آیدا

آدم‌‌ها

بله

من امروز طی یک حساب و کتابی که با خودم داشتم متوجه شدم که تا سال آینده این موقع سه الی چهار نفر از آدم‌هایی که این روز‌ها باهاشون رفت و آمد دارم باقی موندن.

احساسی که در این لحظه دارم کم و بیش شبیه همون ترسی هست که بچگی از گم شدن داشتم.آدم‌ها تو زندگی هر کسی میان و میرن٬ ولی فکر می‌کنم این تعداد رفتن٬خصوصا وقتی هیچ فرد جدیدی قرار نیست اضافه بشه٬ تحملش برام سخته.

اینقدر ترسیدم!

حتی به این فکر می‌کنم که به خاطر این که موقع رفتنشون خداحافظی برام سخت نباشه کم کم این آدم‌ها رو کمرنگ کنم تو زندگیم...

ولی همینم بی نهایت برام سخته

   + آیدا ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٤
comment نظرات ()

کیمیاگر

کتاب کیمیاگر را خواندم برای بار نمی‌دانم چندم...دلم یک افسانهء شخصی می‌خواهد٬شبیه همانی که چوپان در آن کتاب داشت...دلم می‌خواهد که چیزی را بخواهم٬خسته شدم از زندگی بی هدف...

   + آیدا ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱
comment نظرات ()

 

کاش می‌شد یک بار برای همیشه نباشم...

   + آیدا ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات ()

که چه بشود؟

یک که چه بشود بزرگ در ذهنم ظاهر شده که هرگونه تلاش من برای نادیده گرفتنش کاری بیهوده است. 

می‌روم دانشگاه٬ نزدیک دانشگاه یک ون به همرا ارشاد کنندگانی است که انسان‌ها را له می کنند. عزت آدم‌ها را می‌کشند٬ هر بار که می‌بینمش٬ هر بار که عزتی می‌میرد دلم می‌خواهد مراسم سوگواری برایش برگزار کنم٬ولی نمی‌شود٬ نمی‌توانم. به خودم می‌گویم غصه نخور آیدا٬ می‌رویم٬ می‌رویم جایی که این‌طور نباشد٬ که راحت باشیم٬ ناگهان که چه بشود یادش می‌افتد که به وظیفه‌اش عمل کند٬ خودش را نشان می‌دهد و دلایلی می‌آورد که من را منصرف می‌کند.

رشته‌ام را دوست ندارم٬ هربار می‌خواهم راجع به رشته‌ای دیگر فکر کنم که شاید به آن علاقه داشته باشم٬که چه بشود اجازه نمی‌دهد٬ رشته‌ات را عوض کنی که چه بشود؟ باید کلی زحمت بکشی٬ مگر چه‌قدر می‌خواهی عمر کنی؟ آخرش که چه؟

که چه بشود البته پیشنهادی هم برای من دارد٬‌صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم٬ پنجره را که می‌بینم به من می‌گوید٬ بلند شو٬ زیاد طول نمی‌کشد خودت را از همین‌جا پرت کن پایین. بعدش همه چیز تمام می‌شود. بعد از آن برای هیچ‌چیز نباید تلاش کنی.تمام.

می‌گوید یک‌بار بدون هیچ فکر وسط اتوبان بایست. زیاد زجر نمی‌کشی٬ فقط شوک ناشی از ضربه است. 

می‌خواهم که چه بشود را از ذهنم پرت کنم بیرون. 

نمی‌شود.

   + آیدا ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٤
comment نظرات ()

نیاز

نوجوان که بودم کتابی در خانه داشتیم به اسم « سوپ مرغ برای روح نوجوانان»٬ در آن داستان‌هایی بود که مردم از تجربه‌هایی که در دوران نوجوانی داشته‌اند نوشته بودند. در آن کتاب نویسندهء یکی از داستان‌ها از وقتی که مادرش باردار شده بود به نظرش آدم‌های باردار بیش‌تری در مقابلش ظاهر می‌شدند. نویسنده‌ می‌گفت که قبل از اینکه مادرش باردار شود اصلا آدم‌های باردار به چشمش نمی‌آمدند. 

مدتی‌ است که احساس می‌کنم در زندگیم یک دوست‌پسر کم دارم٬ احتمالا از همان زمانی که این فکر در ذهنم پدید آمده همه‌ جا پر از زوج است. دانشگاه٬ خیابان٬ مترو و تمام مکان‌‌های دیگری که از آنها می‌گذرم. انگار آدمهای تنها را جمع کرده‌اند و در دریا ریخته‌اند. یا از دیدرس من دورشان کرده‌اند. قبل از پدید آمدن این احساس فکر می‌کنم اطرافم آدم‌های تنهایی هم وجود داشتند.

کتاب این‌ روز‌های من شب‌های روشن داستایفسکی است.

   + آیدا ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳
comment نظرات ()

چهارده سالگی

پرم از حرف‌هایی که برایم پر از غصه هستند٬ شبیه غصه‌های چهارده سالگی٬ انگار از چهاده‌ سالگی همین‌طور با من جلو آمده‌٬ شاید جایی در چهارده‌سالگی‌ام بوده که باید این غصه‌ها را همانجا می‌گذاشتم و می‌رفتم ولی فراموش کردم. 

این‌ روزها همان غصه‌ها هر لحظه مرا می‌ترسانند٬ یکی از ترس‌هایم این است که نکند ناگهان به سرم بزند و خودم را بکشم٬ نکند قبل از این که مترو برسد خودم را روی ریل پرت کنم٬ مثل آناکارنینا٬ یا نکند یکی از همین روزها وقتی وارد اتاقم شدم در را ببندم٬پنجره را باز کنم و خودم را پرت کنم.

می‌دانم از زندگیم کدام بخش‌هایش را دوست ندارم٬ می‌دانم برای تغییرشان باید چه‌کار کنم٬ ولی خواسته‌هایم آن‌قدر برایم مهم نیستند که برایشان بجنگم٬ مردن را ترجیح می‌دهم.

کاش چهازده‌سالگی‌ام تمام می‌شد٬کاش من را ول می‌کرد و می‌رفت دنبال زندگی‌ خودش٬برمی‌گشت همانجا که تمام شده...

   + آیدا ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٧
comment نظرات ()

دلتنگی

هستهء کوچک میوه‌ای را تصور کن که قرار است درخت بزرگی شود.

نطفهء تازه بسته شدهء جنینی را تصور کن که قرار است نامی شود که سالها در تاریخ بماند.

لحظهء خوردن سیب توسط حوا را تصور کن٬تمام لحظه‌های بعد از آن را هم تصور کن.

دلم به اندازهء آن هسته٬

دلم به اندازهء آن نطفه٬

دلم به اندازه‌ء آن لحظه٬

برایت تنگ شده است.

دلم برایت تنگ شده است.

   + آیدا ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٩
comment نظرات ()

به یاد آمنه زنگنه

"آمنه زنگنه" در حمام کارگران نظافتچی مرد دانشگاه فوت کرد 

یک خط خبر برای خیلی‌ها

برای من ولی یک خط خبر نیست.

روز بعد از فوت آمنه جلو دانشکدهء پلیمر جمع شده بودیم٬ منتظر تا کسی بیاید و پاسخگو باشد٬ و شاید همه می‌دانستیم که هیچ‌کس نخواهد آمد. یکی آن بالا ایستاده بود و می‌خندید. هنوز هم با یادآوری‌اش عصبی می‌شوم٬ یادم نیست بعدش چه شد فقط می‌دانم که نمی‌توانستم روی پاهایم بایستم و فقط اشک می‌ریختم ٬ نفهمیدم زمان چه‌طور گذشت تا ساعت سه شد٬ آخرین ‌باری که به ساعت نگاه کرده بودم ساعت یک بود.

هنوز نتوانستم ماجرا را هضم کنم. و از دوشنبه به بعد حس خیلی بدی دارم که به راحتی قابل توصیف نیست٬ انگار یکی از فامیل‌ها فوت شده باشد و من در مجلس عزاداری‌اش نباشم٬دلم می‌خواهد هر لحظه کسی کنارم باشد٬می‌خواهم گریه کنم ولی نمی‌توانم. راجع به این قضیه که حرف می‌زنم حالت تهوع دارم٬ راجع به این قضیه که حرف نمی‌زنم حالت تهوع دارم. اشک‌ها زیر پلکم صف کشیده‌اند که بیایند بیرون ولی نمی آیند. می‌خواهم سیگار بکشم می‌خواهم مست کنم می‌خواهم بمیرم

مادرش...

دوستانش...

خودش٬ آرزوهایش٬ آدمی که سه روز پیش بود و دیگر نیست

از ذهنم بیرون نمی‌روند

می‌خواهم بروم یک جای خلوت و فریاد بکشم

 

 

 

 

   + آیدا ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱۳
comment نظرات ()

درس خواندن

می‌خواهم شروع کنم به درس خواندن٬ جزوه را که باز می‌کنم لشکری از افکار مختلف به ذهنم حمله می‌کنند. 

به این فکر می‌کنم که چه‌قدر آدمی که دوست دارم باشم نیستم٬ چه‌قدر کارهایی که می‌کنم را دوست ندارم٬ چه‌قدر نسبت به رشته‌ام بی تفاوت هستم. چه قدر سخت است که تغییر کنم.

به این فکر می‌کنم که چه‌قدر آدم زردی هستم. من آکادمی موسیقی گوگوش را دنبال می‌کنم٬ مسابقهء رقص تی‌وی‌پرشیا را هم گاهی می‌بینم. این‌ها باعث می‌شود پیش خودم احساس شرمندگی‌ کنم. احساس بعدی این است که چرا از هر کار کوچکی که انجام می‌دهم خجالت می‌کشم. انگار با خودم هنوز کنار نیامده‌ام. هر لحظه در حال سرزنش کردن خودم هستم.

به دیشب فکر می‌کنم که با دوست‌های قدیمی‌ام رفته بودیم شهربازی٬به این فکر می‌کنم که آنها فهمیده‌اند از زندگی چه‌ می‌خواهند٬ ولی من هنوز دارم در افکارم دست و پا می‌زنم.

به آینده فکر می‌کنم که هیچ تصوری از آن ندارم٬ هیچ برنامه‌ای هم برایش ندارم٬ برایم ترسناک است. می‌ترسم آخرش هم همین‌طور سردرگم بمانم.

از خیر درس خواندن می‌گذرم٬ حداقل فایده‌ای که دارد باعث می‌شود ذهنم از این همه افکار ناراحت کننده خالی شود.

الان هم دارم فکر می‌کنم که نوشتن این مطلب چه‌ فایده‌ای داشت؟به نظرم تنها باعث شد مقداری برق مصرف شود که اگر مصرف نمی‌شد محیط زیست کمی کمتر آلوده می‌شد.

   + آیدا ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۸
comment نظرات ()

پراکنده ار گذشته و حال

.سلام

. یک روزی از روزهای سال ۸۹ یا ۹۰ که یادم نیست کی بود با دوستانم رفته بودیم به کتابفروشی اگر -به همین خاطر باید یادم باشد تاریخ روزی که کتابها را می‌خرم را روی صفحهء اولش بنویسم- و من چشمم خورد به کتاب اعترافات اثر ژان ژاک روسو که انتشارات نیلوفر آن را چاپ کرده و مثلا در قطع جیبی است اما خدا می‌داند جیب چه کسی کتاب ۸۴۵ صفحه‌ای را در خود جا می‌دهد. و چون خیلی کتاب تپل و بامزه‌ای بود و اسم نویسده‌اش هم دو تا حرف ژ داشت آن را خریدم.

تابستان چند بار تلاش کردم بخوانمش ولی نمی‌توانستم از صفحهء ۲۰ یا ۳۰ جلوتر بروم. تا اینکه دیشب کتاب را در دست گرفتم و شروع کردم به خواندش و کم کم زیبایی‌هایش را کشف کردم. تا اینجایش که من خواندم ژان ژاک روسو احساسات بسیار لطیفی داشته و سختی هم زیاد کشیده. خیلی هم جالب و تا حدی بدون اینکه متوجه شویم از اتفاقات زندگی‌اش به خوانندهء کتاب درس می‌دهد که من شیفتهء این روشش شده‌ام.

.واقعا روز آخر تابستان رسید؟ من که هنوز آمادگی‌اش را ندارم. تازه داشتم عادت می‌کردم.

این روزی آخری به قدری بی‌قرار و بی‌حوصله هستم که گاهی از خودم می‌پرسم آیدا نکند عاشق کسی شده‌ای و از من پنهان می‌کنی؟

 یاد دوست‌پسری که در دوران طفولیت داشتم افتادم. سوم راهنمایی بودم یا اول دبیرستان. حتی یادم نمی‌آید با این دوست پسرم کجا آشنا شده بودم. فقط یادم است که یک روز به خودم آمدم و دیدم همواره در حال فکر کردن به شخص مذکور هستم.در هر لحظه دلم می‌خواست با او صحبت کنم. با خودم گفتم شاید عاشق شدن همین باشد. از آن زمان به بعد با چند نفر هم دوست شدم ولی دیگر آن‌طور فکرم مشغولشان نشد بعدش هم که از آن مسیر بیرون آمدم و هنوز نفهمیدم آیا عاشق آن دوست پسرم بودم یا نه.گاهی با خودم می‌گویم خب مگر می‌شود ادم در آن سن عاشق کسی شود؟ ولی جوابی ندارم.

به نظرم اکثر حس‌ها برای هر فرد متفاوت هستند.مثلا برای من دلتنگی یعنی تنگی نفس و چیزی که گلویم را فشار می‌دهد و اگر خیلی دلتنگ باشم اشک‌ها مانع دیدن اطرافم می‌شوند زیر چشم‌هایم هم در این حالات یک‌طور خاصی می‌شود که نمی‌توانم توضیح دهم. شاید برای یکی دیگر طور دیگری باشد.

   + آیدا ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۳۱
comment نظرات ()

مدرسه ها وا شده!

چشم‌هایم خسته هستند،دست‌‌ها،پاها،تک تک سلول‌هایم خسته هستند. امروز بعد از یک خانه نشینی به مدت کل تابستان به زندگی دانشجویی باز گشتم، که معنایش برای من بودن با دوستان، خوابیدن سر کلاس، نگرانی به‌ خاطر امتحان ، خوش‌گذراندن با دوستان و در نهایت خستگی بی‌نهایت است. اوایلش که همین روزها باشد برایم خیلی سخت است. هر چی باشد به تازگی تابستان را پشت سر گذاشته‌ام و مزهء شب بیداری‌ها و روز‌خوابی ها زیر زبانم است. نمی‌توانم به راحتی به صبح زود از خواب بیدار شدن تن در بدهم.

برنامهء دانشگاهم هم کلا چیز جالبی است! هر روز باید بروم دانشگاه و یک کلاس صبح  دارم یک کلاس شب. که دو برابر خسته کننده است.

در هر حال امیدوارم آدم باشم و درس بخوانم و خوش بگذرانم و به کارهای فوق برنامه هم برسم. در ضمن شب‌ها هم زود بخوابم که روزها از اول صبح خسته نباشم.

   + آیدا ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٧
comment نظرات ()

من ارادت خاصی به

من ارادت خاصی به اسم آیدا دارم، اگر ببینم اسم کسی آیدا است یک جور دیگری به آن نگاه می‌کنم. قدیم‌ترها که وبلاگ می‌نوشتم هم سعی می‌کردم وبلاگ نویس‌هایی که اسمشان آیدا است را پیدا کنم، الان هم سعی می‌کنم حداقل نگاهی به وبلاگ‌هایی که نویسنده‌شان آیدا است بیندازم.

گاهی دلم می‌خواهد روزی چندبار وبلاگم را به‌روز کنم، ولی دلم نمی‌خواهد بیماری وبلاگ بگیرم، دانشگاه به زودی باز می‌شود و خواه ناخواه وقت کمتری برای کارهایی که دوست دارم خواهم داشت و وابستگی بیشترم به آنها تنها سبب رنجش خاطر خودم خواهد شد. 

کارهای زیادی هستند که دوست دارم انجامشان بدهم. می‌خواهم بروم کلاس تنیس ،کلاس رقص، کلاس کمانچه، کلاس عکاسی. دوست دارم نقاشی بکشم، عروسک بسازم،بنویسم، دوست دارم یک زبان جدید یاد بگیرم.

کارهای زیادی هستند که باید انجامشان بدهم، باید درس بخوانم، باید زبان انگلیسی‌ام را تقویت کنم، باید کم کم برای کنکور ارشد(سال 91) آماده شوم. باید کمی کتاب‌ بخوانم،کتاب غیرداستانی!  

انگار کارهای بایدی کمتر هستند از کارهای دوست‌داشتنی...ولی چه فایده!

نگرانم آخر هیچ کدامشان را انجام ندهم...

   + آیدا ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٢
comment نظرات ()

یادم نمی‌آید در کدام

یادم نمی‌آید در کدام وبلاگ دیدم که عنوان مطلبش را چند کلمهء اون همان متن گذاشته بود، به هر حال من تصمیم گرفتم از این حرکت شخص مورد نظر تقلید کنم.

امروز رفته‌بودم سینمای پارک ملت برای دیدن فیلم زندگی با چشمان بسته٬ اگر فیلم را ندیده‌اید یا قصد دارید ببینید ادامهء متن را نخوانید٬ فیلم قشنگی بود٬ در داستانش غرق می‌شوید ولی در انتها چنان شوکی به شما وارد می‌شود که نمی‌توانید از جایتان بلند شوید. من که همانجا نشستم و گریه کردم. البته اوضاعم این روز‌ها چندان مساعد نیست.

برگشتن هم کمی در خیابان ولی‌عصر پیاده‌روی کردم. به نظرم قسمتی از بهشت باید شبیه خیابان ولی‌عصر باشد٬پر از چنارهای بلند و کهن‌سال و جوب کوچکی در کنارش...معرکه است.آمدم کمی‌ هم با خودم فکر کنم ولی اینقدر از این شاخه به آن شاخه پریدم در ذهنم که نشد

همین

   + آیدا ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢۱
comment نظرات ()

به مناسب روز وبلاگستان فارسی

 

 

روز وبلاگ نویسی گذشته٬ هفته‌اش هم تمام شده حتی...ولی دلیل نمی‌شود من راجع به آن چیزی ننویسم!

من بیشتر از نوشتن وبلاگ٬ خواندن وبلاگ‌های دیگران را دوست دارم. گاهی اوقات صفحهء  اصلی پرشین بلاگ را باز می‌کنم و به چند تا از وبلاگ‌هایی که به روز شده‌اند و از اسمشان خوشم می‌آید سر می‌زنم٬بعد به لینک‌هایشان سر می‌زنم.

اصطلاحی برای خودم ساخته‌ام به نام حلقه‌های وبلاگی. که متشکل است از تعدای وبلاگ‌نویس که وبلاگ‌های همدیگر را می‌خوانند و به هم لینک داده‌اند. می‌شود گفت یک جورهایی همه‌شان مثل هم یا نزدیک به هم فکر می‌کنند و دغدغه‌های مشابه دارند٬من فکر می‌کنم فقط یکی از این حلقه‌ها را تا به حال شناخته‌ام و آن شامل وبلاگهایی مثل گیلاس خانومی یا خارخاسک هفت‌ دنده یا ریزنوشت است. منظورم این نیست که این‌ها مثل هم می‌نویسند یا همهء لینک‌هایشان مشابه است٬اما با گشتن در میانشان لینک‌های مشابه بسیاری می‌شود دید.

قدیم‌ها که وبلاگ می‌نوشتم وبلاگ‌هایی می‌خواندم که اکثرا الان دیگر وجود خارجی ندارند٬وبلاگ نوشی را می‌خواندم٬وبلاگ زیتون را می‌خواندم٬یک وبلاگی بود به نام آقای آبی که الان دیگر نیست٬یکی بود به نام امشاسپندان که راجع به حقوق زنان می‌نوشت٬من آن وقت‌ها خیلی به حقوق زنان اهمیت می‌دادم٬همهء لینک‌هایش را هم می خواندم٬نوشته‌های نیما را می‌خواندم و کلی هم‌ می‌خندیدم...الان دیگر نمی‌نویسد.

وبلاگ رفا را می‌خواندم که هنوز هم می‌نویسد و واقعا باعث خوشحالی من است.

یادداشتهای آبجی کوچیکه و داداشی را می‌خواندم٬هنوز هم اگر وقت کنند گاهی اوقات به روزش می‌کنند. بعد‌ها داداشی به اینجا منتقل شد و هنوز هم می‌نویسد که برای من دلگرم کننده است!

دلم می‌خواهد بقیه‌ء وبلاگ‌هایی که آن روزها می‌خواندم را هم پیدا کنم ولی چیز زیادی از آنها یادم نیست...

خواستم هم یادی از گذشته کنم٬هم یادی از حال...

همین دیگر!

   + آیدا ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱۸
comment نظرات ()

مرثیه‌ای برای...

امسال ماه رمضان که شروع شد به نظرم مثل سال‌های دیگر نبود٬حال و هوای ماه رمضان را نداشت. سال‌های قبل به نظرم مردم مهربان‌تر بودند٬ خودم کمی با بقیهء ماه‌های سال فرق داشتم٬روزه گرفتن سخت نبود. هوا یک جور دیگر بود اصلا. صدای ربنا بود٬اذان موذن‌زاده بود٬ امسال انگار هیچ‌  چیزی از رمضان‌های گذشته نداشت

عید فطر که شد٬وقتی م‌خواستم بخوابم دیدم یک چیزی عوض شده...با این که به نظرم ماه رمضان امسال مثل سال‌های قبل نبود ولی باز هم  تمام شدنش احساس می‌شد...شب که منتظر بودم خوابم ببرد فرقش را احساس کردم و دلم برایش تنگ شد...مثل وقتی که به کسی عادت کرده‌ای و از پیشت می‌رود و تا چند وقت یادت نمی‌آید که بدون او چه‌جوری زندگی می کردی...

حس می‌کنم فرصتی را از دست داده‌ام٬فرصتی که اصلا نمی‌دانم چه بوده٬با این که فکر می‌کنم بعد از انتخابات یا حتی قبل از آن اتفاقی افتاده که به خاطرش دانه دانه دارم تمام اعتقادات نداشته‌ام را از دست می‌دهم ولی هنوز هم چیزهای وحود داند که احساسشان می‌کنم...مثل همین دلتنگی برای رمضانی که گذشت...

پی‌نوشت:

بعد از ارسال این مطلب این را دیدم٬شاید مشکل ما همینی باشد که ایشان نوشته‌اند...یعنی هیچ وقت حق انتخاب نداشته‌ایم.

   + آیدا ; ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٠
comment نظرات ()

عابری شاید عاشقی باشد...

من یک دوست عزیزی دارم که خیلی سریع از دست غریبه‌ها عصبانی‌ می‌شود. دوستم در برخورد با من و سایر دوستانم خیلی آدم صبور٬ مهربان و متشخصی است. من خودم تا وقتی که دیدگاهش را نسبت به دیگران ندیده بودم با خودم می‌گفتم چه‌طور می‌تواند اینقدر مودب باشد. البته هنوز هم می‌گویم اما برخوردش با دیگران گاهی آزارم می‌دهد.

این روزهای کافی است از خانه خارج شوید تا توپ‌های در حال انفجاری را ببینید که در جامعه حضور دارند٬ این توپها با برخورد کیف شما به خودشان٬ رد شدن از کنارشان و یا به طور اتفاقی برخورد کفش شما به آنها منفجر می‌شوند.

هرکسی ممکن است به دلایل مختلفی عصبانی شود.من وقتی عصبانی هستم و در مسیر جایی هستم یکی از این توپهای در حال انفجارم٬ شاید به خاطر کمبود اعتماد به نفس یا خودداری یا هر دلیل دیگری آنچه را که در ذهنم می‌گذرد به اطرافیانم نگویم و سرشان داد نکشم٬ولی من هم فرقی با کسانی که به راحتی دعوا می‌کنند ندارم. به همین خاطر وقتی کسی من را هل می‌دهد یا کفشم را له می‌کند یا هنگام رد شدن از کنارم می‌گوید ایش نه ناراحت می‌شوم نه جوابش را می‌دهم.

چند وقت پیش رفته بودیم تئاتر٬ ما سر ردیف نشسته بودیم و ردیف‌های اول  بودیم٬بعد از پایان نمایش صبر کردیم تا کمی خلوت‌تر شود بعد برویم٬کنار ما دو تا خانم نشسته بودند که کمی عجله داشتند چون دیر بود. کمی صبر کردند بعد با لحن کمی عصبانی‌ از ما خواستند که برویم چون می‌خواهند رد شون٬ما هم رفتیم ولی می‌توانستند عصبانی نشوند٬می‌توانستن زودتر به ما بگویند٬ما روحمان هم از عجله داشتن آنها خبر نداشت و گرنه مانع رفتنشان نمی‌شدیم.

دیروز با همان دوستم که گفتم رفته بودیم سینما٬این بار ما جای آن دو تا خانم بودیم٬دوستم عصبانی شد ٬من با خودم فکر کردم که افراد کناری ما هم مثل ما بودند و به نظرم جایی برای عصبانیت نبود٬ می‌توانستیم با زبان خوش به آنها بگوییم بروند .همین

خسته شدم از این جنگ روانی که در جامعه در جریان است...دوست دارم مردم در برابر هم کوتاه بیایند. سر صندلی مترو٬میله‌ء اتوبوس یا هر چیز مسخره‌‌ء دیگری صدایشان را بلند نکنند. کسی که روی صندلی نشسته احتمالا در خانه یک مادر مهربان است٬یا پدری که شب‌ها که می‌رود خانه برای بچه‌اش شکلات می‌خرد. کسی کفش من را له کرده شاید عجله داشته که به قرارش با کسی که دوست دارد برسد و حواسش نبوده٬ هیچ کس به قصد آزار دیگری از خانه بیرون نمی‌آید٬دوست باشیم با هم

اگر حوصله داشتید و این پست را تا آخر خواندید ممنون٬این هم یک شعر...اگر اهل شعر هستید.

عشق را وارد کلام کنیم
تا به هر عابری سلام کنیم

و به هر چهره ای تبسم داشت
ما به آن چهره احترام کنیم

هرکجا اهل مهر پیدا شد
ما در اطرافش ازدحام کنیم

چشم ما چون به سروسبز افتاد
بهرتعظیم او قیام کنیم

گل و زنبور، دست به دست دهند
تا که شهد جهان به کام کنیم


این عجایب مدام درکارند
تا که ما شادی مُدام کنیم

شُهره زنبور گشته است به نیش
ما ازو رفع اتهام کنیم

علفی هرزه نیست در عالم
ما ندانیم و هرزه نام کنیم

زندگی در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف این پیام کنیم

«سالکا» این مجال اندک را
نکند صرف انتقام کنیم


در عمل باید عشق ورزیدن
گفتگو را بیا تمام کنیم

عابری شاید عاشقی باشد
پس به هر عابری سلام کنیم.

مجتبی کاشانی (سالک)


   + آیدا ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٩
comment نظرات ()

بی عرضگی

این که من احساس خوشبختی نمی‌کنم تقصیر هیچ‌کس نیست به جز خودم. اگر از بیرون به خودم نگاه کنم و ببینم که ناراضیم حتما با خودم می‌گویم این دیگر چه سرخوشی است. با این شرایط مگر می‌شود آدم ناراضی هم باشد؟

اما از بیرون به خودم نگاه نمی‌کنم.من از سرجای خودم دارم شرایط خودم را می‌بینم...خب هرکسی دلایلی پیدا می‌کند برای احساس بدبختی٬ من هم دلایل مسخرهء خودم را دارم که از حوزهء اختیارات من خارج هستند.مثلا من انتخاب نکردم که وضعیت کشورم این‌طوری باشد. این که وضعیت زنان در جامعهء ما همین‌طوری هست که هست دست من نبوده.

عواملی هم هست که با در نظر گرفتن آنها من خوشبختم. اما در آنها هم من نقشی نداشته‌ام.دیگران برای آنها زحمت کشیده‌اند.

من یک بی‌عرضه‌ء تمام عیار هستم. در تمام ۲۱ سال زندگیم چیزی وجود ندارد که بگویم من برایش تلاش کرده ام.اکثر دستاوردهایم حاصل زحمات پدر و مادرم است.اگر آنها این‌طور نبودند احتمالا الان معتادی بودم گوشه‌ء خیابان.ولی نیستم و تلاشی هم برای نبودنش نکرده ام.

تا این لحظه حتی هزار تومن هم درآمد نداشته‌ام.خیلی حس بدی است. دلم نمی‌خواهد بی عرضه باشم.می‌توانم این‌ها را هم تقصیر عواملی که دست من نبوده بیندازم.مثلا کار نیست.وضع اقتصادی خراب است و از همین چیزها. اما بالاخره یک روزی باید با  واقعیت بی‌عرضگی خودم کنار بیایم تا بتوان برطرفش کنم!

نمی‌دانم روزی که نوبت خودم بشود زندگی ام را بچرخانم چه می‌شود ولی به شدت از آن روز می‌ترسم.

   + آیدا ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٩
comment نظرات ()

رویا

من هزار تا رویا دارم٬یکی از آنها به قرار زیر است!

دلم می‌خواهد بروم در یک جای دور خوش آب و هوا که هر روز آسمانش آبی است زندگی کنم.یک کلبه داشته باشم٬یا خانه‌ام در غار باشد. یا یک خانهء خشتی و گلی. چند تا گاو و گوسفند داشته باشم. صبح ها از خواب بیدار شوم ٬صبح زود مثلا کمی قبل از طلوع خورشید همان موقع که پرنده‌ها آواز خواندن را شروع می کنند٬ بعد خمیر درست کنم٬ نان بپزم در تنور خودم. بعد شیر گاو و گوسفند‌هایم را بدوشم بعد ببرمشان چرا٬یا یک چوپان ببردشان چرا٬بعد من از شیر آنها پنیر و ماست و سایر لبنیات را درست کنم.بعد هم ظهر شده و نهار بخورم بعد چون از صبح کار کرده ام و خسته‌ام کمی بخوابم. بعد بیدار شوم و مثلا از پشم گوسفندها چیزی درست کنم... یا همین‌جوری بروم بگردم. بعد هم هوا تاریک بشود و  جیرجیرک‌ها صدایشان در بیاید و چون چراغ نیست مجبورم بخوابم!صبح هم زود از خواب بیدار می‌شوم چون شب به موقع خوابیده‌ام!بله!

آسمان تهران هیچ وقت آبی نمی‌شود...خسته شدم.

   + آیدا ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٦
comment نظرات ()

انتقال پیام ممکن نیست

می‌خواهم مطلبی بنویسم٬دلم می‌خواهد راجع به یکی از ایرادهایم بنویسم اما نمی‌توانم با خودم کنار بیایم. فکر کنم کسی از آشنایانم اینجا را نمی‌خواند اما باز هم اعتماد به نفس اندکم اجازه نمی‌دهد که بنویسم...شاید می‌ترسد آدمهایی که مرا نمی‌شناسند و نمی‌بینند بدانند؟

قبلا راجع به جمع گریزی‌ام صحبت کرده‌ بودم. مشکلی که دارم شبیه همین جمع گریزی است با این تفاوت که حوزهء عملکردش فقط دانشگاه است و خارج از دانشگاه این مشکل را ندارد. من در دانشگاه نمی‌توانم با پسرها صحبت کنم.نمی‌توانم با آنها هیچ رابطه‌ای برقرار کنم. پیش می‌اید که با دوستانم نشسته‌ایم و مشغول صحبت هستیم و پسری وارد جمع ما می‌شود و من بعد از آن حرف نمی‌زنم.جمله‌ام را تمام می‌کنم و دهانم را می‌بندم. گاهی اوقات با خودم فکر می‌کنم که این رفتارم دور از نزاکت است .

گاهی اوقات با خودم می‌گویم خب من هیچ دلیلی برای ارتباط با آنها ندارم. مثل اینکه با خیلی از دخترها حرف نمی‌زنم و دنبال اینکه با آنها دوست شوم نیستم.بعد می‌گویم تو داری خودت را توجیه می‌کنی٬یک جای کارت می‌لنگد.

الان سه سال است که دانشجو هستم ولی پسرهایی که با آنها در این مدت دوست شده‌ام (منظورم دوست پسر نیست) از ده نفر بیشتر نیستند.

دوست نداشتم اینجوری باشد ولی هست و من تا این زمان نتوانسته‌ام این مشکلم را حل کنم.

   + آیدا ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٥
comment نظرات ()

وقت گذرانی

دیروز داشتم با یکی از دوستانم که آخرین بار دو سال پیش دیدمش حرف می‌زدم. از هم پرسیدیم که این روزها چه کار می کنیم. دوستم پاسخ داد و من گفتم هیچی!

دوستم گفت یعنی چی هیچ کاری نمی‌کنی؟گفتم یعنی صبح منتظر می‌شوم ظهر بشود و ظهر منتظر می‌شوم شب بشود و می‌خوابم و از اوّل.

دوستم شروع کرد به پیشنهاد دادن فعالیت‌های مختلفی که می‌توان انجام داد مثل بیرون رفتن با دوستان٬کتاب خواندن٬فیلم دیدن و چیزهای دیگر

من دیدم که تمام این کارها جزء فعالیتهای من هستند ولی واقعا به نظرم نمی‌رسد که در طول روز کار مفیدی انجام داده باشم...کارهایی هم که هست فقط برای وقت گذرانی است.

برای من محیط زیست خیلی اهمیت دارد٬هرکاری که بخواهم انجام دهم اول با خودم فکر می‌کنم که چه‌قدر روی محیط زیست تاثیر دارد و آیا راهی برای کاهش ضررش هست یا نه٬به نظرم کارهایم این روزها فقط و فقط محیط زیست را‌ آلوده می‌کند ولی اگر همین کارها را هم نکنم فقط باید منتظر بنشینم تا زمان بگذرد...حتما روش‌های دیگری هم برای وقت گذرانی هست ولی به ذهن من نمی‌رسد...دوست ندارم این حالتی را  که کارهایم باعث ناراحتی خودم می‌شوند.

   + آیدا ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد