آیدا

 

دیروز رفته بودم آرایشگاه و داشتم از خوشگل‌تر شدن لذت می‌بردم٬ که ناگهان از رادیو اوا آهنگ بسیار زیبایی به نام (بی نام) با صدای محمدضا عشقی پور پخش شد که عیش من رو دوچندان کرد٬ یه جمله ازش رو حفظ کردم که وقتی میام خونه سرچ کنم و آهنگ رو دانلود کنم یا اگر موجود باشه از بیپ تیونز بخرم.

ولی هرچی بیشتر گشتم کمتر پیدا کردم٬ باورم نمی‌شد که تقریبا هیچ اثری ازش نیست٬ هی گشتم٬ هی گشتم٬ هی گشتم.

آخرش مجبور شدم برم آرشیو زمانی رادیو آوا رو پیدا کنم و برنامهء اون ساعت رو دانلود کنم تا ببینم چی بوده٬ الان هم می‌خوام متن ترانه (بی نام) و نام خواننده (محمدرضا عشقی پور) رو اینجا بذارم که اگر آیندگان هم خوش شانس بودن و تصادفا این آهنگ به گوششون خورد مقل من سردرگم نشن!

اسم ترانه : بی نام - خواننده: محمدرضا عشقی پور

 

متن ترانهء بی نام  با صدای محمدرضا عشقی پور

 

لبخند می‌زنی که دچارم به آسمان

سرشارم از طراوت روح پرندگان

دیشب نبود چشمه و باران و روشنی

اکنون امان نمی‌دهد این فیض بی امان

 

فردا به خویش می‌رسم از سیر چشم تو

با بی شمار نام تو بی‌نام٬ بی نشان

 

در این دقیقه‌های دگرگون زیستن

در خود نشسته ام به تماشای آسمان

 

این هم لینک محلی که می‌توانید برنامهء اون ساعت رادیو آوا رو دانلود کنید

آهنگ مورد نظر از دقیقهء ۲۴:۳۰ شروع میشه

امیدوارم لذت ببرید :)

   + آیدا ; ٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

سفرهای امسال

آخر سال شده و باز من به مرور سالی که گذشت مشغولم.

امسال به اندازه سال گذشته سفر نرفتم٬ اما همان سفرهایی که رفتم هر کدام جهانی نو به روی من گشودند.

مهم‌ترین سفر امسال٬ سفر به مدینه و مکه بود. من قادر به انتقال آنچه که در آنجا تجربه کردم از طریق واژگان نیستم. آنجا که بودیم از خدا خواستم همه مشابه آن حسی که در آنجا جاریست را بچشند٬ بس که خوب بود.

چند سفر دیگر هم در زمستان رفتم که برایم خاطره انگیز بودند. در پست دیگری راجع به آنها هم می‌نویسم.

   + آیدا ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

شرح اتفاقی که افتاد

قضیه از این قرار بود که یکی دو ترم آخر من کلی تو سایت دانشگاه‌های مختلف می‌گشتم که ببینم ایا رشته ای پیدا می‌کنم که دلم بخواد ادامه تحصیل بدم یا نه. توی همین گشت و گذارها یه رشته ای چشمم رو گرفت و رفتم شرایطشو نگاه کردم دیدم شانس این که پذیرفته بشم از صفر بیشتره. با دوستام هم که تو اون کشور بودن هم یه مقدار مشورت کردم٬ ولی از اونجایی که خیلی قضیه برام جدی نبود خیلی پیگیر نبودم که مدارک لازم و آماده کنم که سر وقت بفرستم تقریبا یکی دو هفته مونده به آخرین مهلت فرستادن مدارک فهمیدم که یه فرمیو باید برام بفرستن٬ تازه من باید قبلش براشون پولشو می‌فرستادم به خودم اگه بود در همین نقطه قضیه تموم می‌شد. ولی دوستم گفت که اینا خیلی با آدم راه میان باهاشون صحبت کن حتما یه راهی داره.

خلاصه قرار شد اونا فرم رو بفرستن من پولشو بعدا بهشون بدم یه جوری. این فرم ها یک روز قبل از آخرین مهلت به دست من رسید. باز هم اگه فقط خودم بودم بیخیال می‌شدم ولی دوستم هی گفت بفرست زنگ هم زده بود باهاشون صحبت کرده بود اونا هم گفته بودن مشکلی نیست. قرار شد من هرچی آماده داشتم بفرستم بقیش باشه واسه بعد٬ تقریبا هم هیچیم آماده نبود. خلاصه من اینا رو فرستادم بعد رفتم دنبال مدرک دانشگاهم که خیلی فرآیند زمان بر و فرسایشی ای بود. تا ترجمش کردم و هر چی لازم بود آماده شد رو سه‌شنبه گذشته فرستادم. شنبه هم امتحان تافل داشتم.

حالا اتفاق غافلگیر کننده چی بود؟

پنج‌شنبه صبح اون مدارکی که سری اول فرستاده بودم رو پست اورد دم خونمون. نوشته بودن که دیر رسیده و ما نمی‌تونستیم قبولشون کنیم.

خنثی

من اون موقع خیلی عصبانی شدم چون اینا همون موقع که دیر شده بود می‌تونستن یه ایمیل به من بزنن که بقیشو نفرست! من هم این همه وقت و پولم رو نمی‌ریختم دور. حالا هم نمی‌دونم بقیه مدارکمو پس می‌فرستن اصلن یا نه.

من هم تنها کاری که از دستم بر می‌اومد این بود که قضیه رو کان لم یکن تلقی کنم که امتحان شنبه رو حداقل با آرامش بدم.

حالا درسته خیلی مهم نیست و من هم خیلی برنامه زندگیمو بر اساس این نریخته بودم. ولی بالاخره کلی انرژی گذاشتم.

خیلی بد بود خلاصه.

   + آیدا ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۸
comment نظرات ()

غیر منتطره

مثلا من با خودم قرار گذاشته بودم که شنبه یا یکشنبه بیام اینجا رو به روز کنم٬ یه کم از اتفاق‌هایی که تو این مدت افتاد بنویسم. بگم که چه‌قدر و چرا سرم شلوغ بود.

ولی یهو یه اتفاقی افتاد که خیلی غیر منتظره بود.

الان هم خیلی ناراحتم. هم خیلی عصبانی هستم. هم خیلی تو شوک. خیلی بد غافلگیر شدم.

آزار دهنده تر از این حس‌هایی که دارم دلداری های مسخره اطرافیان‌ هست که هی میگن حتما خیری بوده و آخرش خوبه و اینا.

من که از کسی تقاضای همدردی نکردم٬ بذارین به حال خودم باشم خوب می‌شم دیگه.

پوف

   + آیدا ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٥
comment نظرات ()

به خورشید زل زدم

زیبایی های دنیا بی‌شمارند و چشم آدم هیچ وقت از دیدن آن‌ها سیر نمی‌شوند.

همین چند دقیقه پیش روی کاناپه دراز کشیده بودم و داشتم به ابرهایی که عکس آنها در پنجره افتاده بود نگاه می‌کردم. امروز آسمان خیلی قشنگ است.

از بین ابرها گردی خورشید معلوم بود. ابرها شدت نورش را گرفته بودند. فکر کردم ماه است ولی خورشید بود.

خیلی خوشحالم که به خورشید زل زدم.

   + آیدا ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٩
comment نظرات ()

 

سلام

چه قــــــــــــدر از آخرین باری که اینجا را به‌روز کرده ام می‌گذرد. بارها آدم تا مطلبی بنویسم اما نمی‌شد.

در این مدت یک بار دیگر سفری به شمال داشتم. سفر آرامش بخشی بود. شبها با صدای دریا به خواب می‌رفتم٬ یا بهتر بگویم به خواب نمی‌رفتم. دلم نمی‌آمد بخوابم. از پنجره اتاقم دریا معلوم بود...دوست دارم هرکسی این موقعیت را تجربه کند.

سر خودم را با چیزهایی شلوغ کرده ام که حالا به شدت نگرانم کرده‌اند.

دلم می‌خواهد وقت آزاد بیشتری داشته باشم و مدام سفر کنم...

   + آیدا ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٠
comment نظرات ()

سیر و سفر

سفر را دوست دارم. آدم را برای مدتی کوتاه از هرچیزی که در زندگی‌اش است دور می‌کند. در سفر انگار می‌شود تمام نزیستنی‌ها را زیست.

سفری به شمال کشور داشتم. خیلی کوتاه بود. من ولی از تک تک لحظه‌هایش لذت بردم. دو روز آنجا بودم. یک روز هوا بارانی بود. سه چهار ساعت در شهر زیر باران قدم زدم٬ باران به قدری تند بود که چتری که داشتم کمکی به من نمی‌کرد و خیس شدم٬ اما خوب بود.

عاشق خانه‌های قدیمی هستم و آنجا یک خانه قدیمی زیبای متروکه دیدم که چشمانم رضایت نمی‌دادند ترکش کنم.

سفرهای دیگری به مشهد و کرمان هم داشتم٬ ماجراهای پیچیده‌ای هم داشتند هرکدام که از حوصله نوشتن من خارج است ولی هرکدام با وجود کوتاهی‌شان پر از لحظه‌های به یاد ماندنی بودند.

من از بودن در خانه دیگران لذت می‌برم٬ دوست دارم بدانم سایر افراد چگونه زندگی می‌کنند٬ روزمره‌هایمان چه قدر از هم دور است. به همین خاطر زیاد در خانه‌ افراد مختلف بوده‌ام. چیزی که خیلی سریع احساسش می‌کنم رایحه‌ای است که در هر خانه متفاوت است. مخلوطی از احساسات و حالات آدمهایی که در آن خانه زندگی می‌کنند و بوی غذاهایی که طبخ می‌شود و احتمالا تاریخچه‌ای که دارند.

دوستی دارم که اهل دزفول است٬ تقریبا مدتی در خانه‌ آنها زندگی کردم. سال گذشته که به دزفول رفتم بارقه‌هایی از همان بویی که در تمام خانه‌شان پخش شده بود را حس کردم.

ولی هیچ وقت نمی‌فهمیدم خانه‌ای که خودم در آن زندگی می‌کنم چه بویی دارد. مثل بوی عطری که خودت زده باشی و بعد از مدتی دیگر حسش نکنی. این بار که از سفر برگشتم ولی حسش کردم. دلم برایش تنگ شده بود.

این هم یک عکس از شمال در روز بارانی

   + آیدا ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢۸
comment نظرات ()

دوستی

باکتری‌ها را در محیط کشت مناسب خودشان پرورش می‌دهند و من یک محیط کشت مناسب برای غم و غصه هستم.

یعنی باید تمام مدت با تمام وجود مراقب خودم باشم که چیزی خاطرم را مکدر نکند. یکی دو هفته پیش ولی هرچه سعی می‌کردم نمی‌شد. البته برای من چیز تازه ای نبود٬ ولی تکراری بودنش دلیلی برای دست کشیدن من از تلاش نمی‌شد.

به این پست برخودم٬ که در به کسانی که احساس افسردگی می‌کنند توصیه شده بود اگر نمی‌توانید خودتان را شاد کنید٬ بیایید دیگران را شاد کنید و از خدا بخواهید شما را شاد کند. سعی کردم به توصیه گیس‌گلابتون عمل کنم. 

الان اتفاقی افتاد که حس بسیار خوبی به من داد٬ دلم خواست این حس را ثبت کنم.

امروز به اسمی برخودم که شبیه اسم دوستی بود که تنها یک بار دیده بودمش٬ فرصتی برای گذران وقت بیشتر با هم نداشتیم٬ موضوع مشترکی هم. آشنای مشترکی هم نبود که بهانه‌ای بشود برای دیدار مجدد. برایش پیام کوتاهی فرستادم.

پاسخی که داد بی اندازه خوشحالم کرد. علاوه بر حس خوبی در پیامش پنهان بود٬ به بهترین روش از واژه‌ها استفاده کرده بود٬ از شعر کمک گرفته بود و چیزی را که خودم با چند جمله ساده تهیه می کردم در قالب یک اثر هنری زیبا به من هدیه داد.

نمی‌توانم به هیچ طریقی بفهمم که دوست یاد شده چه‌قدر از احوال‌پرسی ساده من خوشحال شده٬ ولی پاسخی که من دریافت کردم٬ من را در حس خوبی غوطه‌ور ساخت.

چرخ خیاطی را هم هنوز ندادم برای تعمیر.

   + آیدا ; ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٧
comment نظرات ()

کار با دست

امشب از آن شبهاییست که پر از حرفم.

یکی از تفریحات من گشت زدن در میان وبلاگ‌هاست. ساعات زیادی را به این‌کار می‌گذرانم. اوج لذتش زمانی است که وبلاگ تازه‌ای را کشف می‌کنم و شروع می‌کنم به خواندن آرشیوش.

این وسط بعضی وبلاگها را گم می‌کنم٬ نشانی‌ و اسم نویسنده‌ها یادم نمی‌ماند. داستان‌ها ولی خوب در خاطرم حک می‌شوند.

خیلی از وبلاگهایی که می‌خوانم از زندگی روزمره و طبعا مشکلاتشان می‌نویسند.

من هنوز بخش زیادی از زندگی را تجربه نکردم و ذهنم نسبت به خیلی از موضوعات پاکِ پاک است. در بعشی از وبلاگها تجربه‌های ناراحت کننده خشم‌برانگیز و ترسناکی را راجع به موضوعاتی که تجربه‌شان نکرده‌ام می‌خوانم که فکر می‌کنم مثل یک سم که کم کم اثر می‌کند دارد مرا می‌کشد. جرات زندگی کردن را از من می‌گیرد.

دلم می‌خواهد دیگر گذرم به آنها نیفتد.

دیروز و امروز در گشت گذارم با دو وبلاگ آشنا شدم.

یکی این یا ٬le monde de sucrette دیگری هم هنرهای دستی.

دیدن این دو وبلاگ باعث شد یادم بیاید که چه قدر عاشق درست کردن چیزی با دست خودم هستم٬ از دیدن دست‌سازهای موجود در این دو وبلاگ به قدری لذت بردم که قادر به توصیفش نیستم. هر دستورالعملی را که می‌دیدم در ذهنم برای درست کردنش برنامه ریزی می‌کردم.

قبلا گفته بودم که از بافتن لذت می‌برم؟ و متاسفانه تنها چیزی که بلدم ببافم کلاه و شال گردن است. در وبلاگ اول چیزهای زیادی را با قلاب بافی یاد داده٬ دلم می‌خواهد قلاب بافی یاد بگیرم و تک تک‌شان را برای خودم درست کنم.

دلم می‌خواهد چرخ خیاطی‌مان را تعمیر کنم و از آن استفاده کنم.

امیدوارم در به‌روز کردن بعدی وبلاگم چرخ خیاطی تعمیر شده باشد و من قلاب بافی یاد گرفته باشم...

راستی آقای کلاس روزنامه نگاری که اسمت یادم نیست حتی٬ من دارم تمام سعی خود را می‌کنم که افعال شکسته به کار نبرم. 

 

 

   + آیدا ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢
comment نظرات ()

تغییر

سختی‌های زندگی به چشم برهم زدنی رفتند. شب ها زود می‌خوابم٬ حتی همین الان خوابم گرفته است. صبح‌ها زود بیدار می‌شوم و کاری وجود دارد که من انجامش دهم.

باورم نمی‌شود هنوز...

به همین سادگی؟

   + آیدا ; ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢۳
comment نظرات ()

شب

سلام

از وقتی ماه رمضان شروع شده من عادت کرده‌ام شبها نمی‌خوابم. از آن طرف ظهر یا بعد از ظهر از خواب بیدار می‌شوم.

یک چیزی هم در ذهنم همیشه هست که اجازه نمی‌دهد از خواب روز لذت ببرم. من آدم سحرخیزی نیستم ولی هر بار هم که از خواب بیدار می‌شوم٬ اگر بعد از ساعت ۹ باشد که معمولا هم هست٬ ناراحتم که چرا دیر بیدار شدم. شبها هم که بیدارم کار مفیدی نمی‌کنم چون همان چیزی که در درونم هست فکر می‌کند روزها زمان کار مفید است و شبها فقط برای خواب آفریده شده اند.

دلم می‌خواهد این عادتم را تغییر دهم.

امروز آدمی را دیدم که از شب بیشتر از روز لذت می‌برد. دلم می‌خواهد من هم از این شبهایی که بیدار هستم لذت ببرم. کارهایی انجام دهم که احساس بیهودگی نکنم.

کار امشبم این بود. که وبلاگم را به روز کنم.

گفته بودم که یک خواهرزاده دارم؟

یک خواهرزاده دارم. یک سالش نشده. خیلی دوست داشتنی است...

یکی از دلایلی که شبها از بیدار بودن کمتر لذت می‌برم این روزها این است که شبها او خواب است و روزها من خوابم. در نتیجه وقت کمتری هست که هردو ما بیدار باشیم و من از دیدنش کیف کنم.

   + آیدا ; ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٤
comment نظرات ()

چگونه خود را توصیف می‌کنم؟

می‌خواهم در سایتی عضو شوم٬ باید قسمتی را پر کنم که در آن نوشته Describe youself زیر آن هم برای توضیح بیشتر گفته  ?How do you describe yourself من هم مدت زیادی است که زل زده‌ام به آن قسمت و مدام جمله‌ای می‌نویسم و بعد پاکش می‌کنم.

واقعا نمی‌دانم چه بنویسم. 

گفتم بنویسم تازه درسم تمام شده ولی من که درس تمام شده نیستم.

گفتم از خانواده ام و زندگی‌ای که تا کنون داشته ام بنویسم، ولی به نظرم این هم من نبودم.

حسابی گیج شدم. سوال خیلی سختی است برای من.

دلم می‌خواست می دادم این قسمت را یکی از دوستانم برایم پر کند.

   + آیدا ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٥
comment نظرات ()

جهت ثبت در تاریخ

دیروز آخرین امتحان رسمی کارشناسی ام را دادم.

غیر رسمی هایش هنوز مانده :)

الان به نظرم همه چیز ترسناک است. هیچ برنامه‌ای برای ادامه زندگی ندارم!

:/

احساس می‌کنم در این دوره چیزی که به دانشم اضافه نشده هیچ٬ بلکه همان دانسته های اندک هم از ذهنم فرار کرده اند٬ من تازگی ها طرح را می‌نویسم ترح و تعمیر را می‌نویسم تامیر. 

پوفففففف

   + آیدا ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢٠
comment نظرات ()

نمایشگاه کتاب

من میانهء خوبی با نمایشگاه کتاب ندارم٬ در واقع از شلوغی‌اش بدم می‌آید. اصولا با حجم زیاد آدم‌ها مشکل دارم. حتی اگر تعداد زیادی آدم ببینم و فقط به آنها نگاه کنم هم تمام عضلاتم خسته می‌شوند٬ پلک‌هایم شروع به افتادن می‌کنند و دهانم میلی بی‌پایان به خمیازه کشیدن پیدا می‌کند.

همین باعث شده بود که در طول زندگی‌ام سه یا چهار بار بیشتر به نمایشگاه کتاب نرفته باشم. البته از وقتی دانشجو شدم نزدیکی دانشگاهم به انقلاب٬ بازار دائمی کتاب مزید بر علت شده بود. امسال گفتم سال آخر دانشجویی‌ام است٬ بروم که بعد‌ها در دلم نماند٬ یکی از ترسهای من در زندگی این است که در آینده چیزی در دلم بماند!

نمایشگاه کتاب خوب بود٬ اولین خریدی که در آنجا داشتیم یخ در بهشت بود٬ بعد از تحمل شلوغی مترو و بالا رفتن از پله‌ها و پیاده روی و گرما خیلی می‌چسبید.

بعد همین‌جوری در غرفه‌ها گشتیم٬ من و دوستی که با او رفته بودم از مدتها پیش کتابهای زیادی را می‌خواستیم با هم بخوانیم ولی هیچکدامشان را بادمان نبود٬ آنهایی هم که یادمان بود موجود نبود.

این شد که من یک کتاب از آگاتا کریستی خریدم٬

کتابی از نویسنده وقتی نیچه گریست به نام «مامان معنی زندگی» که مجموعه داستان کوتاه است.

مائده‌های زمینی از آندره ژید٬

قدرت حال از اکهارت تله٬

بازی آخر بانو از بلقیس سلیمانی٬

چرا ببخشیم احتمالا از جان کریستوف آرنولد٬ ( این کتاب را برای یکی از دوستانم خریدم که به نظر می‌رسد به سختی آد‌م‌ها را می‌بخشد٬ ولی می‌ترسم که برنجد و نمی‌دانم که کتاب را به او هدیه کنم یا نه! نظر شما چیست؟)

صحیفه سجادیه٬

شکرآب از سمیه خالو٬

نیایش از دکتر علی شریعتی٬

یک کتاب دیگر هم خریدم که چون دوستم اشتباهی برد اسمش الان یادم نیست :دی

می‌خواستم که کتابی هم از آلن دو باتن بخرم که یا پول نداشتم یا نبود٬ شاید هم خریدم دست دوستم باشد!

بعد هم خسته و کوفته و گرسنه رفتیم با دوستم ساندویچ خوردیم و از منظرهء آنجا لذت بردیم٬ انگار کوه‌‌هادر یک قدمی ما بودند و آسمان هم خیلی قشنگ بود٬‌دم غروب بود و پر از رنگهای مختلف.

و برگشتم خانه با کلی کتاب که دلم بی‌تاب خواندنشان بود و کوه کارهایی که انجام نداده بودم٬ بماند که آخر هم نه کارها انجام شد نه کتاب ها خوانده!

   + آیدا ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۱
comment نظرات ()

سال جدید

سال قبل برای من با یک سفر به پایان رسید و سال جدید امتداد همان سفر بود.

ما اهل یکی از شهرهای کویری کشور هستیم٬ سفرمان هم به همانجا بود. با ماشین رفتیم و من بسیار بسیار از جاده لذت بردم. جاده پر از تپه‌ها و کوه‌های رنگارنگی بود که انگار پنجه‌هایشان را در زمین فرو کرده‌اند. آسمان هم آبی زیبایی بود که ابرهای سفید در‌آن پراکنده بودند و زیبایی‌ش دوچندان شده بود.

در راه به شهر عقدا سر زدیم٬ شهر قشنگی بود. دلم می‌خواهد یک بار سفری به آنجا داشته باشم. معماری شبیه آنچه در یزد دیده بودم داشت. من دیوانه‌ی یزدم٬ هرچند باری هم که به آنجا سفر کنم از دیدنش سیر نمی‌شوم.

سفر خیلی خوب بود. پیش افراد خانواده که فرصت دیدنشان کم است. پر از عید دیدنی و شیرینی‌های خوشمزه و البته عیدی!

حیف که لحظات سفر زود می‌گذرند...

   + آیدا ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٩
comment نظرات ()

سال سفر

سال ۹۱ دارد تمام می‌شود٬ یک سال دیگر هم گذشت...

اگر قرار بود برای امسال اسمی انتخاب کنم٬ سفر را انتخاب می‌کردم. امسال اولین مسافرت تنهایی زندگیم را رفتم. اولین‌ها همیشه در خاطر آدم می‌مانند. مسافرت خوبی بود و تجربه‌ای بکر و تازه.

امسال یک شب را در کویر گذراندم. من اهل شهری از کویر هستم و طبیعت کویر را خیلی دوست دارم٬ با آسمان کویر بیگانه نبودم ولی پیش نیامده بود که شبی در کویر باشم و تا فاصلهء زیادی از ما هیچ نوری نباشد و تنها ستارگان باشند و بس. آسمانش دیوانه کننده بود.

سفر دیگری که داشتم به جزیره آشوراده٬ بندر ترکمن و تالاب میانکاله بود٬ در آنجا پرنده‌ای دیدیم به اسم باکلان. مرغ‌دریایی دیدم٬خودم هنوز باورم نمی‌شود که من از نزدیک پلیکان دیدم٬ در تالاب میانکاله تعداد زیادی فلامینگو دیدیم٬ آنقدر که در امتداد افق یک خط صورتی رنگ تشکیل داده بودند. خیلی زیبا بود. 

برای اولین بار امسال به استان خوزستان رفتم٬شهر دزفول٬ شوش و شوشتر. یکی دو هفته پیش. فکرش را هم نمی‌کردم این‌قدر سرسبز باشد. کنار رود کارون رفتم. روی سد کارون هم قدم زدم. 

طبیعت بسیار بسیار زیبایی داشت. در جاده چادر‌های عشایر را دیدم. همه چیز به چشمم تازه بود.دلم نمی‌خواست حتی پلک بزنم. من بیشتر در جاده‌های کویری سفر کرده‌ام.تصورم از جادهء غیر کویری٬ جاده‌های سرسبز شمال کشور بود. اینجا ولی هم سرسبز بود هم سنگ و خاک‌هایی که در کویر دیده‌ بودم را داشت٬ تلفیق زیبایی از این‌دو بود. 

امسال برای اولین بار به جزیرهء کیش رفتم. چه ساحل چشم‌نوازی داشت. دلم می‌خواست ساعت‌ها کنار ساخل بنشینم و به موج‌ها نگاه کنم. آبی دریا کنار شن‌های ساحل ترکیب بی‌نظیری ساخته بود که چشم از دیدنش سیر نمی‌شد.زمستان به آنجا سفر کردم و هوا بسیار بسیار دلچسب بود.

سوغاتی هر یک از این سفرها هم برای من یک دوست بوده. دوستانی که بسیار برایم ارزشمند هستند و خاطرات خوبی کنار هم داریم.

دلم می‌خواهد سال آینده هم سفرهای زیادی بروم و چیزهای جدیدی را تجربه کنم.

برای تک تک آدم‌های دنیا هم آرزومند لحظاتی خوش در سال جدید هستم.

سال نو پیشاپیش مبارک

   + آیدا ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

رویش

من به گیاهان علاقه خاصی دارم٬ می‌توانم مدت زیادی به هر گیاهی خیره شوم بدون این که متوجه گذر زمان شوم. می‌توانم در گیاه غرق شوم. از لمس کردن برگ‌هایشان لذت می‌برم و اگر بیمی از آسیب رسیدن به گل‌هایشان نداشته باشم٬ دستانم را از لذت لمسشان بی‌بهره نمی‌گذارم.

من در اتاقم گلدانی دارم که نمی‌دانم اسم گیاه داخلش چیست. برگهای سبز خوشرنگی دارد٬ هر چند روز یکبار برگ جدیدی می‌دهد. من شیفته این برگ‌های جدید و فرآیندی که طی می‌کنند هستم.

از آنجا شروع می‌شود که ساقه‌ی برگ شروع به پرورش دادن برگ جدیدی درون خود می‌کند٬ برگ کوچک که کمی جا گرفت لایهء نازکی که برگ کوچک در آن بود کم کم شروع به باز شدن می‌کند و برگ وارد دنیای اتاق من می‌شود. اولش مثل یک کاغذ است که در خودش لوله شده٬ به مرور زمان باز می‌شود. روزهای اول خیلی لطیف است. رنگ سبز شفافی دارد که من را یاد زیستن می‌اندازد. پر طراوت و شاداب است٬ به مرور سبزش جاندارتر می‌شود٬ تیره‌تر. رشد می‌کند و محکم می‌شود. ساقه و برگ با هم نیرو می‌گیرند. زمانی که به حد کافی محکم شد٬ شروع به پرورش دادن برگ چدیدی درون خود می‌کند...

این چرخه تکرار می‌شود در گلدان کوچک اتاق من٬ ولی برای من هر بار پدیدهء جدیدی است. هربار از دیدنش شگفت‌زده می‌شوم.

در زندگی خودم٬ خیلی که طولانی باشد٬ شاید برای یک انسان بتوانم این چرخه را به طور کامل ببینم ولی گیاه دوست داشتنی من مدام برایم تکرارش می‌کند.

   + آیدا ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

 

نمی‌دانم چند وقت است که این‌طور شده. ولی مدتی‌ است که اتقاق‌هایی می‌افتند انگار که تمام جهان دست به دست هم داده‌اند تا من در یک لجظه‌ء خاص در یک مکان خاص باشم و کسی را ببینم٬ چیزی را بشنوم و چه قدر همه چیز به جا و درست است.

حتی یک حرکت اضافی هم نیست.

بعضی وقت‌ها از خوشحالی می‌خواهم بروم یک گوشه و بگریم.

خیلی همه چیز خوب است

ممنون

:)

   + آیدا ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

 

حس‌های خوب

حس های خوب

آرامش 

خوشحالی

دوست داشتن

:)

   + آیدا ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢
comment نظرات ()

چند بارم خواستم زنگ بزنم یکی باهام بیاد ولی بیخیال شدم

امتحان‌هایم دیروز تمام شدند. انگار زندگی دوباره‌ای برای زیستن به من داده‌اند که نمی‌دانم با آن چه کنم٬ راستش همهء کارهایی را که دلم می‌خواست بین امتحان‌ها انجام دادم. اصولا زمان امتحانات فرصت مناسبی برای شکوفا شدن تمام استعدادها و کشف تمام خواسته‌ّایی که آدم از زندگی دارد.

امروز ولی مانده‌ بودم که چه بکنم. همیشه دلم‌ می‌خواست که تنها به سینما بروم. یادم نمی‌آید تا قبل از امروز این کار را کرده بودم یا نه. ولی با خودم گفتم فرصت مناسب است. می‌خواستم به یکی از سینماهای مرکز شهر بروم ولی با خودم گفتم در این هوای آلوده بهتر است همین چند روز تعطیلی را لااقل از آنجا دور باشم. یک سینما نزدیک‌ خانهء ما بود که تا به حال نرفته بودم. گفتم بروم آنجا. از خانه تا برسم به سینما حدود یک ربع طول کشید و سینما هم بسیار خلوت بود و بسیار بسیار بسیار لذت بردم.

تازه دارم یاد می‌گیرم که چه قدر با خودم بودن لذت بخش است.

راستی فیلمی که دیدم "بی خود و بی جهت" بود.  

   + آیدا ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد