببردين؟

۳ـتا بعد

 

   + آیدا ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۸
comment نظرات ()

 

عجب مصيبته بزرگيه...ای کاش هيچ وقت شروع نميشد

   + آیدا ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٧
comment نظرات ()

ناظم

۱ـسلام دوستان!

۲ـبه شدت دلم و حالم گرفته است ول هم نمی کند فکر ميکنم بايد خيلی خوشحالتر باشم خيلیاصلا هم حال و هوای عيد ندارم انگار نه اگار مثلا عيد نزديکه تازه فکر کنم آرزوی اينو که ماهی گلی بخريمو بايد به گور ببرم....بعدش اينکه چهارشنبه سوريو بگو مادر!اصلا حوصلشو ندارمبيخيال

۳ـامروز صبح تو مدرسمون دعا داشتيم بعدشم سخنرانی!من و سه چهارتا ديگه از بچه ها سر کلاس مونديم نرفتيم آخه حوصله نداشتيم بعدش که تموم شد ناظممون اومد سر کلاس هيچ وقت نميومدا اين دفعه از شانس ما اومد بعد هانيه بلند شد رفت سرجاش ناظممون می گفت مگه شما تافتهء جدا بافته اين يک نگاهای بدی هم ميکرد!خدا نصيب گرگ بيابون نکنه!بعد يکی گفت خانوم مريض بوديم بعد ناظمه صداشو بلند کرد مريض بودی نميومدی مدرسه همين شکلی شده بود بعدش من سکته کردم هر دفعه هم که از جلوش رد ميشم دوباره سکته ميکنم!آخه خيلی ناظممون سگه!خدا نصيب نکنه

۴ـ فعلا

 

   + آیدا ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٦
comment نظرات ()

 

۱ـسلام

۲ـ چه قدر کيف ميده آدم اونقدر سرش شلوغ باشه که واسهء هر لحظه اش برنامه ريزی کرده باشه من ديروز همينجوری بودم!

۳ـخب ديگه هر موقع دوست داشتين يه چيزی بگين من بنويسم پست کنم!

۴ـ فعلا!

   + آیدا ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٥
comment نظرات ()

اندر باب عاشورا و امام حسين اينا

۱ـسلام

۲ـ عاشورا و تاسوعا(درسته؟)ی حسينی رو به تمام مسلمانان و غير مسلمانان تسليت عرض مينمايم

۳ـامسال ديدم اين دو روز خونه ام که!گفتم که ميشينم به درس و مشقم ميرسم (اتفاقا يکی از دوستام همينکارو کرده من فکر کنم امسال تجديد شم!)بعدش ديدم مامانم هی داره ميگه خونهء دوستم مراسمه!منظورش اينه که منم برم.منم خيلی خوشم مياد!گفتم حتما مثل پارساله ديگه نگو بدتر بود!عجب چرت و پرتای ميگفت زنه اولش داشت راجع به زکريا حرف ميزدن بعد رفت سراغ يحيی داشت شباهتاشو با امام حسين ميگفت ميگفت هر دوتاشون از مادر تغذيه نشدن(چه چيزا!)يحيی رو فر شته ها بردن وقتی دو سالش شده اوردن تحويلش دادناينقدر خندم گرفته بود بعدش ميگفت امام حشين هم به جای اينکه از سينهء مادرش تغذيه کنه از زبونه پيامبر تغذيه کرده بلا به دور!آدم چه چيزا که نميشنفه مادربعدش بيرون دو عدد آشنا ديدم رفتم پيش اون دو تا از ياوه گويی های اين راحت شدم!رفتم سلام کردم بعد تا اومديم اندمی بحرفيم يه زنه گفت دختر خانوم!بيامنم رفتم ديگه!گفتش من ظرفای نظری(نذری يا هرچيزه ديگه ای به من چه که اينقدر ز داریم!) رو تو پلاستيک بذارم منم رفتم اون دو عدد آشنا رو صدا کردم آخه حيفم اومد اونا تو کارايی که مربوط به امام حسينه شرکت نکننبعدش هی مثل حمالا ازمون کار کشيدن سپس نهار(ناهار)ميل فرموده و بهمنزل يکی از آشنايان رفتيم شب هم رفتيم دسته تماشا کنيم خيلی باحال بود اگه منم ميتونستم زنجيربزنم آخه فکر کنم خيلی کيف ميدهبازم مقاديره زيادی حرص خوردم که چرا ما نبايد زنجير بزنيم(آخه واقعا چرا؟)ولی کاره چرتيه جز آلودگی صوتی هم هيچی نداره ولی باحاله آخرشم مثل اين قبيله های سرخپوستی گرد شدن زنجير که ميزدن ميرفتن پايين بعدش ميومدن بالا همتون ديدين ديگه بازم حرص خوردم آخه چرا!بعدشم اين مداحه ميگفت(مثلا به علی اکبر)ابرو کمونی قربونه ابروهات بشمخيلی خنديديم ميو!

با اين که خيلی حرص خوردم خوش گذشته خب ولی بازم حرص ميخورم هم امسال هم سالهای ديگه!

۴ـخوش باشين تا بعد

اسپند هم شروع شد!

   + آیدا ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢
comment نظرات ()